روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

برنامه هیئت قاسمیون - محرم1434
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٩  


 
سالی که گذشت
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤  

امسال هم گذشت. مدرسه هم در حال تعطیل شدن است. سال جالبی بود. شاید حال و حوصله ی نوشتن خیلی چیزها را نداشته باشم و صد البته محافظه کاری!

اول سال بود که مدیر مدرسه صدایم کرد و گفت سعید جان! احساس می کنم تکراری شده ای. با این وضعیت نه خودت حال می کنی نه شاگردات. سعی کن یک مقدار فعال تر عمل کنی و برگرد به وضعیت چند سال قبل.

هر چند برگشتن به وضعیت چند سال قبل سخت بود و با مشغله های فعلی میسر نبود اما تمام تلاش را کردم تا این کار محقق شود. وبلاگم را در این مورد متناسب کردم. شیوه ی جدید آموزشی و امتیازی تعریف کردم. کلاس ها را با تنوع بیشتری برگزار کردم و خلاصه هزار جور دنگ و فنگ دیگه که شاید از حد حوصله خارج باشد. می شود گفت در طول ترم اول بیشترین استفاده را از دفتر کلاسی مدرسه انجام دادم. جوری که برای هر دانش آموز 1500 تا علامت و نمره و امتیاز داشتم!

خب لابد می پرسید نتیجه چی شد؟

نتایج:

1- از کادر محترم مدرسه اعلام کردن که چرا دفتر مدرسه رو می بری خونه؟ گفتم برای وارد کردن امتیازات و نمره ها. گفتن که خب ما چه جوری ببینیم؟ گفتم بروید داخل وبلاگ. تازه این طوری کار شما هم ساده تر است. آدرس گرفتند اما خبری نشد. توبیخ هم شدیم که چرا دفتر را می بریم خانه!

2- غیر مستقیم خبر رسید که شما چرا در داخل وبلاگت بخشی را برای ارزیابی و اطلاع رسانی دانش آموزان باز کرده ای؟ مگر می خواهی خودت را تبلیغ کنی؟! گفتم پس لطف کنید رمز صفحه ی اجتماعی سایت مدرسه را به من بدهید تا همین کار را در سایت مدرسه انجام بدهم تا ان قلتی نباشد. گفتند: باشد. و تا امروز هیچ اقدامی نشد!

3- برای امتحانی که می توانستم یک ساعت برای طرحش وقت بگذارم. پنج ساعت وقت گذاشتم تا شیوه ای نوین در طرح سئوال باشد. یکی از مسئولین مدرسه جلوی تایپ سئوالات را گرفت. گفت و گویی با مدیر محترم صورت گرفت که شکر خدا جواب داد و امتحان دوم ها به شیوه ی جدید گرفته شد اما دل و دماغی برای دو پایه ی دیگر نماند.

4- در طول ترم دوم خواستم به قوانین مدرسه احترام بگذارم. همیشه لیستم را داخل کازیه ی مربوط گذاشتم. صد البته نرسیدم موارد فوق الذکر را وارد کنم اما به گمانم معلم خوبی شده بودم!

۵- در طول ترم دوم دیگر امتیازات را در وبلاگ هم به روز نکردم و باز هم کسی چیزی نگفت.

6- بگذریم از بحث اردوها و دعوت ها

7- بگذریم از آن پنج شنبه صبح کذایی

8- بگذریم از والدینی که نمره می خواستند ...

9- بگذریم از کسانی که انتظار همان شیوه های نخ نمای 100 سال اخیر را داشتند...

با تمام این اوصاف یک سال دیگر هم گذشت. روز آخر سال با آقای منافی تماس گرفتم و بابت پایان یک سال دیگر تبریک گفتم. گفت که تبریک ندارد. یک سال پیرتر شده ایم. گفتم به هر حال خسته نباشید. همین که هر سال یک شاگرد مثل ما تحویل جامعه بدین برای دنیا و آخرتتون کافیه!

برای من سال خوبی بود. با این که مدرسه همان بود اما کار کردن با یک کادر تقریبا جدید دشوار است. مسلما هر چه به پایان سال نزدیک تر شدیم هماهنگی ها بیشتر شد و کار بهتر پیش رفت اما چیزی که شاید اذیتم کند این است که احساس می کنم والدینی که بچه هایشان را به ما می سپرند خیلی آرزوها دارند. از درس گرفته تا اخلاق و معنویات. آیا من معلم یا من مسئول توانسته ام درست عمل کنم؟ آیا توانسته ام کم فروشی نکنم؟ آیا توانسته ام خاطرات خوشی برای شاگردانم باقی بگذارم؟

امیدوارم شاگردان امسالم در آینده از این سالی که گذشت به نیکی یاد کنند.

