روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

بشاگرد
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢  

حرف که برای گفتن زیاد است. شکر خدا امتحان ترم اول بچه ها برگزار شد. حالا من ماندم و کلی جمع و تفریق تا نمره ی نهایی بچه ها به دست بیاید. هر چند در نهایت آقای ... می گه بهشون بده 20! تازه این چند وقته عادت کردم بدون این که از اتاق فرمان اشاره کنند خودم 20 بدهم. بالاخره پدر و مادر این بچه ها هم باید زندگی کنند! وقتی تفاخرمان می شود به 20 آقازداه نمی دانم تهش چیزی دستمان را بگیرد یا نه؟ این همه معدل بیستی در مدارس غیرانتفاعی موید کلام این حقیر است.

راستی بعد از 14 سال فردا برای چند روزی می روم بشاگرد. خیلی دلم می خواهد ببینم در این چند ساله چه اتفاقاتی برای این منطقه افتاده است. البته بچه هایی که دوشنبه باهاشون کلاس دارم دلشون رو صابون نزنن چون ایشالا اون روز تهرانم. جای همه ی اونایی که بشاگرد رفتن رو هم خالی می کنم.

دیدار تابعد/ به شرط حیات


 
فقط یک ثانیه!
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦  

شوک - راهنمایی و رانندگی

در این هفته درسمان در پایه دوم رسیده بود به راهنمایی و رانندگی. یکی از دغدغه هایی که همیشه داشته ایم این بوده که بچه ها هر درس را لمس کنند نه حفظ. اواسط مرداد ماه تلویزیون یکی از برنامه های مجموعه شوک را که در مورد راهنمایی و رانندگی و تخلفات آن بود نشان می داد. فیلم بر روی خودم به شدت تاثیرگذار بود. آن جایی که می دیدی پدری برای یک ثانیه تخلف 6 سال است بچه اش را ندیده و در پشت میله های زندان است.

با هر بدبختی بود بعد از 10 روز دوندگی فیلم را از سیما فیلم خریدیم و برای بچه ها نمایش دادیم. حکایت این نمایش فیلم را هم خود بچه ها بهتر می دانند که چقدر مصیبت کشیدیم تا بالاخره یک دستگاه فرمت مورد علاقه ی ما را پخش کند!

امیدوارم هیچ وقت بچه های کلاسم را در چنین فیلمی نبینم چه به عنوان متخلف و چه به عنوان مجروح و مقتول!


 
امتحان میان ترم اول درس اجتماعی
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱  

امروز آزمون میان ترم بچه ها بود. یک ابتکار به ذهنم رسید. ازشون خواستم در هر درس به انتخاب خودشون یک سئوال طرح کنن و جواب بدن. یک سئوال هم گذاشتم برای طرح سئوالی که جوابشو بلد نیستن. امتحان ساده ای بود. به شرط این که بدونی چی کار می خواهی بکنی. نمی دونم نظر بچه ها چیه. فردا که باهاشون کلاس دارم باید ازشون بپرسم. اگر وقت کنم تصویر برگه ی امتحانی را برایتان خواهم گذاشت.


 
بچه ها و انتخابات
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸  

دو روز قبل از انتخابات سر کلاس اجتماعی یه نظرسنجی و به قولی افکارسنجی در مورد بحث انتخاب و انتخابات کردم. بین بچه های کلاس دوم راهنمایی. نتایج خیلی جالبی به دست اومد که به جا دیدم حالا که تب انتخابات فرو نشسته به اونا اشاره کنم. کلا هفت تا سئوال مطرح کردم که در مورد هر کدومشون چند خطی خواهم نوشت:

سئوال اول: آیا اگر در کلاستان بخواهد انتخاباتب برای برگزیدن سه نفر به عنوان اعضای شورای کلاسی برگزار شود در آن شرکت می کنید؟ با این توضیح که شرکت در این انتخابات اجباری نیست و کاملا اختیاری می باشد.

