روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

محض عذرخواهی
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٢  

هوالرحمان الرحیم

نوشتن بعد از حدود دو سال در اینجا ...

فقط آمدم محض عذرخواهی از دوستان و یا احیانا رهگذرانی که به مناسبت این روزها از اینجا! می گذرند و طبیعتا مطلب جدیدی نمی یابند.

دعا بفرمائید روزی برگردم.


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
جای خالی رستم و سهراب
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠  

 

جای خالی رستم و سهراب

در این خصوص بخوانید گزارش خبرگزاری مهر را و گزارش تصویری اش را ...


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
اعتکاف
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦  

جمعه برای بار دوم رفتیم کوه. انگار مگس های هفته ی قبل خیلی عصبی بودند چون این بار با خودمان تا مقصد آمدند و یک لحظه تنهایمان نگذاشتند. کوهنوردهای حرفه ای را می شد از یک چیز شناخت. دور سرشان پشه بند پیچیده بودند. قیافه شان خنده دار شده بود اما حداقل آسایش داشتند.

اعتکاف دانشگاه تهران

این هفته اعتکاف بود. مراسمی که چند سالی در آن شرکت کردم. البته زمانی که مطمئن بودم چند نفر آدم را بیرون به هوای خودم نکاشته ام.

- می گوید من روزهای اول هفته نیستم می خواهم بروم اعتکاف. می پرسم پس کارها چی؟ جوری داستان را می پیچاند. آخر سر هم می رود. دلم نمی آید بگویم نه اما می دانم کارها هم روی زمین می ماند. می رود.

- مشغول کارهایش است. باید کاری را هر چه زودتر برساند به همین دلیل هماهنگ کرده که کمتر حضور داشته باشد. وقتی می شنود روز 15 رجب جلسه ی مهمی داریم می گوید: "حیف شد بنا داشتم بروم اعمال ام داوود."

- گوشی محترم با کلی خاطره می رود در قعر آن جایی که نباید برود. با تمام تلاشمان موفق به خروج جنازه اش هم نمی شویم چون آن مسئولی که در لحظه باید به دادمان برسد تشریف برده اند اعتکاف.

- شب وسط فوتبال می زنم کانال یک. تلویزیون به صورت زنده! در حال پخش مراسم اعتکاف است. برای کسانی که یک بار شرکت کرده اند می دانند که این کار چقدر مشمئز کننده است. برادرانم مشغول بیان حالات معنوی خودشان هستند به صورت زنده! محض ریا جهت اطلاع!! حالت تهوع می گیرم از این همه ورود در احوال شخصیه

- چند سال قبل که برای اولین بار رفتیم گفتند که بهترین اعمال تفکر است. مشغول خودتان باشید. امسال خفه کرده اند خودشان را با انواع و اقسام سخنران. انگار برای اعتکاف باید رفت بیرون!

- غبطه می خورم به حال آن معتکفین واقعی، هر چند به اجبار معتکف شده باشند... و خدایی که در آن نزدیکی است.

- حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست ...


کلمات کلیدی: دل نوشته ،سفرنامه
 
سالی که گذشت
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤  

امسال هم گذشت. مدرسه هم در حال تعطیل شدن است. سال جالبی بود. شاید حال و حوصله ی نوشتن خیلی چیزها را نداشته باشم و صد البته محافظه کاری!

اول سال بود که مدیر مدرسه صدایم کرد و گفت سعید جان! احساس می کنم تکراری شده ای. با این وضعیت نه خودت حال می کنی نه شاگردات. سعی کن یک مقدار فعال تر عمل کنی و برگرد به وضعیت چند سال قبل.

هر چند برگشتن به وضعیت چند سال قبل سخت بود و با مشغله های فعلی میسر نبود اما تمام تلاش را کردم تا این کار محقق شود. وبلاگم را در این مورد متناسب کردم. شیوه ی جدید آموزشی و امتیازی تعریف کردم. کلاس ها را با تنوع بیشتری برگزار کردم و خلاصه هزار جور دنگ و فنگ دیگه که شاید از حد حوصله خارج باشد. می شود گفت در طول ترم اول بیشترین استفاده را از دفتر کلاسی مدرسه انجام دادم. جوری که برای هر دانش آموز 1500 تا علامت و نمره و امتیاز داشتم!

خب لابد می پرسید نتیجه چی شد؟

نتایج:

1- از کادر محترم مدرسه اعلام کردن که چرا دفتر مدرسه رو می بری خونه؟ گفتم برای وارد کردن امتیازات و نمره ها. گفتن که خب ما چه جوری ببینیم؟ گفتم بروید داخل وبلاگ. تازه این طوری کار شما هم ساده تر است. آدرس گرفتند اما خبری نشد. توبیخ هم شدیم که چرا دفتر را می بریم خانه!

2- غیر مستقیم خبر رسید که شما چرا در داخل وبلاگت بخشی را برای ارزیابی و اطلاع رسانی دانش آموزان باز کرده ای؟ مگر می خواهی خودت را تبلیغ کنی؟! گفتم پس لطف کنید رمز صفحه ی اجتماعی سایت مدرسه را به من بدهید تا همین کار را در سایت مدرسه انجام بدهم تا ان قلتی نباشد. گفتند: باشد. و تا امروز هیچ اقدامی نشد!

3- برای امتحانی که می توانستم یک ساعت برای طرحش وقت بگذارم. پنج ساعت وقت گذاشتم تا شیوه ای نوین در طرح سئوال باشد. یکی از مسئولین مدرسه جلوی تایپ سئوالات را گرفت. گفت و گویی با مدیر محترم صورت گرفت که شکر خدا جواب داد و امتحان دوم ها به شیوه ی جدید گرفته شد اما دل و دماغی برای دو پایه ی دیگر نماند.

4- در طول ترم دوم خواستم به قوانین مدرسه احترام بگذارم. همیشه لیستم را داخل کازیه ی مربوط گذاشتم. صد البته نرسیدم موارد فوق الذکر را وارد کنم اما به گمانم معلم خوبی شده بودم!

۵- در طول ترم دوم دیگر امتیازات را در وبلاگ هم به روز نکردم و باز هم کسی چیزی نگفت.

6- بگذریم از بحث اردوها و دعوت ها

7- بگذریم از آن پنج شنبه صبح کذایی

8- بگذریم از والدینی که نمره می خواستند ...

9- بگذریم از کسانی که انتظار همان شیوه های نخ نمای 100 سال اخیر را داشتند...

با تمام این اوصاف یک سال دیگر هم گذشت. روز آخر سال با آقای منافی تماس گرفتم و بابت پایان یک سال دیگر تبریک گفتم. گفت که تبریک ندارد. یک سال پیرتر شده ایم. گفتم به هر حال خسته نباشید. همین که هر سال یک شاگرد مثل ما تحویل جامعه بدین برای دنیا و آخرتتون کافیه!

برای من سال خوبی بود. با این که مدرسه همان بود اما کار کردن با یک کادر تقریبا جدید دشوار است. مسلما هر چه به پایان سال نزدیک تر شدیم هماهنگی ها بیشتر شد و کار بهتر پیش رفت اما چیزی که شاید اذیتم کند این است که احساس می کنم والدینی که بچه هایشان را به ما می سپرند خیلی آرزوها دارند. از درس گرفته تا اخلاق و معنویات. آیا من معلم یا من مسئول توانسته ام درست عمل کنم؟ آیا توانسته ام کم فروشی نکنم؟ آیا توانسته ام خاطرات خوشی برای شاگردانم باقی بگذارم؟

امیدوارم شاگردان امسالم در آینده از این سالی که گذشت به نیکی یاد کنند.

از تمام بر و بچه های خوب مدرسه ی خاتم به ویژه بچه های سومی که دارند از پیشمان می روند و همین طور دست اندرکاران مدرسه سپاسگزارم. امیدوارم سال آینده سالی باشد که بتوانم و بتوانیم به مسئولیت های خودمان بهتر عمل کنیم.


 
پر شکوفه کن مرا ای کرامت بهار
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸  

سال 1388...
خوب که نگاه می کنم تقریبا آخر هر سال یک چیزهایی نوشته ام و یک نتیجه گیری هایی کرده ام. دوستانی هم که به کلبه ی حقیر سر زده اند بدون خواندن این عرایض سریع بخش کامنت ها را باز کرده اند و یادداشتی گذاشته اند که: سال نو مبارک! خب با این وضعیت نوشتن برایت راحت می شود. چون می دانی که خودت می مانی و حوضت (وبلاگت)! البته باید فاکتور گرفت عزیزان سخت کوشی را که تمام سوراخ سنبه های شخصی یک نفر را زیر و رو می کنند تا بتوانند به واسطه ی آن بگویند: "آهان! دیدید همانی بود که می گفتیم، بگیرید این کافرِ ملحدِ سه نقطه را!" خداوند خیرشان دهد و بر توفیقاتشان بیفزاید. البته توصیه می کنم به خودم مراجعه کنند که به قول مولانا:

کس نمی داند زمن جز اندکی    وز هزاران جرم و بدفعلی، یکی

سال 1388...
سالی که خوب شروع شد. بد ادامه پیدا کرد. یک نقطه ی عطف در زندگیم اتفاق افتاد و خوب تمام شد. حالا اگر شما با این سال پر از پارادوکس برخورد می کردید اسمش را چه می گذاشتید؟ سال خوب یا سال بد؟ هر چند که نباید این را هم نادیده گرفت که بیچاره سال 88! به ایشان چه؟! این که می عین سگ و گربه به جان هم افتادیم مگر ربطی به سال دارد؟ حالا می خواهد 77 باشد، 88 یا 99! هر چه بود خیلی دوست داشتم با همان شروع خوب و نقطه ی عطفش و پایان خوبش در ذهنم بماند. چیزی که می دانم نمی شود. گاهی با خودت فکر می کنی سال گاو اهلی که داخلش این اتفاقات می افتد پس وای به حال سال بعد که سال پلنگ است! خدا به خیر گرداند...