از تمام بر و بچه های خوب مدرسه ی خاتم به ویژه بچه های سومی که دارند از پیشمان می روند و همین طور دست اندرکاران مدرسه سپاسگزارم. امیدوارم سال آینده سالی باشد که بتوانم و بتوانیم به مسئولیت های خودمان بهتر عمل کنیم.


 
معلم و مدیر نمونه استان تهران
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳  

شاید یه کمی دیر شده باشه اما به هر حال باید نوشت. امسال برای اولین بار در مراسم معلم نمونه سال بر خلاف هر سال که فقط معلم های مدارس دولتی مورد ارزیابی قرار می گرفتند، معلم ها و مسئولان مدارس غیر انتفاعی نیز مورد تقدیر قرار گرفتند.

در این مراسم و برای اولین بار از ١۴ نفر از معلم ها و مدیران مدارس تهران تقدیر شد. و نکته ی جالب و زیبا برای من این بود که عموی بزرگوار -مجتبی بابائی- که بارها گفته ام برای من در معلمی یک الگوست، به عنوان معلم برگزیده ی استان تهران مورد تقدیر قرار گرفت. همین طور عزیز دیگر - آقای ابوالفضل منافی - که به واسطه ی عمو ٢٠ سالی می شود ایشان را می شناسم و در جریان زحمت هایش هستم به عنوان مدیر برگزیده ی استان تهران انتخاب شد.

مجتبی بابائی - معلم ریاضی نمونه استان تهران

ابوالفضضل منافی - مدیر نمونه استان تهران - مدیر مدرسه راهنمایی خاتم - منطقه 6

البته ناگفته نماند که خوشحالی ما ٣ ضاعف! هم شد چون خاله ی گرامی هم معلم نمونه شد. خلاصه تو کل فامیل ما موندیم!

امیدوارم هر کجا هستند موفق باشند و سایه شان بالای سر شاگردانشان باشد.


 
پدر، مادر، معلم .... ما متهمیم!
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٩  

مدت ها می شود که ننوشته ام. طبق معمول آخر سال است و هزار کار نکرده. هزار راه نرفته و هزار تا از این جور چیزها! بعد از اردوی اول ها و دوم ها که لطف کردند و از ما دعوت نکردند! این بار برای اردوی پایه ی سوم دعوت به عمل آمد (که فکر کنم اون هم به علت این بود که دیدن فرد دیگه ای نیست!) از امسال بنا شده بچه ها به صورت پایه ای مسافرت بروند. یعنی اول ها بروند مشهد، دوم ها بروند اصفهان و سوم ها بروند یزد.

اردوی یزد سوم ها هم مثل تمام اردوهای از این دست پر بود از بازدید و بازی! هر کاری هم از دستمان برآمد کردیم: رمالی، فالگیری، احضار روح و جن و هیپنوتیزم و ذهن خوانی و تمرکز ذهن و یوگا و گانیه و گل کوچیک و هزار جور جنگولک بازی برای گذران این چند روز. با این که اردوی خوبی بود باید به این نکته اشاره کنم که روز به روز بچه ها اطلاعات عمومی شان در مواردی که نباید بالا برود، بالا می رود! متاسفانه هجوم اطلاعات و بیخیالی والدین و بعضا بی عرضگی مسئولین آموزشی و پرورشی دست به دست هم می دهند تا دانش آموزان کاملا به صورت خود رو رشد کنند و توجهات کمی به آن ها صورت پذیرد. خرازی مشاور پایه ی سوم به من می گفت مادر یکی از بچه ها به او گفته است که بچه اش خیلی با حیاست چون وقتی آن ها می خواهند فلان برنامه را از فلان جا مشاهده کنند به اتاق دیگری می رود. و لابد مادر گرامی هنوز نفهمیده از این حیا خوشحال است یا ناراحت!