پاسخ: ۷۹ درصد آری ۲۱ درصد خیر

برایم جالب بود. در انتخابات کلاسی که می تواند به طور مستقیم در آینده ی بچه ها نقش داشته باشد حدود ۲۱ درصد آن ها مایل به شرکت نبودند. این ها همان اقلیت خاموش هستند که وقتی هم که بزرگ شدند شرکت در انتخابات برایشان اهمیت چندانی نخواهد داشت. به نظرم این مسئله را باید در این سن کالبد شکافی کرد.

سئوال دوم: آیا در انتخابات در سطح مدرسه شرکت می کنید؟

پاسخ: ۷۲ درصد آری ۲۸ درصد خیر

نکته جالب این است که با دور شدن جامعه هدف از جامعه مخاطب و احساس کم تاثیر بودن، میزان مشارکت افت پیدا کرد.

سئوال سوم: فرض کنید در کلاستان دو طیف فکری وجود دارد و این دو دسته با هم رقابت دارند. مثلا یک عده اعتقاد دارند باید لباس آبی پوشید و عده ای دیگر اعتقاد دارند باید لباس صورتی پوشید. حالا من به عنوان معلم یا ناظم یا مدیر تشخیص می دهم که سه نفر از چهار نفر کاندیدای یک طیف نمی توانند به علت های مختلف در انتخابات شرکت کنند. حالا در انتخابات کلاسی برای برگزیدن ۳ نفر یک گروه ۴ کاندیدا دارد و گروه دیگر ۱ کاندیدا. در چنین انتخاباتی شرکت می کنید یا خیر؟

پاسخ: ۳۸ درصد آری ۶۲ درصد خیر

سئوال مهمی بود. سئوالی که با جواب های بعدی تکمیل می شود. اما نکته مهم حس منفی بچه ها نسبت به چنین رقابتی بود. البته گفتم حتماً جواب سئوال های بعدی را بخوانید.

سئوال چهارم: سه نفر کاندیدای حذف شده یک طیف تصمیم می گیرند به ۱ نفر دیگر فشار بیاورند که او هم استعفا بدهد تا این طیف در انتخابات شرکت نکند و به نوعی انتخابات را تحریم کنند. آیا با این حرکت موافقید یا خیر؟

پاسخ: ۱۵ درصد موافق تحریم  ۸۵ درصد مخالف تحریم

خیلی برایم جالب بود. اکثریت بچه ها معتقدند که حتی با یک کاندیدا هم باید در انتخابات شرکت کرد و کنار کشیدن از انتخابات اصلاً درست نیست.

سئوال پنجم: اگر همین امروز به شما اجازه بدهند در انتخابات کشور شرکت کنید، می کنید یا خیر؟

پاسخ: ۶۷ درصد بله  ۳۳ درصد خیر

در کشور آمریکا در آستانه ی هر انتخابات از بچه های ۱۰ تا ۱۲ ساله کل شکور البته به صورت نمونه در مورد کاندیداها نظرسنجی می کنند. این نظرسنجی از آن نظر اهمیت دارد که بچه ها فکر خاصی ندارند و آینه ی افکار والدینشان هستند. سئوال بالا هم به نظرم نشان دهنده ی افکار والدین بچه های مرکز تهران است.

سئوال ششم: اگر وضعیت سئوال ۳ در انتخابات مجلس تکرار شود. آیا به نظر شما کنار کشیدن از انتخابات مفید است یا خیر؟

پاسخ: ۲۱ درصد بلی ۷۹ درصد خیر

حدود ۸۰ درصد کنار کشیدن از انتخابات در وضعیت حداقلی را مفید نمی دانند اون وقت بعضی از احزاب محترم عقلشان به اندازه ی همین بچه ها هم نمی رسد.

سئوال هفتم: به والدینتان توصیه می کنید به چه کسی رای بدهند؟ ( من هیچ اسمی از هیچ کس نبردم تا فضا کاملا برگرفته از جامعه و خانواده شان باشد)

پاسخ: ۵۵درصد نمی دانم و سفید و پرت و پلا    ۱۸ درصد اصولگرایان   ۱۷درصد اصلاح طلبان ۵ درصد طرفداران هاشمی رفسنجانی ۳ درصد جبهه آزادی؟! و ۱ درصد جمهوری خواهان!!