سال 1388...
سالی که خندیدیم. گرییدیم. کیش شدیم. مات شدیم. مبهوت! سالی که از بهارش پیدا نبود. سالی که همه ی اعتقاداتمان یک دور چک شد. سالی که آدم های بزرگ زندگیمان نشستند سر جلسه ی امتحان. سالی که تازه فهمیدی: "ان الحق و الباطل لا یعرفان باقدار الرجال، اعرف الحق تعرف اهله اعرف الباطل تعرف اهله" که علی(ع) می گفت یعنی چه. سالی که همه چیزش پر رنگ بود الا اخلاق! که استخوانش را شکسته اند و رگش را بریده اند و تنها به پوستی بند است. و ما ماندیم و این سئوال بر بالای سر محتضر: آیا زنده می ماند؟

سال 1388...
سال ریحانه ی من! ریحانه ای که مهمان ماست از یک راه دور... متولد ماه مهر. ریحانه ای که تا چند روز دیگر می رسد به سن 6 ماهگی. و من ناخداگاه بیشتر نگاهم می افتد به زیر گلویش و وجب می کنم! به وجب نمی رسد... از آب هم مضایقه کردند کوفیان ...
(خیلی تلاش کردم یک عکس از ریحانه بگذارم. متاسفانه به هر سایت اشتراک گذاری عکس که مراجعه کردم فیلتر بود. خب که چی؟ اگر آدرس فیلتر نشده ای می شناختید بگید!)

(بالاخره تونستم با کمک پرشین گیگ این عکس را آپلود کنم)

ریحانه

سال 1388...
سالی که تند گذشت. زودِ زود. باور کنید نفهمیدم چطور گذشت. تازه آخر سال داریم از تلو تلو خوردن خلاصی پیدا می کنیم. امیدوارم سال بعد سالی باشد که آدم باشیم. البته با آدمیت. (از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند، از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند، آدمیت مرده بود، گر چه آدم زنده بود...)

سال 1389...
خدایا! بار الها! به قول یکی از کاریکاتوریست ها: "ما دقیقاً اینجا هستیم، تو دقیقاً کجایی؟"
خدای من ... هم نامه ی نانوشته خوانی و هم خیلی چیزهای دیگر پس: از ظلمت خود رهائیم ده، با نور خود آشنائیم ده
خدایا! "الف بین قلوبنا"

سال 1389...
از مسافرت عیدگاهی بدم می آید. البته غیر از مسافرت جهادی! با این حال انگار امسال قرار است به چند شهر دیگر سر بزنیم. اگر نرفتیم جزء آمار کشته های محترم جاده های ایران (که البته تقصیر هیچ کس نیست به جز حضرت عزرائیل!) سال بعد منتظر قدوم پرمهرتان هستم. ردپایتان شادمانی را برایم به ارمغان خواهد آورد.

و آخر...
دارد دیر می شود
پنجره ها را که بسته ای
در را که قفل کرده ای
دیگر دلواپس چه هستی؟
شیر ابر را که نمی توانی ببندی
کنتور رعد را که نمی توانی قطع کنی
بیا برویم!
هیچ اتفاقی نخواهد افتاد
این خانه واژه های نسوزی دارد
تو بازخواهی گشت
و همسایه ها
مهربان تر خواهند شد

(محمد علی بهمنی)


کلمات کلیدی: دل نوشته ،ریحانه
 
کدام یک از شما محمد(ص) است؟
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۳  

امروز میلاد رسول خداست. آخرین فرستاده ی آسمانی. پیامبری که گفت من آمده ام تا مکارم اخلاق را تکمیل کنم. آمده ام برای اخلاق. و امروز این مائیم و این رسول ما. این اخلاق ماست و آن اخلاق او ...

-از او می پرسند اساس دین شما و این که مردم به آئین شما می گروند چیست؟ می گویند: الحب اساس ...

- بعد از جنگ احد، هنگامی که آن صحنه های فجیع پیش آمد و پیکر مبارک حمزه عمویش را مثله کردند مردم به سویش آمدند و از او خواستند مردم مکه را نفرین کند. همان نفرینی که حضرت نوح(ع) قومش را کرد: "که پروردگارا احدی از این قوم مشرک و کافر را باقی نگذار" رسول دست به آسمان برداشت. همه آماده بودند تا نفرینش را بشنوند و نابودی این قوم نااهل را به نظاره بنشینند. کلمات از لبانش سرازیر شد: "خدایا قوم من را ببخش، این ها نمی فهمند که چه کار می کنند..."

-بعد از نماز و بعد از هر مجلسی عده ای از صحابه می خواستند به دنبالش به راه بیفتند. نمی گذاشت. می فرمود صدای پای شما که به دنبال کسی راه می افتید، انسان را تباه می کند.(باعث کبر و غرور او می شود.)

-کسی به یاد ندارد که او نشسته باشد و کسی در برابر او ایستاده باشد. بیزار بود از این که نشست و برخاست ملوکانه داشته باشد. عده ای از اصحاب به نزدش رسیدند و گفتند:" اجازه بفرمائید همان گونه که مسیحیان عیسی بن مریم را بزرگ می دارند ما نیز شما را بزرگ داریم." مخالفت کردند و گفتند "من فقط بنده ی خدا هستم، این کار را نکنید."

- دعوت هر کسی را ولو به چند خرمای پوسیده می پذیرفت.

- روزی به تشییع جنازه ی مردی یهودی رفت. اصحاب کمی همراهی کردند اما طاقت نیاوردند. از او پرسیدند:"آیا می دانید او یهودی است؟" جواب شنیدند:"مگر انسان نیست؟"

-هرگز برای پیشبرد اهداف خود به زور متوسل نشد. عده ای خدمت ایشان رسیدند و گفتند شرایط برای این که عده ای را به زور مسلمان کنیم فراهم است. پاسخ شنیدند: "من اهل وادار کردن کسی به دین نیستم."

- وقتی کار به بن بست می رسید و ناچار به جنگ می شدند ابتدا سران سپاه را جمع می کرد و به آن ها درس اخلاق می داد:" مبادا به زنان تعرض کنید، مبادا وارد خانه های مردم شوید، مبادا به دنبال کسانی بروید که از صحنه می گریزند، مبادا ..."

-زنی از او سئوال کرد "زن چه حقی بر همسر خود دارد؟" فکر کن سئوال وقتی پرسیده می شود که مرد مولا و زن برده ی اوست. جواب داد:" آن قدر از جبرئیل توصیه شنیده ام که به نظرم حتی نباید به همسر اف گفت.(نباید نازک تر از گل به او گفت)"

-می گفت در صورت مداحان و تملق گویان خاک بپاشید.

- عرب بیابانگرد وارد مسجد شد. شنیده بود محمد(ص) در مسجد است. هر چه نگاه کرد در آن جمع دایره وار کسی را که لباسش برتر از دیگران باشد یا بر تختی نشسته باشد نیافت. به ناچار پرسید:"محمد(ص) کدام یک از شماست؟"

-و خیلی چیزهای دیگر ...

و اینک بعد از 14٨٣ سال از میلادش این ما در این دنیای متمدن! و پیشرفته! و اسلامی! و آن والاپیامدار در آن جامعه ی متعصب عصر جاهلیت. کلاهمان را قاضی کنیم. اسلام محمد(ص) کجا، اسلام ما کجا؟


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
بشاگرد
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢  

حرف که برای گفتن زیاد است. شکر خدا امتحان ترم اول بچه ها برگزار شد. حالا من ماندم و کلی جمع و تفریق تا نمره ی نهایی بچه ها به دست بیاید. هر چند در نهایت آقای ... می گه بهشون بده 20! تازه این چند وقته عادت کردم بدون این که از اتاق فرمان اشاره کنند خودم 20 بدهم. بالاخره پدر و مادر این بچه ها هم باید زندگی کنند! وقتی تفاخرمان می شود به 20 آقازداه نمی دانم تهش چیزی دستمان را بگیرد یا نه؟ این همه معدل بیستی در مدارس غیرانتفاعی موید کلام این حقیر است.

راستی بعد از 14 سال فردا برای چند روزی می روم بشاگرد. خیلی دلم می خواهد ببینم در این چند ساله چه اتفاقاتی برای این منطقه افتاده است. البته بچه هایی که دوشنبه باهاشون کلاس دارم دلشون رو صابون نزنن چون ایشالا اون روز تهرانم. جای همه ی اونایی که بشاگرد رفتن رو هم خالی می کنم.

دیدار تابعد/ به شرط حیات


 
نامه سرگشاده به جناب آقای مفید!
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٢  

دوشنبه ی این هفته چهارمین گردهم آیی بر و بچه ها برگزار شد. متن زیر در این مراسم قرائت شد. به دوستان غیر مفیدی توصیه نمی کنم این مطلب را بخوانند چون بعید می دانم سر در بیاورند!

عکس هوایی از دبیرستان و راهنمائی مفید 1 تهران

برادر ارجمند جناب آقای مفید!

با سلام و احترام
ضمن عرض تبریک به مناسبت فرارسیدن عید سعید قربان و هم چنین عید سعید غدیر به استحضار می رساند که ...

بگذار از این قالب ها در بیائیم برادر!