اردوی سوم ها تمام شد و چیزی که بیش از همه برایم جالب بود بیدار شدن مجدد این حس بود که باید از تمام جاهای دیگر بکنم و بروم داخل مدرسه. از کارهای بزرگ خسته شده ام. واقعا به این نتیجه رسیده ام که اگر بشود کار فرهنگی کرد باید از همین مدرسه ها کار را شروع کرد و اگر الان جامعه ی محترممان! این قدر در وادی فرهنگ می لنگد بابت بی خیالی های ما و خانواده ی محترم تر از ما! در این وادی است.

و در پایان باید گفت: پدر، مادر، معلم ..... ما متهمیم!


 
اردوی مشهد + بازی 2
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٥  

دیشب ساعت 9 بود که آقای غفوری پیامک زد و گفت که فرداشب (یعنی امشب) ساعت 9 داریم میریم مشهد. حتماً بیا! برایش پیامک فرستادم که ازش متشکرم اما از این اطلاع رسانی به موقع ممنونم!! دلم با بچه هاست. در مشهد، در صحن گوهرشاد. اما یاد مرحوم علیرضا مقیمی به خیر که حواسش به این چیزها بود.
دیشب خواب دیدم با بچه ها رفته ام. اما فقط خواب بود. حیف...

دومین بازی را از همان منبع قبلی برایتان قرار می دهم. برای این بازی باید اعصاب درست و حسابی داشته باشید. اگر توانستید به 20 ثانیه برسید از صفحه عکس بگیرید و در کلاس ارائه دهید. امتیاز ویژه دارد!

 


 
بشاگرد
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٢  

حرف که برای گفتن زیاد است. شکر خدا امتحان ترم اول بچه ها برگزار شد. حالا من ماندم و کلی جمع و تفریق تا نمره ی نهایی بچه ها به دست بیاید. هر چند در نهایت آقای ... می گه بهشون بده 20! تازه این چند وقته عادت کردم بدون این که از اتاق فرمان اشاره کنند خودم 20 بدهم. بالاخره پدر و مادر این بچه ها هم باید زندگی کنند! وقتی تفاخرمان می شود به 20 آقازداه نمی دانم تهش چیزی دستمان را بگیرد یا نه؟ این همه معدل بیستی در مدارس غیرانتفاعی موید کلام این حقیر است.

راستی بعد از 14 سال فردا برای چند روزی می روم بشاگرد. خیلی دلم می خواهد ببینم در این چند ساله چه اتفاقاتی برای این منطقه افتاده است. البته بچه هایی که دوشنبه باهاشون کلاس دارم دلشون رو صابون نزنن چون ایشالا اون روز تهرانم. جای همه ی اونایی که بشاگرد رفتن رو هم خالی می کنم.

دیدار تابعد/ به شرط حیات


 
فقط یک ثانیه!
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٦  

شوک - راهنمایی و رانندگی

در این هفته درسمان در پایه دوم رسیده بود به راهنمایی و رانندگی. یکی از دغدغه هایی که همیشه داشته ایم این بوده که بچه ها هر درس را لمس کنند نه حفظ. اواسط مرداد ماه تلویزیون یکی از برنامه های مجموعه شوک را که در مورد راهنمایی و رانندگی و تخلفات آن بود نشان می داد. فیلم بر روی خودم به شدت تاثیرگذار بود. آن جایی که می دیدی پدری برای یک ثانیه تخلف 6 سال است بچه اش را ندیده و در پشت میله های زندان است.

با هر بدبختی بود بعد از 10 روز دوندگی فیلم را از سیما فیلم خریدیم و برای بچه ها نمایش دادیم. حکایت این نمایش فیلم را هم خود بچه ها بهتر می دانند که چقدر مصیبت کشیدیم تا بالاخره یک دستگاه فرمت مورد علاقه ی ما را پخش کند!

امیدوارم هیچ وقت بچه های کلاسم را در چنین فیلمی نبینم چه به عنوان متخلف و چه به عنوان مجروح و مقتول!


 
امتحان میان ترم اول درس اجتماعی
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱  

امروز آزمون میان ترم بچه ها بود. یک ابتکار به ذهنم رسید. ازشون خواستم در هر درس به انتخاب خودشون یک سئوال طرح کنن و جواب بدن. یک سئوال هم گذاشتم برای طرح سئوالی که جوابشو بلد نیستن. امتحان ساده ای بود. به شرط این که بدونی چی کار می خواهی بکنی. نمی دونم نظر بچه ها چیه. فردا که باهاشون کلاس دارم باید ازشون بپرسم. اگر وقت کنم تصویر برگه ی امتحانی را برایتان خواهم گذاشت.