 
فیتیله
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٤  

۱-صمد غفاری درجایی در مورد پیامبر پاره وقت نوشته بود! معلم
امسال سال معلمی پاره وقت است. هر چند با معلمی پاره وقت می توانی نفس بکشی اما چیزی کم دارد. فرقش کجاست؟ آن جاست که علی نعمت با چند سال معلمی تازه امسال می فهمد معلمی یعنی چه! آن هم نه با جبر و مثلثات و هندسه بل با معلمی! اگر بگویند الان دوست داشتی جای چه کسی باشی بی درنگ می گویم جای علی! چون امسال می تواند پیامبری پاره وقتش را به خوبی پشت سر بگذارد. هر چند ابتلائات کم نیستند در این راه...

۲- عید غدیری که گذشت دومین همایش فارغ التحصیلان دبیرستان مفید تهران در مرکز قلب تهران برگزار شد. روی هم رفته بودنش از نبودنش بهتر است. نرسیدم کامل بمانم. یادم می آید وقتی دانش آموز بودیم ریش سفید مفید اعتقاد داشت ما نباید شجریان گوش بدهیم. هر چند بعدها این اعتقادات تعدیل شد. وقتی داشتم از در تالار بیرون می آمدم یک گروه نوازنده ی تنبک به دست رفت روی سن تا برای برادران مفیدی برنامه اجرا کند!

۳- برفی آمد این هفته. علیرضا طالب لو تماس گرفت که جای من چهارشنبه سر کلاس برود و من پنج شنبه بروم. غافل از این که پنج شنبه تعطیل شد و کلاس ما هم رفت روی هوا. راستی با این که دلم برای مدرسه تنگ می شود اما به علت خستگی روز چهارشنبه ذوق کردم از این تعطیلی!

۴- یکی از شیوه های تدریس ما شده بشین پاشو! چیزی که اسمش مترادف با حالگیری است حالا به بچه های کلاس خیلی حال می دهد. یک نفر از هر گروه انتخاب می شوند و در برابر خوانده شدن لغت خاصی که در درس هست باید بنشینند و اگر دیر این کار را انجام دهند گروهشان عقب می افتد.

شیوه تدریس! بشین پاشو

۵- هفته پیش در مورد تک فرزندی صحبت کردیم. در یک کلاس ۳۰ نفره ۸ نفر تک فرزند بودند. در مورد مضرات این امر و تاثیراتش بر جامعه چین صحبت کردم. حس کردم بچه های یکی یه دونه شدیداً در خودشان فرو رفته بودند.


 
اردوی مشهد آبان ماه ۱۳۸۶
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٤  

چهارشنبه شب هفته گذشته قسمت شد تا یک بار دیگر بروم مشهد. یا به عبارت بهتر برویم مشهد. از آخرین باری که بچه های مدرسه را اردوی مشهد برده بودیم ۵ سالی می گذشت. اول های آن سال حالا در حال تحصیل در سال دوم دبیرستان هستند و نمی دانم چقدر از خاطرات آن اردو را به خاطر دارند. امسال اردوی خوبی بود که خوب شد آن را از دست ندادم.

۰- از معلم ها بگویم. یک پدیده ی جدید به نام ذوالفقاری وارد خاتم شده است که برای خودش عالمی دارد. باقی معلم های شرکت کننده: نعمت، علیگو، علیرضا مقیمی، محمد مقیمی، موسوی، سیفی، احمدزاده و پیروزی مرام. به قول آقای منافی به هر معلم شش و هفت دهم! دانش آموز می افتاد.

۱- داشتیم از آقا خداحافظی می کردیم که دیدم اشک تعداد زیادی از بچه ها روان است. اول خیال کردم که علیرضا به خاطر بی نظمی حالشان را گرفته است اما بعداً فهمیدم که گریه شان به خاطر خداحافظی است. حقیقتاً چند لحظه مات ماندم و غبطه خوردم. فکر نمی کردم بعضی از بچه ها که کم هم سوسول نیستند این طوری اشک بریزند. 