امروز که دور هم جمع شده ایم چهارمین گرد هم آیی بر و بچه های دانش آموخته (همان فارغ التحصیلان و به عبارتی دیگر فارغل! های) شماست. می گویند حول و حوش دهه ی 50 در خانواده ای مذهبی متولد شدی و از ابتدا نگاهت به زندگی طوری دیگر بود(با سبک هفته شهدا بخوانید و صد البته با آهنگ نینوا!) موسسینت هم که از ابتدا همان نیروهای کت و کلفت مذهبی بودند که همین باعث شد بعد از انقلاب و دهه ی 60 برای خودت کیا و بیایی داشته باشی. نمی خواهد حاشا کنی! مدارکش موجود است. در همین عکس هایی که به در و دیوار خورده دیده ایم که این جا پاتوق یکی از سران قوا بوده و دیگری هم به این جا رفت و آمد می کرده است. دو سه نفر از بزرگان هم که به رحمت خدا رفته اند روز اول کلنگت را به زمین زده اند. البته نمی دانم اگر الان بودند و ما را می دیدند خوشحال می شدند یا ناراحت. شاید این بار هم دوباره دست به کلنگ می شدند!

توی همان دهه ی 60 حسابی بین خانواده های مذهبی متوسط جا باز کردی و شدی نمونه ی یک مدرسه اجتماعی - مذهبی. مدرسه ای که دوست داشت بچه هایش قد بکشند. هم در حوزه های دینی، هم در ساحت اجتماع، هم در عرصه ی علم. و همه ی این ها دشوار بود. همین ها باعث شد نوبر بشوی و اسمت بیفتد سر زبان ها.

جنگ هم که شد پا پس نکشیدی. دانه دانه بچه هایت را پراندی. 65 شهید برای یک مدرسه ی 4*3 کم افتخاری نیست. آن هم در بین مدارس مذهبی دیگر که مفتخر بودند بچه هایی را که جبهه می روند، اخراج می کنند! (بدون ذکر نام در این گزارش!)

68 را که گذراندی وارد یک دوره جدید شدی.دوره ای که روز به روز رنگ و بوی روزهای خوش اول انقلاب و سخت و نازنین جنگ کم می شد. باز همین بر و بچه هایت بودند که آستین هایشان را بالا زدند و شدند طلایه دار موجود عجیب الخلقه ای با نام "اردوی جهادی". موجودی که برکتش را با خودش آورد و نام مفید بود و اردوی جهادی. حالا بخواهند این شازده را از خانه اش بدزدند و بگویند پدر و مادرش یکی دیگر بوده! حکایت کوچه ی تاریک است و سبیل ناپیدا!

بگذریم از این حرف ها پدر جان!

حرف برای گفتن زیاد است. روز به روز بزرگ تر شدی و قد کشیدی. و ماها آمدیم و رفتیم، آمدیم و رفتیم، آمدیم و رفتیم. و تو ماندی و ماندی و ماندی.
سالن ورزشت شد شهید رفیعی و بعد اتاق 27. سالن شهید معینی ات شد سالن قرمزه و بعد کتابخانه و امروز کلی کلاس خالی! نمازخانه ات شد گروه های آموزشی و محرابت در غربت نشست و پشت بامت شد مصلا! موکت های نمازخانه که به قول یکی از معلمان بوی جوراب شهدا را می داد! جمع کردند و فقط موزائیکش ماند. رنگ و رویت را عوض کردند. شکر خدا حالا هر کلاست کلی می ارزد. مردی شده ای برای خودت. کولر گازی داری هوارتا! با آن وسائل با کلاس. اسمش چی بود؟ هان؟ ویدئو پروجکتور؟
المپیادی می آوری، رباتیک می بری، هفته ی پژوهش هوا می کنی و هزار کار باکلاس دیگر. تازه این اواخر قبل از مؤسسه ی رویان و رویانا شبیه سازی هم کرده ای. نه 2 تا 3تا!

تمام این ها سرجایش اما آقای مفید عزیز!

من مفیدی را دوست دارم که بتوانی از اول صبح تا آخر شب تویش بدوی و آخر شب بازور بیرونت کنند،
مفیدی که بتوانی در جلسه هفتگی هایش چتربازی یاد بگیری،
مفیدی که برای برگزاری هفته ی شهدایش سرما بخوری،
مفیدی که برای رفتن به اردوی جهادی اش گریه کنی،
مفیدی که معلمش معلم راهنما باشد،
مدیرش معلم راهنما باشد،
مفیدی که ناظم نداشته باشد،
مفیدی که کلی آدم تابلو تولید می کند بدون این که بعد از 30 سال تابلو داشته باشد!
مفیدی که لازم نیست برای استخدام معلم آگهی بدهد!
مفیدی که شکیبا دارد، خدابخش دارد، امامی افشار دارد، حدادی دارد، شکوری راد دارد، رفیعی دارد، فدایی دارد، آیت الهی دارد، سبحانی دارد، آزمندیان دارد و ...
مفیدی که مفیدی دارد!
نه سمپادی
نه امام صادقی(ع)
نه انرژی اتمی ای!
نه علامه ای
ته مؤتلفه ای
نه مشارکتی
نه بالا
نه پائین
نه چپ
نه راست
مفیدی که مفیدی دارد!

آقای مفید!

این روزها روزهای عجیب و غریبی است. این روزها هم اسیر داده ایم! هم جانباز! هم مفقودالاثر! شکر خدا از هر دو طرف!!

آقای عزیز!

تو تنها کسی هستی که می توانی تمام این اسرا و جانبازان و مفقود الاثرها را بنشانی پیش هم تا گل بگویند و گل بشنوند. امیدوارم این کار را خوب بلد باشی، چون نیاز امروز همه ی ما همین است. دستم به کت و شلوار هاکوپیانی که جدیدا با شهریه ی بر و بچه های بالایی خریده ای! تو را به جان مؤ سسینت این حرف آخری یادت نرود.

گر قطعه ای ز خاک حیاطت شود نصیب!
آن قطعه را به جنت و رضوان نمی دهم


 
شناسنامه جدید
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦  

اداره ثبت احوال استان تهران

رفته بودم شناسنامه بگیرم. برای ریحانه خانم. متولد 8 مهرماه 88 . فکر کنم حالا فهمیدید که می خواستم در مورد چه موضوعی بنویسم اما دستم به قلم نمی رفت! در ادامه روند زندگی، فامیلی ما از بالقوه به بالفعل تبدیل شد. البته تا امروز خیلی ها خبردار شده اند. تتمه اش هم برای این جا.

القصه، میگفتم. رفته بودم اداره ثبت احوال یکی از جهات جغرافیایی شهر تهران (شمال-جنوب-شرق- غرب) اولش که 5 بار بین طبقات بالا و پائینم کردند تا یک شماره بدهند تا در صفی قرار بگیرم تا بتوانم مدارک را تحویل بدهم. بعد از یک ساعت و نیم در صف ایستادن هم صدور شناسنامه رفت برای 2 ساعت بعد. در این بین پاسخگویی متصدیان هم که بیداد می کرد. فقط این را بگویم که هر کس از پله ها بالا و پائین می رفت درحال بد و بیراه گفتن بود. یک نفر را ندیدم که با لبخند خارج شود. واقعا متاسفم که بوروکراسی این قدر زمین گیرمان کرده است. در حالی که با اضافه کردن یک باجه ی اطلاع رسانی و با یک مسئول خوش برخود می شود این مشکل را برطرف کرد.

خوشمزه تر این بود که قبل از رفتن به این اداره احساس کردم خیلی پیشرفت کرده ایم و من نباید الکی سفرهای درون شهری انجام بدهم(رجوع شود به تبلیغات تلویزیون!) بنابراین رفتم سراغ سایت اداره ثبت احوال استان تهران. از 6 تلفن داده شده هیچ کدام پاسخگو نبود. تلفن هفتمی هم متعلق به یک پیرزن بدبخت بود که از تماس های مکرر مردم شاکی شده بود. این موضوع را با مسئول اداره مطرح کردم. خوشبختانه آدم محترمی بود و تحویل گرفت اما گفت که کاری از دستش بر نمی آید و از خیلی وقت قبل تر ها قرار بوده سیستم پاسخگوی تلفنی نصب شود که مرکز از انجام آن سر باز زده است و در این مورد و همچنین تلفن آن بنده ی خدا باید با روابط عمومی مرکز تماس بگیرم. از دفتر آقای مدیر که خارج می شدم با خوم فکر کردم این همه مراجعه کننده در روز با این مشکلات روبرو هستند، چند نفر از آن ها حاضر شده اند مشکلشان را پیگیری کنند تا لااقل افرادی که در آینده به این اداره مراجعه می کنند با روی خندان خارج شوند؟  

لبخند 


کلمات کلیدی: دل نوشته ،ریحانه
 
نکند این بنده ی خدا از من ترسیده باشد
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۳  

١- برای درس اجتماعی که با بچه های راهنمایی دارم کار جدیدی کرده ام. در کنار وبلاگ در قسمت صفحات وبلاگ می توانید مشاهده کنید.

2- دیشب تلویزیون برنامه ای از دکتر رحیم پور ازغدی پخش می کرد. موضوع برنامه بر می گشت به سیره حضرت امام صادق (ع). تعریف می کرد فردی به خدمت امام رسیده بود و ایشان را ناراحت می بیند. از ایشان می پرسد که دلیل ناراحتی ایشان چیست. ایشان می گویند به کنیز خانه دستور داده بودند تا کودک ایشان را به پشت بام نبرد. روزی اتفاقا زودتر به منزل بر می گردند. کنیز از دیدن ایشان هل می شود و کودک از دستش می افتد. کودک بعد از یکی دو روز بیماری فوت می کند. فرد خیال می کند امام به خاطر فوت فرزندش ناراحت است. امام ادامه می دهند: به خدا به خاطر فوت فرزندم ناراحت نیستم که امنتی بود که باز پس گرفته شد. با این که بعد از این جریان کنیز را بخشیدم و او را بلافاصله در راه خدا آزاد کردم از این ناراحتم که نکند در آن لحظه آن کنیز از من ترسیده باشد و من بنده ای از بندگان خدا را ترسانده باشم.

سالگرد شهادت امام جعفر صادق (ع) تسلیت باد

3- 8/7/88 ساعت 8 و 7 دقیقه صبح در زندگیم اتفاق بزرگی افتاد. نمی دانم چرا فعلاً دستم به نوشتن در مورد آن نمی رود. فقط خدا را شکر...