 
خداحافظ علیرضا!
ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦  

تو هفته ای که گذشت جلسه ی شورای دبیران خاتم بود. تقریبا نصف جمعیت جلسه رو نمی شناختم. اول خیال کردم اشتباهی اومدم ولی صدای آقای منافی واضح تر از این حرف هاست! از مدرس خواسته بودم اجتماعی کلاس های دوم و سوم را بهم بدن. لطف کردن اول ها رو دادن با یک کلاس دوم و یک کلاس سوم. برنامه ریزی تحت تاثیرم قرار داد!

از تمام این حرف ها که بگذریم بزرگترین اتفاق امسال نبودن علیرضا مقیمی در راهنمائی خاتمه. و البته حضورش در دبیرستان. با این که رفتنش به دبیرستان هم به نفع خودشه و هم به نفع مدرسه اما خاتم بدون علیرضا برام دلگیره. عادت کرده ام هر سوراخ سنبه ای رو که نگاه کنم یه نشونه ای ازش ببینم. از تابلوهای روی دیوارها تا در و تخته و پرده های اتاقش و ........ دلم تنگ خواهد شد.

علیرضا عبد مقیمی - عکس از محمد امین احمدزاده


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم
 
محرم امسال
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱  

1-     امسال محرم قشنگی داشتم. هر وقت که در منگنه می افتی و احساس می کنی الان است که سرت را محکم بکوبی توی دیوار، درست همان وقت است که درهایی به رویت باز می شود که شاید در وضعیت عادی رسیدن به آن دشوار، بلکه غیر ممکن می نمود. شب اول که رفتم هیئت مدرسه خاتم به بچه ها گفتم همین یک شب است. بعید است شب دیگری بیایم. حتی آشپز های هیئت هم عوض شده بودند. آشپزخانه هم که می دانی یعنی قلب هیئت! اما در همان شب اول به چیزهایی می رسی که تمام شب های بعدی را می گذاری برای آن جا. نه کوی دانشگاه می روی، نه حاج آقا مجتبی، نه روشنگر، نه حتی هیئت خانه بابابزرگ. یک چیزی در دلت می گوید فقط قاسمیون! جایی که وقتی واردش می شوی بین بچه هایی هستی که هنوز آلوده ی این دنیا نشده اند و به پاکی آن ها می توانی قسم حضرت عباس بخوری...

حتی همان آشپز بداخلاق که اولین بار موقع ورودت سر جلال داد زد که "اون درو ببند!" شب آخری می شود رفیق گم شده ات که انگار سختت است بهش بگویی خدانگهدار تا بعد!

حتی تر! اشک های قل خورده روی گونه های بچه ها هم تکانت می دهد. کجا می خواهی این ها را پیدا کنی؟ البت دایی جان می گوید هر جا سیمت وصل شد حسینیه است. چه این جا چه هر جا. حتی اگر غروب عاشورا باشد و تلویزیون کشیش نصرانی را نشان دهد که با خولی گل آویز است و تو تحمل می کنی اما تا جایی که حضرت حر بیاید داخل... دیگر نمی توانی تحمل کنی. جناب حر می شود مداح:" به قرآن ببخش یا به شمشیر بکش "

از همه کسایی که باعث شدند امسال هیئت قاسمیون برگزار شود ممنونم. ابوالفضل منافی، علیرضا مقیمی، قاضی نظام، محمد مقیمی، اکبری، احمدی، جواد آقازاده، حمید مطلبی، امین مطلبی و تموم بر و بچه هایی که از دم در کفش ها را جفت می کردن تا پذیرایی و برگزاری مراسم و ...

2-     وقتی یک اتفاق توی راه درست خودش انجام می شه آدم خیلی حال می کنه. این اتفاق خوب تو رو هم خوشحال می کنه. امین عزیز به جمع نصفه و نیمه متاهل ها پیوست. امیدوارم که صد سال در راه درست و صحیح به برکت همین روزهای زیبا، حرکت کنند و از منابع لایحتسب ارتزاق مادی و معنوی نمایند.

3-     بالا بروی و پائین بیایی نمی توانم درباره غزه بنویسم. اعصاب معصاب! تعطیل است. وقتی که مستاصل می شوی. می نشینی و می بینی شده ای مثل آمریکا! هیچ غلطی نمی توانی بکنی! چی کار می شود کرد که بشود گفت یک کار اساسی کرده ایم؟

4-     یاد صحن باران خورده ی گوهرشاد اسفند 77 به خیر...