۲- یک معادله ساده که در اردو زیاد مطرح شد: دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده! خبر داری؟ نه نه. بی خبری؟ نه نه . پس تو خری!!!

۳- یک داشن آموز عزیز در نیمه های شب از طبقه دوم تخت پرید پائین و آمد سراغم. شانس آوردم که هنگام حرف زدن حالش به هم نخورد والا باید به جای فرش اتاق من را می بردند توی حیاط!

۴- ترکیدیم این قدر که خوردیم. سورپریزمان شد قیمه! بعید می دانم بچه ها هیچ موقع از قیمه این قدر لذت برده بودند. بین کنتاکی و چیزبرگر و برگ و جوجه و کوبیده و...

۵- یک عدد خرس در اردو حضور داشت که همیشه در حال جمع آوری عسل بود. این خرس عزیز در آخرین حمله خود چند دانش موز و یک معلم را خورد!

۶- زنگ زدم دکتر فاتح. انگلستان. می گوید اگر چیزی برایت بماند همین اردوهاست. قدرش را بدان.

۷- سعید شریعتی را ندیدیم. هر چند دو بار از شاهرود گذشتیم.

۸- محمد مقیمی که اول اردو کلی ناز می کرد که بیاید آخر سر نمی شد از اردو جدایش کرد!

۹- محمود علیگو دبیر محترم اجتماعی ما را کشت با توده گرایی. هر جا جمعیت را می دید می گفت توده گرایی! آخرش هم در یک شب که همه مشغول سینه زنی بودند پرید وسط و توده گرا شد و نتیجتاً حضرت علی اصغر را به میدان جنگ فرستاد!

۱۰- بلی بلی بلی ....

۱۱- گویا اردوی دوم ها و سوم ها خیلی فرق داشته. امیدوارم که به دوم ها هم خوش گذشته باشه . ان شاء ا... به زودی چند تا از عکس های اردو را برایتان می گذرام.

۱۲- اگر من بودم اول هر سال تحصیلی یک اردو برگزار می کردم تا بچه ها همچی بی پیرایه هر چی دارن بریزن روی دایره. اردو تنها جائیه که نمی شه توش فیلم بازی کرد! حتی اگر معلم باشی.

۱۳- تشکر ویژه می کنم از آقایان سیفی، احمدزاده و پیروزی مرام که حتی در سخت ترین لحظات به دانش آموزان بد و بیراه نگفتند.  


 
مکتبخانه
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳  

۱- مشهدیم. بعد از یک هفته ی سخت و طولانی از قطار آویزان شدیم و الان هم به تازگی از حرم آقا برگشته ام. برای همه تان دعا خواهم کرد. هوا خیلی سرد شده این جا.

۲- دیروز کلاسم را به شیوه مکتبخانه برگزار کردم! با بچه ها رفتیم حیاط مدرسه و روی زمین و سکوها نشستیم و درباره ی مبادله کالا به کالا و مبادله با کالای واسطه صحبت کردیم. شایدکار ساده ای باشد اما تجربه ثابت کرده تعویض مکان تدریس بر میزان یادگیری تاثیر مثبتی خواهد داشت.

۳- فعلا


 
اسب و اصل
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٧  

 ۱- این چند روزه می خواستم تصمیم مهمی بگیرم. این که این جا برای سعید معلم باشد یا برای سعید جهادی! خیلی کلنجار نرفتم. چون یک جوری از قبل جوابش را می دانستم. شاید این جدال ذهنی هم فقط برای رو کم کنی یکی از سعید ها بود! این مکان کماکان در تصرف! سعید معلم است. بقیه ی سعیدها می توانند در باقی نقاط این فضای لایتناهی ابراز وجود کنند اما این جا مخصوص آن ها نیست. البت شاید گاهی اوقات اجازه پیدا کنند این جا سرک بکشند ولی از آن ها خواهش می کنم این یک وجب وبلاگ را برای دل باقی بگذارند و بس. 