4- دیشب تلویزیون داشت یک گزارش خبری از انگلستان پخش می کرد که در مورد ریخت و پاش مسئولان دولت و مجلس و احزاب انگلستان بود. خبرنگار محترم هی گیر می داد به ملت بریتانیا که آیا تیتر این روزنامه را خوانده اید که مسئولانتان خیلی مزخرفند؟ نکته جالب این جا بود که در پایان گزارش خبرنگار داشت دنبال مردی می دوید که حاضر نبود مصاحبه کند و در نهایت هم مثل مردم عادی وارد خیابان شد. خبرنگار می گفت این فرد نماینده پارلمان انگلستان است. برایم سئوال ایجاد شد که چند تا نماینده ی ما را می شود خارج پارلمان این طور گیر انداخت؟!


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
حاج کاظم این روزها کجاست؟
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢  

می دونم بد موقعی برا قصه شنیدنه؛

ولی من،می خوام براتون یه قصه بگم.

وقت زیادی ازتون نمی گیرم.

 یکی بود،یکی نبود...

یه شهری بود،خوش قد و بالا.

آدمایی داشت،محکم و قرص.

ایام،ایام جشن بود؛جشن غیرت.

همه تو اوج شادی بودن که یه هو یه غول حمله کرد به این جشن.

اون غول،غول گشنه ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببلعه.

همه نگرون شدن؛

حرف افتاد با این غول چی کار کنیم؟

ما خمار جشنیم؛

بهتره سخت نگیریم...

اما پیر مراد جمع گفت:

باید تازه نفسا برن به جنگ غول.

قرعه به نام جوونا افتاد؛

جوونایی که دوره ی کُرکُریشون بود،رفتن به جنگ غول...

غول،غول عجیبی بود...

یه پاشو می زدی،دو تا پا اضافه می کرد.

دستاشو قطع می کردی،چند تا سر اضافه می شد.

خلاصه چه درد سر...

بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون،

که دیدن پیرشون سفر کرده...

یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفت.

اما یه اتفاق افتاده بود؛

بعضیا این جوونا رو طوری نگاشون می کردن که انگار،غریبه می بینن...

شایدم حق داشتن...

آخه این جوونا مدت ها دور از این شهر،با غوله جنگیده بودن.

جنگیدن با غول آدابی داشت،که اونا بهش خو کرده بودن.

دست و پنجه نرم کردن با غول،زلالشون کرده بود.

شده بودن عینهو اصحاب کهف؛

دیگه پولشون قیمت نداشت...

اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشونو اونایی هم که نتونستن،مجبور به معامله شدن...

من شما رو نمیشناسم؛

اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنید،پس معنی غیرتو می فهمید؛

این غیرت داره خشک می شه.

شاهرگ این غیرت...

کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته؛

من برای صبرتون یه "یا علی" می خوام،


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
کالای اقتصادی
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱  

یکی از دوستان معلم تعریف می کرد: رفته بودیم جلسه ی توجیه معلمان قبل از ورود به سال تحصیلی. مدیر محترم می گفت: آقایان دبیرها از هر چیز هم که بگذریم اگر بخواهیم فقط به چشم یک کالای اقتصادی با دانش آموز نگاه کنیم، دانش آموزی که وارد راهنمایی ما می شود تا پایان دوره پیش دانشگاهی برای ما 23 میلیون تومان آورده دارد. ما نباید این کالای اقتصادی را به راحتی از دست بدهیم.

دعا یادتان نرود. امیدوارم بتوانم هر پنج شنبه بنویسم.


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
ثبت رکورد 1 میلیارد صلوات برای ظهور!
ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٢  

١- از روز اولی که در این وبلاگ می نویسم سعی کرده ام این وبلاگ وارد حریم مقدس سیاست! نشود. اگر هم در موارد نادری این اتفاق افتاده از منظر همین آموزش و بعضا پرورش بوده است. چرایش طول و تفضیل می خواهد که حالی برای نوشتنش نیست. از این حرف ها که بگذریم چند شب قبل تر رفته بودیم به مهمانی حاجی خوران! پسر 8،9 ساله ی فامیل که خیلی با ما اخت است ازم پرسید: "آقا سعید شما بسیجی هستی؟" با توجه به این که می دانستم در کلاس های تابستانی بسیج محل شرکت می کند زیاد تعجب نکردم. برای این که بیشتر بفهمم برای چی این سئوال را کرده پرسیدم:"چطور؟" گفت: "اگه بسیجی نیستید حتماً اراذل و اوباش هستید! طرفدار موسوی که بسیجی ها رو کتک می زنن" (بنده خدا معنی اراذل رو هم نمی دونست) در حالی که خنده ام گرفته بود گفتم:" این حرف ها رو از کجا شنیدی؟" گفت: "همین حرف هایی که توی تلویزیون می زنن"

2- به قول رضا امیرخانی چند وقتی است که بهمن 57 ساواکی شده ام! تو این دور زمونه که همه زدن تو خط ماهواره ما زدیم تو خط رادیو معارف! دلیلش رو صمد غفاری خوب می دونه! ویژه برنامه ای داشت در مورد نیمه شعبان و ظهور امام زمان(عج). لطفا به دیالوگ های زیر توجه کنید:

الف)
- برنامه ... بفرمائید.
-سلام
-سلام
- می خواستم تو بخش صلوات شرکت کنم.
- چند تا صلوات می خواستین بفرستین؟
- یه میلیون تا! 500 هزارتاشو فرستادم. بقیشو هم تا نیمه شعبان می فرستم.
- آل یس چی؟ چند تا براتون بنویسم؟
- 50 تا بنویسین.
-التماس دعا. راستی شما رکورد دار فرستادن صلوات تا این لحظه هستین!

ب)
- سلام از روستای ... بندرعباس زنگ می زنم. 10 هزار تا صلوات برام بنویسین.
- آل یس چی می خونین یا نه؟
- نه من باید تو این سه روزختم قرآن کنم. نمی رسم. البته بگم که من این دعا رو حفظم و خیلی هم می خونما. خدحافظ و ممنون از برنامه خوب و معنوی تون

ج)
- سلام. لطفا 10 هزار تا برای من بنویسین. 3 هزارتاشو خودم می فرستم 7 هزارتاشم می خوام تو جلسه مون پخش کنم بین خانوما
- خدا حفظتون کنه

د)
مجری برنامه: آی مردم خوب و شریف. تا این لحظه رسیدیم به آمار 14 میلیون و 756 هزار و 124 صلوات و 765 هزار و 845 زیارت آل یس. امیدوارم که روز نیمه شعبان رکورد بزنیم و اعلام کنیم برای ظهو آقا 1 میلیارد صلوات فرستادیم.

!!! یادش به خیر یکی از بزرگان می گفت هرموقع به مشکلی برخوردی یه دونه صلوات نذر کن. مشکلت حله. نمی دونم چرا با رکورد یک میلیاردی هم مشکلاتمون حل نمی شه!

!!! از نقش جدید رادیو معارف که نقش تجمیع کننده ی صلوات ملت رو بر عهده دارن تشکر می کنم. الحق و الانصاف صلوات هایی که خارج از این محدوده فرستاده می شن عمل نمی کنن! 

3- راستی یه بنده خدایی تو یه برنامه دیگه تو همین رادیو معارف می گفت:"وقتی آقا ظهور کنه اندک مخالفان حضرت که صهیونیست ها هستن هم به زودی نابود می شن." آیا وقتی آقا ظهور کنه بزرگترین مشکلش همین صهیونیست ها هستن؟

العجل


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
خداحافظ جوانی!
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٥  

طبق تعریف سازمان ملل متحد اصطلاح "جوان" به افراد سنین 14 تا 29 سال اطلاق می شود. حالا این تعریف را از کجا استخراج نموده اند الله اعلم. البت ما هم تقسیم بندی خاص خودمان را داریم. در حدیثی از امام صادق (ع) داریم که: هنگامی که سن مرد از سی سال گذشت، کهل (میانسال) است و وقتی که از چهل سال گذشت، شیخ نامیده می شود.

ده هزار و 592 امین روز زندگی هر آدمی با این حساب ها می تواند خیلی مهم باشد! یعنی روزی که طبق تعریف سازمان ملل متحد دست و پایت را می گیرند و از جرگه ی جوانی پرتت می کنند بیرون!

امروز من می شوم ده هزار و پانصد و نود و دو روزه! دیشب که شعله های بالاسر 29 را فوت می کردم یک هو دلم گرفت. کادوهای پایان دوران جوانی ام را هم باز کردم و گذاشتم کنار. تا شب خوابم برود چندین بار با خودم گفتم: جوانی کجایی که یادت به خیر! (خاصیت ما هم گویا زود جوگیر شدن است! )

امروز صبح داشتم کتاب ها را ورق می زدم که به دو تا گفته ی قشنگ بر خوردم:

اول: پیامبر اکرم(ص): الشباب شعبه من الجنون (جوانی، شاخه ای از جنون است)

دوم:امام صادق (ع) خطاب به مردی گفت: شما به چه کسی فتی می گوئید؟ عرض کرد: به جوان. حضرت فرمود: نه، فتی مومن است. اصحاب کهف همگی بزرگسال بودند اما خداوند آنان را به سبب ایمانی که داشتند فتیه (جوانان) نامید.

طبق سخنان بالا هنوز چیزی را از دست نداده ام: اولی را که شکر خدا خیلی خوب دارم! دومی را هم دعا کنید به دست بیاورم.

هیچ وقت برای جنون دیر نیست!


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
گه گه
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤  

در این درگه، که گه گه، که که و که که شود ناگه

مشو غره به امروزت که از فردا نئی آگه!