کلمات کلیدی: دل نوشته ،راهنمایی خاتم
 
ک مثل کپل
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٢  

کپل

ناظم مدرسه ما کمی تا اندکی و گاهی هم زیاد! خوش ذوق است. این خوش ذوقی در موارد مختلف ظهور می کند. چند روزپیش تر ها وقتی کلاس تعطیل شد از بلندگوهای مدرسه آهنگ مدرسه موش ها پخش می شد! و بعدش هم جیمبو و حنا دختری در مزرعه و ... همین طور یک سری خاطرات ما را قطار کرده بود و حسابی ما را برد به دوران خوش نوجوانی. همان وقت هایی که هم سن و سال همین بچه ها بودم. نکته جالب عدم واکنش خاص بچه ها به این آهنگ ها بود که البته می شود طبیعی تفسیر کرد. این ها خاطراتی که دارند مربوط می شود به فیتیله و عمو پورنگ یخ و خاله شادونه ی بی مزه! و تهش هم دیجیمون و آگامون و ...

باور نمی کنید توی دفتر مدرسه معلم ها چه حال خوشی داشتند. همه برگشته بودند به چندین سال قبل.

بچه های امروز احتیاج به داستان دارند. کارتون هایی دم دستی با فرهنگ خودمان. کمیک استریپ ایرانی. داستان ایرانی. کارتون ایرانی. باید زودتر بجنبیم تا مابقی فرهنگمان حل در مرد عنکبوتی و شرک نشود!


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم
 
ای! همچین...
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٠  

١- متنی ندارم که بتوانم کپی پیست کنم تا از نوشتن در بروم! به شدت درگیر درس شده ام. بعد از مدت ها یکی تو سر خودم می زنم یکی تو سر درس. همین چند دقیقه قبل خواستم پژوهشی را که برای یکی از درس ها تهیه کرده ام بفرستم برای استاد که متأسفانه سایت دانشگاه رفته بود روی هوا!

٢- چند دقیقه پیش داشت یکی از این مسابقه های آب دوغ خیاری صدا و سیما را پخش می کرد. طبق معمول خیلی از سئوالاتش نه به درد این ور می خورد نه اون ور! این که یکی بدونه توپ طلای اروپا در سال ٢٠٠٨ رو کی گرفته به چه دردش می خوره؟! یا به چه درد بقیه می خوره؟! حتی از جهت معلومات عمومی بودنش

٣- امروز عید مبعث بود. تلویزیون هم که یا فیلم محمد رسول الله (ص) را می گذارد یا از شدت بی برنامگی خزعبلات می بافد. تصور برنامه ای در منقبت رسول اکرم را بکن با میهمان ویژه ی ... (بی خیال غیبت می شود. جواب همه رو که باید بدیم این یکی رو دیگه حال ندارم!)

۴- دیروز رفته بودم خاتم. البته راهنمایی تعطیل بود، رفتم دبیرستان. علیرضا مقیمی و امین احمدزاده مشغول راست و ریس کردن سایت دبیرستان بودند. دیداری تازه شد با میز و تخته! درس خواندن مجازی ممکن است چیز تازه ای باشد اما حال و هوای میز و تخته را ندارد!

۵- علیرضا می گوید کارت را سبک کن و در خاتم مسئولیت بیشتری قبول کن. حیف که نمی شود. حیف!

۶-با یاری خدا شنبه شهر دانشجویان ایران را افتتاح می کنیم. حاصل تلاش کاری و فکری خیلی از بر و بچه هایی که در این دوساله با هم کار کرده ایم.

٧-خانمم می گوید این ها را می نویسی که فقط یک چیزی نوشته باشی! می گویم: ای! همچین...


 
هدیه
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢  

هدیه

هدیه گرفتن و هدیه دادن خیلی خوب است! چند روز پیش تر ها در روز جشن پایان سال مدرسه خاتم که در تالار شهید چمران دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار می شد علیرضا طالب لو دوست عزیزم بسته ای را به من داد که هر چه فکر کردم علت وجودیش را نفهمیدم تا این که به ناگاه دو ریالی ام افتاد. هدیه به مناسبت این بود که سال گذشته باعث آشنایی مدرسه با علیرضا برای تدریس بودم. خیلی موقع ها شده که افراد مختلفی را به جاهای مختلف برای یک تجربه جدید معرفی می کنم اما این اولین بار بود که دیدم آن فرد هنوز این مسئله را به خاطر دارد. برایم عجیب بود. هر چند باید نبودن این فرهنگ عجیب باشد! حداقل خوبی این کار این بود که خودم را هم به یاد این مسئله ی انسانی انداخت.ممنون

یادم نیست کدام معصوم بود که فرموده بودند: هدیه بدهید که باعث افزایش محبت می گردد.