۲- در این دو سال اخیر آدم های زیادی را دیده ام که از اسب افتاده اند! بالاخره تعویض دولت های کریمه این خواص را هم دارد. اما کمترشان را دیده ام که خودشان باشند. امسال سعادت در کنار یکی از این اصیل ها بودن را دارم. آقای جواهری پور رئیس سابق آموزش و پرورش استان تهران از امسال دبیر راهنمائی خاتم شده است. اگر ببینی می فهمی چه می گویم. همین دغدغه ی اصل و اسب! است که باعث می شود روز به روز نگرانیم بیشتر شود! امیدوارم روزی که از اسب افتادم ککم هم نگزد. باید بر اصالت افزود. کتاب هایم را دوباره از قفسه درآورده ام...

۳- امسال را گفتم که فقط اجتماعی دارم. طبق معمول جنگولک بازی های هر سال. دعا کنید برایم و شاگردانم.

۴- هی می خواهیم برویم آقا امام رضا(ع) . این الیاس نمی گذارد. به چند عدد رز و پژوهان جهت سرکار گذاشتن الیاس نیازمندیم تا ما برویم و برگردیم!

۵- مسافرت امسال مدرسه هم مشهد است انگار. بچه هایی که سال اول بودند و بردیمشان مشهد امسال دوم دبیرستان هستند. یادش به خیر.

۶- سه شنبه اول آبان ماه اختتامیه مهرباران است. اگر آمدید قدمتان سرچشم.

۷- از کلیه ی دوستان جهت کامنت نگذاشتن عذرخواهی می کنم. کارها زیاد شده. مرقومه ی دوستان را می خوانم ولی مجالی برای ردپا گذاشتن نیست. ببخشایند!


 
الیاس
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠  

۱- چند ساعتی بیشتر به پایان ماه مبارک رمضان باقی نمانده است. ربنای عصر را که سر بدهند تمام می شود. غم انگیزترین ربنای سال... و طبق معمول اشک است که از گوشه ی چشم ها جاری می شود و یادت می افتد که یک ماه مهمانی تمام شد! خدا کند سال بعد هم باشیم.

۲- چهارشنبه دومین جلسه ی کلاس درسم با بچه های سال دومی بود. امسال فقط یک روز درس اجتماعی دارم. از بچه ها امتحان گرفتم. چند تا سئوال امتحان:

کدام یک از مجموعه های زیر گروهند؟ چرا؟
الف) گاوهای گاوداری کامرانی
ب) بیماران مطب دکتر پژوهان
ج) مسافران پرواز تهران - تاجیکستان
د) جنازه های مقیم سردخانه
ه) کارگران کارخانه حاج یونس فتوحی و شرکا
و) مشتریان مغازه عباس آقا

۳- یکی از کلاس هایم که تموم شد یکی از بچه های سال دومی که تازه امسال به مدرسه اومده با شک و تردید گفت آقا اگه یه چیزی بگیم ناراحت نمی شین؟ گفتم نه بگو. با کلی ترس و لرز گفت: آقا ما شما رو که می بینیم یاد الیاس می افتیم! خندیدم


 
سلامی دوباره
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٥  

۱- خب طبیعیه که باید از نو شروع کنم به نوشتن. متاسفانه امسال به قدری کارم زیاد شده که به احتمال زیاد فقط می توانم معلم اجتماعی بچه های سال دوم باشم. اگر این اتفاق بیفتد قطعاً دلم برای بچه های سال سوم تنگ خواهد شد. دلم برای اول ها تنگ نمی شود چون تازه آمده اند! و همدیگر را نمی شناسیم به چز چندتایی که در آزمون ورودی باهاشون مصاحبه کرده ام. البته در مدرسه در خدمت بر و بچه های پایه های دیگر هستم. اما چه کار می شود کرد. زندگی است دیگر!