کلمات کلیدی: دل نوشته ،شعر
 
میلاد رسول رحمت
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٤  

بخواهیم یا نخواهیم یاد حضرت رسول در میان ما گم شده است. رسولی که بنا بود برای ما اسوه حسنه باشد. به بهانه این روزها یک بار زندگیش را مرور کنیم.


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
محرم امسال
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱  

1-     امسال محرم قشنگی داشتم. هر وقت که در منگنه می افتی و احساس می کنی الان است که سرت را محکم بکوبی توی دیوار، درست همان وقت است که درهایی به رویت باز می شود که شاید در وضعیت عادی رسیدن به آن دشوار، بلکه غیر ممکن می نمود. شب اول که رفتم هیئت مدرسه خاتم به بچه ها گفتم همین یک شب است. بعید است شب دیگری بیایم. حتی آشپز های هیئت هم عوض شده بودند. آشپزخانه هم که می دانی یعنی قلب هیئت! اما در همان شب اول به چیزهایی می رسی که تمام شب های بعدی را می گذاری برای آن جا. نه کوی دانشگاه می روی، نه حاج آقا مجتبی، نه روشنگر، نه حتی هیئت خانه بابابزرگ. یک چیزی در دلت می گوید فقط قاسمیون! جایی که وقتی واردش می شوی بین بچه هایی هستی که هنوز آلوده ی این دنیا نشده اند و به پاکی آن ها می توانی قسم حضرت عباس بخوری...

حتی همان آشپز بداخلاق که اولین بار موقع ورودت سر جلال داد زد که "اون درو ببند!" شب آخری می شود رفیق گم شده ات که انگار سختت است بهش بگویی خدانگهدار تا بعد!

حتی تر! اشک های قل خورده روی گونه های بچه ها هم تکانت می دهد. کجا می خواهی این ها را پیدا کنی؟ البت دایی جان می گوید هر جا سیمت وصل شد حسینیه است. چه این جا چه هر جا. حتی اگر غروب عاشورا باشد و تلویزیون کشیش نصرانی را نشان دهد که با خولی گل آویز است و تو تحمل می کنی اما تا جایی که حضرت حر بیاید داخل... دیگر نمی توانی تحمل کنی. جناب حر می شود مداح:" به قرآن ببخش یا به شمشیر بکش "

از همه کسایی که باعث شدند امسال هیئت قاسمیون برگزار شود ممنونم. ابوالفضل منافی، علیرضا مقیمی، قاضی نظام، محمد مقیمی، اکبری، احمدی، جواد آقازاده، حمید مطلبی، امین مطلبی و تموم بر و بچه هایی که از دم در کفش ها را جفت می کردن تا پذیرایی و برگزاری مراسم و ...

2-     وقتی یک اتفاق توی راه درست خودش انجام می شه آدم خیلی حال می کنه. این اتفاق خوب تو رو هم خوشحال می کنه. امین عزیز به جمع نصفه و نیمه متاهل ها پیوست. امیدوارم که صد سال در راه درست و صحیح به برکت همین روزهای زیبا، حرکت کنند و از منابع لایحتسب ارتزاق مادی و معنوی نمایند.

3-     بالا بروی و پائین بیایی نمی توانم درباره غزه بنویسم. اعصاب معصاب! تعطیل است. وقتی که مستاصل می شوی. می نشینی و می بینی شده ای مثل آمریکا! هیچ غلطی نمی توانی بکنی! چی کار می شود کرد که بشود گفت یک کار اساسی کرده ایم؟

4-     یاد صحن باران خورده ی گوهرشاد اسفند 77 به خیر...


کلمات کلیدی: دل نوشته ،راهنمایی خاتم
 
معنویت پولی
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸  

پرده یکم -  می خواهم برای یکی از پروِژه های کاریم از چند نفر از دوستان مشورت بگیرم. می روم سراغ اهل فن هایی که در زمینه IT یک تخصص هایی دارند. همه گرم می پذیرند و قول می دهند ببینند تا نظرشان را اعلام کنند. زنگ می زنم به یکی از بچه های دانشگاه تهران که چند صباحی با هم بوده ایم. حالا دارد برای خودش آقای دکتر می شود. موضوع را که می گویم می گوید خب می خوای چطوری از من استفاده کنی؟! ساعتی، پروژه ای؟ بدجور بوی پول می زند توی مشامم! تشکری می کنم و تا اوقاتم تلخ نشده گوشی را قطع می کنم.

پرده دوم - یکی از دوستان زنگ می زند که برای فلان همایشی که دارید برگزار می کنید یک گروه تواشیح سراغ دارم. می خواهی؟ بعد از پاسخ مثبت وصلم می کند به یک بنده خدایی که از قضا عضو همان خانوده ای است که بناست برنامه برایشان اجرا شود. و در ضمن معلم! اول چنان برخورد می کند که گویا تنها چیزی که برایش مهم نیست پول است. بعد از مراسم می گوید نیم سکه ای که برایشان در نظر گرفته شده کم است و انتظار بیشتری داشته اند. و این که دست کم این ها نفری 50 هزار تومان برای هر اجرایشان می گیرند و ... گوش هایم درد می گیرد.

شاید بتوانم به اولی حق بدهم ولی هیچ جور نمی توانم با دومی کنار بیایم. متاسفانه در این سال ها چیزی که در مراسم های معنوی اپیدمی شده است پولی شدن معنویات است.

- پول امام جمعه ای شهر، کفاف زندگیم را نمی دهد رفته ام روحانی کاروان شده ام
- می دونی سازمان فلان گفته بیا اداره ما ظهر ها نماز بخون 150 تا 200 هزار تومان بهت می دیم.
- 15 سال پیش یکی از مداح های معروف و مرحوم تهران در ازای 10 شب برنامه ماه محرم یک میلیون تومان گرفت.
- راستی پاکت می یادت نره ها! من هر بر نامه ام یک ساعته اس. بعدش باید برم یه محلس دیگه
- فلان قاری برای هر قرائتی یک سکه می گیره البته من باهاش آشنام فکر کنم با یک ربع سکه هم بشه جورش کرد!

چی بگم؟ چی می شه گفت؟! حالا هی زور بزن اشک ملت در بیاد. عمراً بتوانی یک جو معنویت وارد این مجلس کنی.

خدایا مداحان و قاریان و واعظان ما را از خطر عظیم پول زدگی نجات بده


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
موبایل زلیخا
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٤  

چند شب پیش تر ها بالاخره کمی تا اندکی با سریال حضرت یوسف (ع) حال کردم. با خودم گفتم آدم اگه زندانی هم بشه اگه شانس بیاره می شه هم بند یوسف! و به چیزی می رسه که در صد سال آزادی بهش نمی رسه.

البته سریال مبارک باز هم سوتی داشت: مثلا وسط زندان قصر آمون هوتب چهارم موبایل زلیخا زنگ زد! یا این که در قصر عالیجناب در کنارش آتش روشن است و اون وقت دو نفر دارن بادش می زنن! یکی نیست به برادر سلحشور بگه خب آتیشو خاموش کن اخوی

از این حرف ها که بگذریم، الحق که داستان یوسف احسن القصص است.


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
یک به شش
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۱  

یک روز برای خدا

شش روز برای خودت

 


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
این فصل را با من بخوان
ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۳  

ماه پیش بود که علی خبر داد سوئیت سمفونی این فصل را با من بخوان به رهبری مجید انتظامی قرار است امسال برای دومین بار اجرا شود. برای این که پارسال کلی بهش غر زده بودم که چرا بهم خبر نداده امسال خودش زودتر زنگ زد و خبر داد. البته قرار بود در مورد بلیط و این ها هم اقدام کنه که خبری نشد! یه دفعه فهمیدم که ای دل غافل امسال هم داره تموم می شه. به خاطر همین سریع پریدم دم تالار وحدت تا بلیطش رو بگیرم. از شانس خوبم همون موقع یه نفری چند تا بلیط بالکن اول درست روبروی سن را پس داده بود. ما هم از خدا خواسته برای ارتقای فرهنگ ملی! ولخرجی کردیم و خریدیم. از این حرف ها بگذریم...

رفتیم. عصر روز عید فطر. هنوز حال و هوای ماه مبارک و نماز عید توی کله مان بود که رفتیم داخل تالار. به گمانم ۶ قطعه اجرا شد که به نوبت یکی می اومد بالای سن و درباره قطعه تئاتر کوچکی اجرا می کرد. روز واقعه، از کرخه تا راین: حبیب رضایی، سمفونی خرمشهر، بوی پیراهن یوسف، آژانس شیشه ای: مریلا زارعی و سمفونی ایثار: عزت الله انتظامی. جای دوستان خالی خیلی حال داد. از مراسم شب قدر و هیئت بیشتر اشک آدم رو در می آورد. اون هم با اون همه خاطره و اجرای تقریبا زیبای قطعه های نمایش گروه که به گمانم نفر اصلیش سعید باخ باد. از این حرف ها هم بگذریم...

عزت الله انتظامی طبق معمول اومد روی سن و سوت و کف و تشویق و داد و هوار و ... شروع کرد خاطره تعریف کردن از این که چی شد که ارکستر سمفونیک تهران که بعد از انقلاب از ١١٠ نفرشان ٣٠ نفر مانده بودند امروز دوباره دارد اجرا می کندو الخ. گفت: ما نامهربانی دیدیم اما ماندیم و با مهربانی کار هنری کردیم و ...(تشویق حضار) از این هم بگذریم.

هنوز در هپروت اجرای قسمت پایانی بودیم که تموم شد! قرار شد که بازیگران و عوامل بیان روی صحنه ولی کاش نمی اومدن. سرکار خانم بازیگر! یه جوری اومد روی صحنه که انگار همین الان از وسط مهمونی فامیلیشون اومده. افتضح یفتضح افتضاح! زن حاج کاظم که نیم ساعت قبل با چادر اومده بود روی سن و کلی اشکمان را درآورده بود! کاش هنرمندان هم با ما مهربانی می کردند و ... از این حرف ها هم بگذریم.