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم ،یک معلم
 
بچه ها و انتخابات
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸  

دو روز قبل از انتخابات سر کلاس اجتماعی یه نظرسنجی و به قولی افکارسنجی در مورد بحث انتخاب و انتخابات کردم. بین بچه های کلاس دوم راهنمایی. نتایج خیلی جالبی به دست اومد که به جا دیدم حالا که تب انتخابات فرو نشسته به اونا اشاره کنم. کلا هفت تا سئوال مطرح کردم که در مورد هر کدومشون چند خطی خواهم نوشت:

سئوال اول: آیا اگر در کلاستان بخواهد انتخاباتب برای برگزیدن سه نفر به عنوان اعضای شورای کلاسی برگزار شود در آن شرکت می کنید؟ با این توضیح که شرکت در این انتخابات اجباری نیست و کاملا اختیاری می باشد.

پاسخ: ۷۹ درصد آری ۲۱ درصد خیر

برایم جالب بود. در انتخابات کلاسی که می تواند به طور مستقیم در آینده ی بچه ها نقش داشته باشد حدود ۲۱ درصد آن ها مایل به شرکت نبودند. این ها همان اقلیت خاموش هستند که وقتی هم که بزرگ شدند شرکت در انتخابات برایشان اهمیت چندانی نخواهد داشت. به نظرم این مسئله را باید در این سن کالبد شکافی کرد.

سئوال دوم: آیا در انتخابات در سطح مدرسه شرکت می کنید؟

پاسخ: ۷۲ درصد آری ۲۸ درصد خیر

نکته جالب این است که با دور شدن جامعه هدف از جامعه مخاطب و احساس کم تاثیر بودن، میزان مشارکت افت پیدا کرد.

سئوال سوم: فرض کنید در کلاستان دو طیف فکری وجود دارد و این دو دسته با هم رقابت دارند. مثلا یک عده اعتقاد دارند باید لباس آبی پوشید و عده ای دیگر اعتقاد دارند باید لباس صورتی پوشید. حالا من به عنوان معلم یا ناظم یا مدیر تشخیص می دهم که سه نفر از چهار نفر کاندیدای یک طیف نمی توانند به علت های مختلف در انتخابات شرکت کنند. حالا در انتخابات کلاسی برای برگزیدن ۳ نفر یک گروه ۴ کاندیدا دارد و گروه دیگر ۱ کاندیدا. در چنین انتخاباتی شرکت می کنید یا خیر؟

پاسخ: ۳۸ درصد آری ۶۲ درصد خیر

سئوال مهمی بود. سئوالی که با جواب های بعدی تکمیل می شود. اما نکته مهم حس منفی بچه ها نسبت به چنین رقابتی بود. البته گفتم حتماً جواب سئوال های بعدی را بخوانید.

سئوال چهارم: سه نفر کاندیدای حذف شده یک طیف تصمیم می گیرند به ۱ نفر دیگر فشار بیاورند که او هم استعفا بدهد تا این طیف در انتخابات شرکت نکند و به نوعی انتخابات را تحریم کنند. آیا با این حرکت موافقید یا خیر؟

پاسخ: ۱۵ درصد موافق تحریم  ۸۵ درصد مخالف تحریم

خیلی برایم جالب بود. اکثریت بچه ها معتقدند که حتی با یک کاندیدا هم باید در انتخابات شرکت کرد و کنار کشیدن از انتخابات اصلاً درست نیست.

سئوال پنجم: اگر همین امروز به شما اجازه بدهند در انتخابات کشور شرکت کنید، می کنید یا خیر؟

پاسخ: ۶۷ درصد بله  ۳۳ درصد خیر

در کشور آمریکا در آستانه ی هر انتخابات از بچه های ۱۰ تا ۱۲ ساله کل شکور البته به صورت نمونه در مورد کاندیداها نظرسنجی می کنند. این نظرسنجی از آن نظر اهمیت دارد که بچه ها فکر خاصی ندارند و آینه ی افکار والدینشان هستند. سئوال بالا هم به نظرم نشان دهنده ی افکار والدین بچه های مرکز تهران است.