۲- امشب در مراسم افطاری در خدمت یک استاد عزیز بودم. دکتر جواهریان رئیس موسسه ژئوفیزیک ایران که یکی از اقوام سببی می شود. بحث شد درباره بازگشت اساتید از دانشگاه های ایران به کشورهای دیگر. گفت که زمانی که از آمریکا به ایران آمده می دانسته که تعداد مقاله هایش کم خواهد شد و حقوقش به طور چشمگیری پائین خواهد آمد اما به خاطر این به ایران برگشته تا نسل جدید ایران امروز را تربیت کند.

دکتر جواهریان - رئیس موسسه ژئوفیزیک ایران

۳- چند وقتی است که در جشن رمضانیم! اگر کسی سری به تالار وزارت کشور زد خواهد فهمید!


 
انس با علوم اجتماعی
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳٠  

اولین همایش

دو شنبه هفته گذشته اختتامیه اولین همایش انس با علوم اجتماعی بود. و اما پشت پرده همایش: 

 

اول سال که می خواهم درسم را انتخاب کنم آقای مدیر گفت بیشتر وقت بده و در عوض فلان درس را بردار. گفتم حتی اگر بیشتر وقت بگذارم ترجیح می دهم اجتماعی بردارم و رایانه. نمی خواهم فقط یک مشت ایکس و ایگرگ! توی مخ بچه ها کنم. می خواهم با بچه ها زندگی کنم. چند روزی که گذشت فهمیدم آقای ابراهیم رضایی که چند سال قبل معلم خاتم بود و حالا به کسب و کار دیگری مشغول است فیلش مجدداً یاد خاتم افتاده و بناست اجتماعی تدریس کند. بنا به دلایلی حضور آقای دهقان هم منتفی شد. بنا شد خود آقای منافی دبیر اجتماعی سال سوم باشد. اول سال طبق برنامه هر سه پایه در روزهای 5شنبه اجتماعی داشتند.

 

یکی از روزهای پائیزی، زیر رگبار و تازیانه ی باد! به آقای رضایی گفتم حیف است امسال همین طوری مثل هر سال اجتماعی درس بدهیم. حالا که ما سه نفر هستیم بیا یه کار توپ کنیم. گفت چی کار؟ گفتم اونش رو نمی دونم تا هفته بعد بیا فکر کنیم. خلاصه فکر کردیم و هفته بعد یهو یه چیزی گوشه ذهن آقای رضایی جرقه زد! گفت بیا همایش برگزار کنیم. مثل آدم بزرگا! البته برای بچه ها!

 

اول بنا بود همایش فقط در مدرسه برگزار شود اما یه دفعه حال کردیم منطقه ای برگزار کنیم! فکر نمی کردیم منطقه قبول کنه اما کرد! ما هم احساس کردیم یکی ما رو از اون بالا هل داده پائین و دیگه کاری از دستمون بر نمی آد! هر چه به مراسم نزدیک می شدیم می فهمیدیم که عجب خبطی! کرده ایم. 12 مدرسه اثر فرستادند. دخترانه و پسرانه. قوی و ضعیف. دولتی و غیر انتفاعی. مسلمان و مسیحی و یهودی و زرتشتی . همایشی داشت می شد آن سرش نا پیدا. با هزار مصیبت داوری ها انجام شد. رتبه های برتر مشخص شدند. سالن ورشو رزرو شد. مهمان ها دعوت شدند. دکتر خلیجی استاد دانشگاه تهران به عنوان سخنران ویژه دعوت شد. جوایز خریداری شد و...