کلمات کلیدی: دل نوشته ،موسیقی
 
نیمه شعبان هزار و صدمین سال غیبت کبری
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٧  

ما هیچ

ما نگاه ...


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
تاریخ
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۸  

 

 

 

تاریخ

 

 

 

1-      خانم لوئیزا می الکت در سال 1832 در شهر جرمن تاون در ایالت پنسیلوانیای آمریکا متولد شد. در 16 سالگی اولین اثر قابل قبولش را به نام بهترین افسانه ها برای کسب درآمد و کمک به خانواده اش نوشت.در سال 1867 چند صباحی سردبیر مجله ی نوجوانان مریز میوزیوم شد. ولی سرانجام انتشار اثر مشهورش زنان کوچک شهرت و امنیت اقتصادیش را تضمین کرد و بالاخره در سال 1888 و در سن 56 سالگی در روز تدفین پدرش که عاشقانه به او عشق می ورزید در اثر بیماری در شهر باستن درگذشت.

2-      ابوجعفر محمد بن علی بن شهرآشوب مازندرانی، مفسر محدث و فقیه امامی در سده ششم هجری است. در سال 489 هجری قمری به دنیا آمد. تحصیل و تدریس او در شهرهای مختلف خراسان، بغداد، حله و حلب بوده است. مشهورترین نگاشته های او سه کتاب هستند: متشابه القرآن و مختلفه، معالم العلما، مناقب آل ابی طالب. وی در سن 99 سالگی در سال 588 هجری قمری در حلب درگذشت.

3-      عمرو عاص از سرداران سپاه اسلام در زمان کشورگشایی خلیفه دوم بود. به دست عمروعاص سرزمین مصر پس از سلطه ی 800 ساله ی رومیان به دست مسلمانان افتاد. عمر و عاص والی مصر شد اما بعدها عثمان او را برکنار کرد و او هم کینه ی او را به دل گرفت. بعد از کشته شدن عثمان همواره مترصد آن بود که مصر به او برگردد. در سال 39 هجری قمری با توطئه ابتدا مالک اشتر نخعی و سپس محمد بن ابی بکر را به شهادت رساند و فرمانروای مصر شد. تا 4 سال بعد که در سال 43 هجری قمری درگذشت.

4-      جی آر تالکین در سال 1892 در بلومفونتین آفریقای جنوبی به دنیا آمد. از سال 1925 تا سال 1959 استاد زبان و ادبیات انگلیسی و آنگلوساکسون در دانشگاه آکسفورد بود. کتاب های او هابیت، ماجراهای تام بامبادیل، می رود راه پیوسته تا آن سو و شاهکارش سه گانه ی فرمانروای حلقه ها از جمله کتاب های مشهور و پرطرفدار جهان هستند.

5-      سعید بابائی در سال 1359 به دنیا آمد. و ... ... ... ...

 

چند وقتی است مشغول خواندن تاریخم. تاریخ خواندن تو را نسبت به اعداد و سن و سال حساس می کند. تازه می فهمی صد سال هم چیزی نیست. و تازه می فهمی که هنوز کاری نکرده ای. و می فهمی خیلی وقت نداری حتی اگر بنا باشد صد سال عمر کنی!


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
227+10000
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٥  

ده هزار روز به علاوه ی 227 روز گذشت. 28 سال پیش در چنین روزی به این دنیا آمدم و امروز بیش از ده هزار روز از عمرم می گذرد.

و تو چه می دانی ده هزار روز چیست؟

ده هزار روز...

وسرانجام

وفدت علی کریم بغیر زاد


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
برای او
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۱٢  

یادم نیست امتحان چی داشتیم . فقط یادمه مثل سایر درس ها فوت آب بودم ! کلاس چهارم .چهاردهم خردادماه ۱۳۶۸. ساعت شش و نیم صبح بود که بابا برگشت خونه . رفته بود نون بگیره . چشم هایش بگی نگی قرمز بود . فقط تونست بگه امام و بعد زد زیر گریه . اون روز نمی دونستم امام یعنی کی . فقط این رو می دونم که یه عکس کوچیک از امام که اون رو در حال لبخند زدن نشون می داد همراهم بود . خیلی دوستش داشتم . بی اختیار دیدم چند قطره اشک از گوشه ی چشم های من هم جاری شد . اولین اشک هایم بعد از محرم و شب های قدر برای امام بود .

امروز با کمال افتخار می گویم جزء افتخارات زندگیم زیستن در زمانی بود که روح الله الموسوی الخمینی در آن زیست . و حیف و صد حیف که نتوانستم به علت صغر سن در زمان حیاتش درست درکش کنم .


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
اگر سبز رفتی، اگر زرد ماندم
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩  

آخرین ساعات سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش هم دارد سپری می شود. شاید خیلی ها این آخر سالی بنشینند و خوش باشند اما هر کاری می کنم نمی توانم. عکس های رفتگان امسال را که می بینم اشک از گوشه ی چشمانم جاری می شود. شاید خیلی هایی که از نزدیک من را می شناسند با این احساسات آشنایی نداشته باشند! اما چه می شود کرد. امسال اولین سال بدون بابابزرگ است. فردا عیدش است. عیدی های بابابزرگ، خنده های بابابزرگ، حرف های بابابزرگ و ... خدایش رحمت کند.   

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

و مرحوم حاج سید محسن ناصری عموی خانمم که او هم در این سال رفت. خدا او را هم قرین رحمتش گرداند.

و قیصر عزیز...
شاعر مانیفست جوانانی امثال من!

صد سال سیاه بر نگردی ای سال!

شاید اتفاقات زیادی در این سال برایم افتاده باشد.. اتفاقات تلخ و شیرین. اما به جا دیدم در گام نخست یادی از عزیزانی بکنم که دیگر در بین ما نیستند.

امیدوارم هر چه در این سال گذشت خوشی هایش برای دوستانم در سال آینده باقی و بدی ها در پشت دروازه سال ۱۳۸۷ جا بماند. خدا را دعا کنید سال آینده سال خوبی باشد. بهتر بگویم: بتوانیم سال خوب خدا را خوب به پایان ببریم. سال خوب خدا را خراب نکنیم. به قسمت خدا راضی باشیم و در راه رضایتش قدم برداریم.

خدای خوب
خدای خوب من
خدای خوب ما
خدای خوب دوست هایم
خدای خوب شاگردانم
و... خدای خوب همه

به حق تمام خوبی هایت خوبمان کن

برایمان دعا کنید


کلمات کلیدی: دل نوشته ،شعر ،تو که رفتی
 
شباهت نام و لطف خدا
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٠  

۱- شهریور سال ۱۳۷۹ بود. من تازه داشتم می فهمیدم که توی دانشگاه چه خبره. با هزار امید و آرزو اسمم را در عمره دانشجویی نوشتم تا به این سفر معنوی بروم. این که چه اتفاقاتی افتاد تا اسمم در بیاید بماند برای بعد اما همین قدر بدانید که چندین بار تا پای رفتن رفتم و برگشتم. به هر حال کار به مرحله ای رسید که بنا شد به مدینه و مکه مشرف شوم. یک هفته به مهلت اعزام به سفر مانده بود اما هنوز رئیس کاروان تماسی با من نگرفته بود. با یکی از دوستان دانشگاه تهرانی ام تماس گرفتم تا از او علت را جویا شوم. با کمال تعجب فهمیدم که او تمام کارهای مربوط به اعزامش را انجام داده است. شماره تماس رئیس کاروان را گرفتم تا با او تماس بگیرم. وقتی با رئیس کاروان تماس گرفتم با خوشحالی گفت: خدا را شکر که شما را پیدا کردم. عجب سعادتی! من خودم هم فامیلم بابایی است! آقای بابائی در جریان باش که متاسفانه ممنوع الخروج هستی!! و به علت این که نتوانستیم شماره ای از شما پیدا کنیم و پرونده ات هم گم شده متاسفانه اسم شما را حذف کردیم. با این حال اگر بتوانی هر چه زودتر اقدام کنی کارت راه می افتد و شاید بتوانیم تو را هم ببریم.

نمی دانید چه حالی پیدا کردم. آن همه شور و شوق و حالا ممنوع الخروجی! سریع و از هر جایی که می شد پیگیر کارها شدیم. معلوم شد که به علت شباهت اسمی با یک سعید بابایی دیگر که از قضا نام پدرش هم با من فرق داشت و حدود ۴۰ سال سن و کلاهبردار و صاحب یک باب مغازه ۳ دهنه در انقلاب و حالا هم فراری از مالیات! ممنوع الخروج شده ام. چه زجری کشیدم تا مراحل سپری شود. اما...

پرواز پرید و من نرفتم. خیلی حالم گرفته بود. اما مگر لطف خدا تعطیل است!رفع ممنوع الخروجی گرفته شد و من با آخرین کاروان حج دانشجویی که هفته بعدش می رفت اعزام شدم و در این سفر اتفاقاتی برایم افتاد که بعید می دانم در سفر قبلی نصیبم می شد.

۲- چند روزی است که مشغول مسئله ی دیگری شده ام. قسمت اعظم یکی از مطالب یکی از روزنامه ها مطالبی است که از یکی دیگر از همنامان من در یکی از دانشگاه های دیگر سر زده است. گنه را در بلخ آهنگری مرتکب شده و در حال حاضر مشغول زدن گردن مسگری به شوشتر هستند. اما مگر لطف خدا تعطیل است!


کلمات کلیدی: خاطره ،دل نوشته
 
آخرین نفس
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٧  

دیشب با محمود علیگو رفتیم مدرسه. ساعت ۷ گذشته بود. یکهو عشقمان کشیده بود! علی نعمت ( مشاور دوم ها ) در آستانه در ایستاده بود و مشغول خداحافظی. به همراه مطلبی ها ( پسر عموهای شاگرد قدیم و معلم جدید ) کمی گل گفتیم و گل شنفتیم. به علی گفتم اون دانش آموزی که اخراج کردی چی شد؟ گفت که با وساطت آقای ... برگشت. البته دور از انتظار نبود.