 

دوشنبه 24 اردی بهشت ماه 1386

 

از اول صبح مرخصی گرفتم و اومدم مدرسه. لوح ها را آماده کردیم. بچه ها مدام از نتایج می پرسیدند ولی چون ممکن بود ناراحت شوند چیزی نگفتیم. خلاصه رفتیم سالن و اختتامیه در تالار بدون تهویه! ورشو برگزار شد. مادر سهند جانی پور از دانش آموزانم در پایه دوم مقاله خوبی را ارئه داد و دو کلیپ البته بدون صدا! از برونو بوزتو را پخش کردیم. مجری هم که محبوب دل بچه ها: سید مسعود حسینی! هر چند که دیر رسید و چند دعا را زیر لب نثارش کردم! دوربین فیلمبرداری هم که به همت مدیریت رسید اما بعد فهمیدیم شارژ نداره! رتق و فتق بچه ها هم که بر عهده علیرضا عبد مقیمی و قربانی بود. راستش رو بخواین خیلی حال کردم با بچه ها مون. نشون دادند که تربیت توی خاتم چه تفاوتی با دکتر حسابی و ... داره. راستی آقای نیکبختیان معاون اداره هم کمک خیلی زیادی در برگزاری همایش کرد و همچنین سرکار خانم گلکارزاده مسئول گروه های آموزشی منطقه ۶ تهران.

 

خلاصه همایش برگزار شد و آخرش هم آسمون حسابی باد و بورانی! شد. بچه ها حالشون گرفته بود که چرا رتبه های بهتری نگرفتند. برای جبرانش به همه ی شرکت کننده ها 200 امتیاز دادیم. جاداره در کنار تمام کسانی که نام بردم از زحمات محمد مقیمی عزیز هم که مثل همیشه با غرغر کلی کمکمون کرد! تشکر کنم. در پایان یک سری عکس می ذارم. امیدوارم اولین همایش به دومین همایش برسد!

گارد محافظ همایش ! 
بچه های اولی که رتبه اول روزنامه دیواری را آوردند 
انبوه جمعیت شرکت کننده! 
تقدیر از معلمان اجتماعی مدارس شرکت کننده
مقامات کشوری و لشکری شرکت کننده!
خوش تیپ ها
مقاله های رسیده با بک گراند ابراهیم رضایی عزیز
مدارس دخترانه شرکت کننده در همایش
گروه سرود مدرسه خاتم به رهبری لوریس حسینیان!
حضور انفرادی در همایش اجتماعی( بچه های مدرسه ما نیستن ها)
گوشه ای از آثار بچه ها
حضور ارواح در اختتامیه!
مجری فقط ...
تموم شد! ( آقای نیکبختیان - خانم گلکار زاده - سید مسعود خودمون )
بر و بچ خوب دومی ( در گوشه تصویر یک گارفیلد قرمز مشاهده می شود!)

بر و بچ خوب اولی


 
نظرسنجی
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۱  

دیروز از بچه های کلاس دوم راهنمائی که با هم کلاس اجتماعی داشتیم نظر سنجی کردم. نظرسنجی چهار سئوال اصلی داشت که جواب ها خیلی برایم قشنگ و جالب بود:

 

سئوال اول: از مباحث کتاب اجتماعی سال دوم راهنمائی کدامش قشنگ تر بود و استفاده بیشتری کردید؟

جواب بچه ها:

1- پست با 25 امتیاز
2- بانک با 12 امتیاز
3- شهرداری با 10 امتیاز
4- هلال احمر با 7 امتیاز 
5- گروه با 5 امتیاز
بحث بیمه با 1 امتیاز بحثی بود که کتر مورد علاقه بچه ها قرار گرفته بود.

 

سئوال دوم: برای بهتر شدن درس اجتماعی چه پیشنهاد هایی دارید؟

۱- برگزاری کلاس خارج از کلاس! و در محیط درس مربوطه 16 امتیاز
2-    
ایجاد راهکاری برای اجرای عملی درس ها 12 امتیاز
3-    
افزایش محتوای کتاب 10 امتیاز
4-    
بازدید 10 امتیاز
مطالب زیر هم به طور جسته و گریخته پیشنهاد شده بود:

 

بیان مطالب با زبان طنز و افزودن کاریکاتور به کتاب های درسی
بیان داستان های مرتبط به موضوع کلاس
چاپ عکس های بهتر و به روز
رنگ متنوع کتاب
دادن لوح های فشرده ی اضافی
عمیق شدن مطالب کتاب
معرفی کتاب فوق درسی!

انجام کار تحقیقاتی اختیاری
بحث کلاسی
نظرسنجی در مورد موضوعات کلاس
بازی در کنار درس ها !
نمایش طنز بچه ها

 

و اما جالب ترین پیشنهاد مربوط بود به : امیر حسین اوجبی
بهتر است در هر درسی لباس مربوط به آن درس را هم بپوشید و به کلاس بیائید.
از پیشنهادهای زیبای این چند نفر هم تقدیر می کنم:
فرهاد تربتی نیا – شایان قاسمی – سپیده دم – کریمیان

 سئوال سوم: به نظر شما اجتماعی ترین دانش آموز کلاستان کیست؟
نظر ها در این زمینه متنوع بود:

کلاس دو/یک: 1- بزرگیان 2- یعقوبی و محسنی 3- شبانی 4- آقایی 5- آقازاده

کلاس دو/ دو: 1- صدیق شریف 2- حسینخانی 3- آزموده 4- متولیان و راثی 5- احمدزاده- پوربابائیان- خاکی نژاد – تاروردی زاده – شهلا

کلاس دو/سه: 1- فرهاد تربتی نیا 2- شایان قاسمی  3- فرزاد تربتی نیا 4- اوجبی 5- حسین زاده

کل کلاس های دوم: 1- فرهاد تربتی نیا  2- صدیق شریف 3- شایان قاسمی 4- فرزاد تربتی نیا 5- بزرگیان و اوجبی

سئوال چهارم: نظرتون درباره کلاس اجتماعی امسال:

نظرات و پیشنهاد های بچه ها قشنگ و همراه با لطف بود. نکته ای که خیلی ها به اون اشاره کرده بودند تدریس همراه با زبان طنز بود که امسال بسیار مورد علاقه بچه ها قرار گرفته بود.

 

فقط یک جلسه از درس اجتماعی امسال باقی مونده. 5 شنبه هفته بعد.

 راستی دوشنبه این هفته که میاد مراسم اختتامیه اولین همایش انس با علوم اجتماعی است. تالار ورشو – از ساعت 2 تا 5 -


 
دوست خوب آمریکائی
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٢  

۱- امروز دیگر دعای بچه ها مستجاب نشد و من رفتم مدرسه. البته داشت کمی مستجاب می شد چون کلاس اول را دیر رسیدم! با بچه های سومی کامیوتر داشتم. درسمان اینترنت بود. آخرهای کلاس سومم بود که یکی از بچه هایی که بیرون کلاس بود در زد و در رفت! البته بنده خدا می خواست آخر کلاسی یک شوخی کوچیک بکنه. مجبور شدم یک حال کوچیک ازش بگیرم. توضیحش رو نمی شه داد چون بیشتر تصویری بود قابل نوشتن نیست. فکر کنم بچه ها بیشتر بتونن در موردش بگن. البته تهش قضیه را ختم به خیر کردم و تموم شد.

۲- همایش اجتماعی توی مدرسه حسابی غوغا کرده است. بچه ها به جنب و جوش افتاده اند. تمام بچه های سال دوم را در کمیته های مختلف تقسیم بندی کردم و هر کدام وظیفه دارند که بقیه را به شرکت در همایش تشویق کنند.

۳- امروز آقای ناظم خیلی عصبی بود. بچه ها می گفتند شما را به خدا امروز اخراجمان نکنید!

۴- دوست خوب آمریکائی ام! مسعود طالبیان هم وبلاگ نویس شده. قدمش مبارک. مطالب قشنگی از جامعه آمریکا می نویسد. در آمریکا دانشجوی دوره دکتراست.

۵- بازرس منطقه آمده بود استنطاق! در مورد نحوه تدریس اجتماعی. حال نمودند!!

۶- در ادامه روش نوین تدریس درس کامپیوتر امروز هم با گچ و تختخ تدریس کردم.

۷- می خواهم از شنبه در وبلاگ یک کار جدید بکنم. منتظر باشید.