بعد هم رفتیم سراغ علیرضا مقیمی ناظم مدرسه که این روزها جای این که به مدرسه بیاید گاهی اوقات به خانه هم می رود! طبق معمول گپ و گفت از شاگردان و معلم ها و مدرسه و سوتی ها و ...

وقتی می خواهیم از در مدرسه بیرون بیائیم به محمود می گویم: دغدغه های این جا را دوست دارم. حتی دردسرهایش را! روزهائی که درس دارم روزهای تنفس من است. نفس می گیرم و برای یک هفته ی دیگر می روم داخل جامعه ای که تنفس در آن به این آسانی ها نیست. این هوا اکسیژن دارد. اکسیژن ناب!

آخرین نفس هایمان را کشیدیم و شیرجه زدیم توی جامعه!


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم ،دل نوشته
 
قیصر امین پور
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠  

قیصر به آسمان رفت

۱- صبح همین سه شنبه یکی از آشنایان پیامک فرستاد که قیصر رفت. باورم نمی شود. همان اول صبح تمام سایت های اینترنتی را شخم زدم خبری نبود. تلویزیون هم خبری نبود. زنگ زدم و بهش گفتم مطمئنی؟ گفت که صبح از رادیو شنیده است. بعد از آمدن پیامک دهم می فهمم که انگار قضیه جدی است و این بار شتر در خانه ی قیصر خوابیده است.

۲- سال دوم دانشگاهم بود که با امیر و فرید آشنا شدم. و ناگهان با یک شعر او متولد شدیم:

موجیم و وصل ما از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است

۳- سال ۷۸ بود. جامعه در تب می سوخت. هر بار خبری از گوشه ای می رسید که جامعه را به هم می ریخت. خبری رسید که به شدت به همم ریخت. خبر تصادف شدید قیصر. خدا خواست که او بماند. به قول عبدالجبار کاکایی زندگی به پای قیصر افتاد و مرگ هم دلش به حال دوستداران قیصر سوخت تا او به همه بگوید تمام گل ها آفتابگردانند و دستور زبان عشق را هم برایمان به یادگار بگذارد.

۴- بعدها زیاد قیصر را در دانشگاه تهران دیدیم. با قیافه ای شکسته. به قول صفار هرندی آرش جانش را گذاشت تا دورترین نقاط مرز را برای ایران به تصویر بکشد و قیصر هم تمام توانش را گذاشت تا منتهای مرز شعر معاصر را ترسیم کند. با تمام ابهتی که داشت وقتی جلو می رفتی می فهمیدی چه لطافتی در جریان است.

۵- با خانمم رفتیم دنبال کارت عروسی. هر چه گشتیم کارت ها پر بودند از متن های کسل کننده و تکراری. چند روز مهلت خواستیم. کتاب های قیصر را شخم زدم و حاصل شد شعری از او که نقش بست بر یادگارترین مکتوب زندگیمان:

ما هر چه بوده ایم، همانیم
ما باز می توانیم
هر روز ناگهان متولد شویم
ما همزاد عاشقان جهانیم...

۶- من و خیلی از زفقایم دوران نوجوانی و جوانی مان را با قیصر بودیم. در صحبت ها، تکیه کلام ها، نامه ها، شب شعرها، دور هم بودن ها، اردوهای جهادی، کلاس ها، مهرباران ها، سخنرانی ها و ... امروز صبح حس کردم یکی از عزیزترین اعضای خانواه ام را از دست داده ام. سه شنبه صبح امیر اومد این جا. بغضم ترکید. انگار دنبال یک محرم می گشت. و امیر خواند: ... در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری!

۷- رفتن قیصر برای من رفتن یک شاعر نبود. رفتن کسی بود که حرف های دلم را به نظم می کشید. کسی که جهان بینی و مانیفست زندگی ام را می سرود. کسی که تنهائی هایم را پر می کرد.

۸- بعد از مراسم تشییع قیصر در خانه شاعران جوان و بعدش هم دانشگاه تهران رفتم مدرسه. فکر نمی کردم روزی زیر تابوت قیصر را بگیرم. سر کلاس که رفتم به بچه ها گفتم درباره ی شعری را که از بالای وبلاگم رژه می رود فکر کنند. موجیم و وصل ما...

فکر نمی کردم روزی زیر تابوت قیصر را بگیرم ...

۹- از همایش مهرباران اول می خواستیم از قیصر تقدیر کنیم اما هر بار می گفتند که بیمار است. و ما چشم انتظار شفایش بودیم. اما:

ناگهان چقدر زود دیر شد!


 
خوراک لوبیا
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤  

۱- چند روز پیشتر ها رفته بودیم عروسی یک دوست. این که چطوری پریدم پشت موتور و ۴ تا اتوبان را یکی پس از دیگری از زیر تریلی و کامیون رد کردیم صحبت نمی کنم. از آدم های درون عروسی هم صحبت خاصی ندارم. اما یک گوشه ی کار برایم جالب بود. آقا داماد شاخ شمشاد قبل از شام اومد و میکروفون را گرفت دستش و گفت: امشب سر سفره شام یه غذایی داریم که قطعاً‌خیلی ها را به یاد گذشته ها خواهد انداخت. رجال سیاسی محترم خندیدند و ما ماندیم که قضیه از چه قرار است. از بین انواع مختلف غذاها(حدود ۲۰تا ۳۰ نوع غذای اصلی) طبق معمول ما چسبیدیم به باقالی پلو! حکت صحبت رفیقمان را نفهمیدم. بعد کاشف به عمل آمد که پدر و مادر عزیز دوستمان در آغاز انقلاب که خواسته اند عروسی بگیرند می خواسته اند چلوکباب بدهند اما چون فکر می کنند طاغوتی است به میهمانان خوراک لوبیا چیتی می دهند. غذای مورد اشاره ی داماد گرامی هم همان ظرف خوراک لوبیا بود.

۲- داشتم میل هایم را چک می کردم که رسیدم به مطلبی که در هم میهن رحمه ا... چاپ شده بود. و اما گوشه ای از مطلبش:

جشن عروسی در یک باغ روباز بود؛ مردها این‌ور و زن‌ها اون‌ور. بخش مردها کاملا فضای سنتی همراه با تنبک، ویلن، چای و تخت و البته میز و صندلی هم برای کسانی که دوست داشتند موجود بود. بالاخره ایده‌ای که هرکسی تکه‌ای از آن را گفت شکل گرفت و جالب هم شکل گرفت، چون فکر کردند که متفاوت باشند.

آقا داماد هم بسیار با این ایده موافق بود و فقط نگرانی‌اش از این بود که کارت‌ها دیر به دست میهمان‌ها برسد و آنها بی‌کارت بمانند اما این اتفاق نیفتاد و میهمان‌ها جملگی اظهار کردند که کارت به این پسندیدگی اشکالی ندارد که دیر به دست ما رسید.

حالا بشنوید از پدر و مادر عروس که آنها هم آن قدیم‌ها جشن عروسی نداشتند و کارتی را به در خانه آشناهایشان فرستادند که روی آن نوشته بودند که ما عروسی نگرفته‌ایم ولی پولش را صرف امور خیریه برای کودکان بی‌بضاعت که قدرت خرید حتی یکم جلد کتاب یا شام را ندارند، می‌کنیم و در واقع برای این بچه‌ها عروسی گرفته‌ایم.

روی آن کارت هم پر بود از چهره کودکان تنگدست. بله دوستان، سرتان را درد آوردم و اینطوری بود که قصه ما به سر رسید کلاغ هم به خونش رسید.

ملیکا شریفی‌نیا در پایان صحبتش در مورد مهراوه خواهرش می‌‌گوید: ......

۳- بگذریم. زمونه خیلی عوض شده...


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
کارنامه
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۳  

نمره کلاس ۱/۲

نمره کلاس 2/2

نمره کلاس ۳/۲

شماره

نمره برگه

شماره

نمره برگه

شماره 

نمره برگه

1

20

27

20

53

20

2

19.5

28

20

54

18.5

3

20

29

18.75

55

20

4

19

30

19.75

56

19.75

5

20

31

20

57

19.75

6

18.5

32

20

58

19.75

7

18.5

33

20

59

19

8

20

34

20

60

19.75

9

16

35

20

61

19.75

10

19.75

36

20

62

17.25

11

19

37

19

63

19.5

12

18.75

38

18.75

64

18.5

13

20

39

18.25

65

20

14

18.25

40

19.25

66

19

15

20

41

20

67

19.5

16

20

42

20

68

20

17

19.25

43

19.25

69

19.5

18

19

44

20

70

20

19

20

45

20

71

20

20

20

46

20

72

20

21

19.75

47

19.5

73

20

22

19

48

19.75

74

19.5

23

20

49

20

75

19.5

24

19.75

50

19

76

20

25

20

51

20

77

18

26

20

52

19.5

 

 

میانگین 

19.38462

میانگین  

19.64423

میانگین

19.46

رتبه 

3

رتبه 

1

رتبه 

2

سلام

۱- نمرات بالا حاصل تلاش بچه ها در امتحان پایانی درس اجتماعی سال دوم راهنمائی است. کاش بعضی ها بی دقتی نمی کردند و نمره کامل را می گرفتند.

۲- بالاترین نمره معلومه که ۲۰ و پائین ترین نمره ۱۶ است.

۳- اسامی را ننوشتم. می تونید با شماره ی امتحانی تون نمره تون رو بفهمید. 

۴- البته هنوز جمع و تفریق با نمرات درخشان! میان ترم و کلاسی و ... باقی مونده!!

۵- بعضی ها رو که فکرش رو هم نمی کردم ۲۰ شدند. این یعنی عاقبت به خیری.

۶- بعضی ها رو هم که اصلاً‌فکرش رو نمی کردم به خاطر یه بی دقتی به هدفشون نرسیدن.

۷- آیت ا... بهجت (مرجع عالیقدر) می گفت: حاضرم کل ثواب هایم را بدهم اما مطمئن شوم که دم آخر اشتباه نمی کنم و مسلمان از دنیا می روم.... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم ،دل نوشته
 
امتحان آخر
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٧  

امروز روز امتحان بود. روز امتحان بچه ها!

از نظر یک معلم سئوال هایم متعادل و آسان بود. امیدوارم بچه ها نتیجه ی یک سال تلاششان را بگیرند.

راستی

به نظر شما خدا باید امتحاناش رو سخت بگیره یا آسون؟


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
معلم فیلتر شده!
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٤  

این چند روزی که گذشت به نکات جالبی رسیدم:

۱- اگر این روز ها معلم را در گوگل جستجو کرده باشی به نتایج جالبی می رسی! از نتایج جستجو در دو صفحه ی اول گوگل چند تایی از وبلاگ معلم ها هست که فیلتر شده اند. فکر نمی کردم یک روز ببینم وبلاگ یک معلم هم ضد فرهنگی می شود! باور نمی کنید وارد شوید.

۲- این روزها اوج سرک کشیدن ملت به این وبلاگ بود طوری که در روز ۱۱ اردی بهشت به ۹۷۷ بار رسید. نمی دانم از این سرک کشیدن ها چیزی هم عایدشان شد یا نه اما همین باعث می شود حداقل چند روز مانده به روز معلم حواسم را شش دانگ جمع کنم تا چیزی ننویسم که مشمول بند بالایی بشوم!

۳- صمدی که چند وقتی است حسین شده! قشنگ نوشته بود در راوی:

حتماً شنیده‌ای که: معلمی شغل انبیاست؛
و حتماًتر شنیده‌ای که: معلمی اشتعال است و اشتغال نیست.
و می‌گویمت که:
معلمی شاید شغل انبیا باشد، ولی اشتغال انبیا نیست.
لذا هر پیامبری که می‌بینی اشتغال اساسی‌تری از پیامبری هم دارد:
از چوپانی و گله‌داری که مربوط‌تر است(!) بگیر تا نجاری و زراعت و تجارت!
این ها اشتغال جسم است و پیامبری دغدغه‌ی روح.
و از همین روست که در این روزگار، پیامبری پاره وقت می‌شود. اشتغالات در عصر مدرنیته عمدتاً روح‌گیرتر از آن است که پیامبری تمام وقت باشد.

حقیقت را می‌دانم و واقعیت را می‌بینم.

۴- روز معلم امسال یک کار عجیب و غریب کردم. ته دیگ کمدم را درآوردم! بر و بچه هایی که کمدم را دیدن می دونن که چی می گم. تمام خاطرات این دو سال ریخت روی میز. دست نوشته های پارسال بچه ها رو ریختم روی میز. با برگه های شکایت و اعتراض و تعریف و تشویق و تمجید و ... سیل خاطرات داشت می بردم! نوشته های شخصی بچه ها را که امکان داشت اگر دست کسی بیفتد ناراحت شوند معدوم کردم و بعضی ها را هم نگه داشتم. سخت بود دل کندن حتی از همین چند خط نوشته.

۵- ۵شنبه نشد که برم مدرسه. حیف شد.


کلمات کلیدی: روز معلم ،دل نوشته
 
هدیه روز معلم
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٥  

روز معلم گرامی

۱- یادش به خیر. اولین هدیه ای که به معلمم دادم یک دسته گل بود که با کلی ذوق و شوق رفتیم و با بابا خریدیم. سال های بعد هم به همین منوال گذشت. بعضی سال ها یک نقاشی هم ضمیمه می شد یا یک کاردستی که خیلی برایم عزیز بود. یادم نمی آید که هیچ وقت ارزش مادی چیزی که برای معلم هایم می بردم برایم اهمیتی داشته باشد. نفس این که بتوانم یه جوری به معلمم بفهمونم که دوستش دارم برام مهم بود. نمی دونم چرا این روزا روز معلم دیگه روز معلم نیست! شاید باشن معلمایی که با سرویس و سکه حال کنن! اما به شخصه با یک تکه کاغذ که اسمش کارت تبریک باشد یا نباشد بیشتر حال می کنم. کاغذی که نشان می دهد به یادت هستند. چند سالی است که بنای قرص و قایم دارم که هدیه ای به جز دست نوشته های بچه ها نگیرم. می خواهی باور کن می خواهی نکن: لبخند شاگردم برایم بهترین هدیه است.معلمی شغل من نیست. زندگی منه!

۲- یکی از معلم ها تعریف می کرد همین چند سال پیش پدر یکی از بچه های خنگ میاد تو دفتر معلما پیش مدیر و با صدای بلند بهش می گه:( البته می خواسته پسرش که پشت در بوده صداش رو نشنوه ولی غافل از این که دفتر پر از معلمه!) به پسرم می گم به معلمات نیگا کن لااقل برای خودشون یه ... ای شدن یعنی تو حتی نمی تونی مث اینا هم بشی!!

۳- شنیدم که یکی از معلم ها سر کلاس به بچه ها گفته ما این قدر ارزش نداریم که برای سال تحویل برامون سررسید بیارین! می خواستم آب بشم برم تو زمین. اگه این معلمه من نیستم!

۴- موندم چرا بعضی از معلم هایی که در طول سال با یه من عسل هم نمی شه خوردشون موقع روز معلم که می شه این قدر مهربون می شن! کارت امتیاز می دن، نمره ۲۰ پخش می کنن و ...

۵- شاید به حق و حقوق معلم ها نرسیده باشند
شاید نفهمند باتومی که امروز معلم می خورد جوابش ده سال دیگر مشخص می شود
شاید تفاوت یک ساعت درس دادن و یک ساعت پشت میز نشستن و جک گفتن را ندانند
شاید خیلی چیزهای دیگر

با تمام این شاید ها خجالت می کشم وقتی دم به دقیقه معلم هایی را نمایش می دهند که برای یک لقمه نان بیشتر همیشه در حال تحصن و اجتماعند. اون موقع هاست که سعی می کنم خودم را گوشه ای قایم کنم.

۶- جناب آقای وزیر
حضرات مشاور جوان آقای وزیر
اگر می خواهید کاری کنید ، کاری کنید که معلم جامعه شرمنده نباشد! حق و حقوق معلم هبه نیست که هر از گاهی ببخشید. حق است.

۷- بماند برای بعد. شقشقه ای بود که چند وقتی بدجور گلو را می خراشید!


 
عاشقان عیدتان مبارک باد
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱  

یه دنیا حرف دارم. نمی دونم آخر سالی چطوری باید این حرفا رو بزنم. اون هم توی یک پست! هرچند باید یادم هم باشد سعید بابائی معلم دارد این جا را می نویسد. سعیدی که به هر حال نسبت به سایر نقش هایش متفاوت است. هر چند سایر نقش هایش هم روی هم تاثیر می گذارند.

آخر سالی علیرضا فیلم های اردوی اصفهان سال گذشته را بهم داد. خیلی حال کردم. یاد شاگردهای قدیمی ام افتادم. امیدوارم سال بعد بتوانم برای شاگردهایم معلم بهتری باشم.

چند روز گذشته هم رفته بودم بازدید از پتروشیمی ماهشهر و بندر امام. و بعدش هم اروند کنار و آبادان. جای دوستان خالی.

اگر خدا قسمت کند چهارم عید با همسفر زندگی عازم جهادی هستیم. خوسف خراسان جنوبی. نوعی سد شکنی است. امیدوارم خوب شود. دعا کنید. معلم های دیگر هم هستند. علی و امین عزیز و البته آرش.

خدایا ! در این سال جدید به شاگرد کوچکت کمک کن تا درس هایش را خوب یاد بگیرد و احتیاج به پیچاندن گوش پیدا نکند!

خدایا! به شاگرد کوچکت مثل همیشه فرصت بده. سر صف مردم تشویقش کن و در خفای زنگ تفریح بهش تذکر بده!

خدایا! من از تو نمی ترسم. هر چند خیلی حساب می برم. کاری کن به خاطر عشق ورزیدن به تو دنبال کارهای مثبتی!‌ باشم نه به خاطر ترس از برملا شدن کارنامه ام جلوی والدین و بر و بچه ها!

خدای مهربانم! معلم عزیزم! حول حالنا الی احسن الحال


کلمات کلیدی: دل نوشته
 
میم مثل مرگ
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٦  

۱- کانال ۴ - سینما ماورا - نقاش جوانی که می خواهد بمیرد و باقی قضایا
۲- کانال ۱ - زیر تیغ - اوس محمود در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ
۳- کانال ۵ - تا صبح - احمد و زهرا و علی و .... همه می روند آن ور
۴- کانال ۱ - یک سریا انقلابی دیگر- دایی منصور و آرش و ... ایضا!
۵- تلفن- پدر علی یزدانی هم دوره ایم فوت کرد.
۶- اس ام اس - میم مثل ملاقلی پور
۷- تلفن- پدر مجید یزدان پناه فوت کرد.
۸- کانال۴ - مستند تهران چند درجه ریشتر- اگه زلزله بیاید ۱ میلیون تهرانی ...
۹- امتحان! یک نوع شب اول قبر!
۱۰- دیشب - سالگرد هم دوره ایم احسان علی محمدی

مرگ خیلی نزدیک است. خیلی. و دور و برمان هم مثال هایی برای یادآوریش زیاد و ما چه بی خیال!

گرگ اجل یکی یکی از این گله می برد 


کلمات کلیدی: دل نوشته ،تو که رفتی