سئوال ششم: اگر وضعیت سئوال ۳ در انتخابات مجلس تکرار شود. آیا به نظر شما کنار کشیدن از انتخابات مفید است یا خیر؟

پاسخ: ۲۱ درصد بلی ۷۹ درصد خیر

حدود ۸۰ درصد کنار کشیدن از انتخابات در وضعیت حداقلی را مفید نمی دانند اون وقت بعضی از احزاب محترم عقلشان به اندازه ی همین بچه ها هم نمی رسد.

سئوال هفتم: به والدینتان توصیه می کنید به چه کسی رای بدهند؟ ( من هیچ اسمی از هیچ کس نبردم تا فضا کاملا برگرفته از جامعه و خانواده شان باشد)

پاسخ: ۵۵درصد نمی دانم و سفید و پرت و پلا    ۱۸ درصد اصولگرایان   ۱۷درصد اصلاح طلبان ۵ درصد طرفداران هاشمی رفسنجانی ۳ درصد جبهه آزادی؟! و ۱ درصد جمهوری خواهان!!


 
هیئت خاتم
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳٠  


عکس از : امین احمدزاده 

دیشب رفته بودم هیئت حضرت قاسم ابن الحسن. مدرسه خاتم. زیاد این هیئت را رفته ام اما این یکی برایم خیلی قشنگ بود. معلم پرورشی دبیرستان خاتم که از شاگردهای سید جواد هاشمی است نمایشنامه قشنگی را اجرا کرد و بعد هم صحبت کرد که خیلی به دلم چسبید. وقتی صدای گریه بچه ها را می شنوی به حالشان غبطه می خوری و به حال خودت افسوس!

دیشب چند نفر از شاگردهای قدیمی ام را هم دیدم. بعضی هایشان در دانشگاه های مختلف مشغول شده اند. دیدن شاگردان قدیمی و ذکر خاطرات گذشته خیلی شیرین است.

بعد هم که طبق معمول رفتیم سر دیگ و مشغول کشیدن غذا! ته دیگ مجلس امام حسین(ع) چیز دیگری است. چند نکته:

۱- طبق روال پارسال وسط سوره الرحمن شروع کردند سینه زدن! من هم طبق روال پارسال حرصم گرفت. طبق روال پارسال به قاری قرآن در آخر جلسه اعتراض کردم و طبق روال پارسال قاری قرآن گفت که خودش هم مخالف بوده و یکی هلش داده پائین!

۲- عدم طبق روال هرسال! دیشب به علت سردی هوا دسته ی شام غریبان نرفت بیرون. حیف شد اما هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود!

۳- به علت سردی هوا آدم علاف که داخل حیاط مدرسه پرسه بزند مشاهده نمی شد. حداقل حسن این سرما!

۴- همین

عزاداری تمام دوستان قبول


 
آخرین نفس
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٧  

دیشب با محمود علیگو رفتیم مدرسه. ساعت ۷ گذشته بود. یکهو عشقمان کشیده بود! علی نعمت ( مشاور دوم ها ) در آستانه در ایستاده بود و مشغول خداحافظی. به همراه مطلبی ها ( پسر عموهای شاگرد قدیم و معلم جدید ) کمی گل گفتیم و گل شنفتیم. به علی گفتم اون دانش آموزی که اخراج کردی چی شد؟ گفت که با وساطت آقای ... برگشت. البته دور از انتظار نبود.

بعد هم رفتیم سراغ علیرضا مقیمی ناظم مدرسه که این روزها جای این که به مدرسه بیاید گاهی اوقات به خانه هم می رود! طبق معمول گپ و گفت از شاگردان و معلم ها و مدرسه و سوتی ها و ...

وقتی می خواهیم از در مدرسه بیرون بیائیم به محمود می گویم: دغدغه های این جا را دوست دارم. حتی دردسرهایش را! روزهائی که درس دارم روزهای تنفس من است. نفس می گیرم و برای یک هفته ی دیگر می روم داخل جامعه ای که تنفس در آن به این آسانی ها نیست. این هوا اکسیژن دارد. اکسیژن ناب!

آخرین نفس هایمان را کشیدیم و شیرجه زدیم توی جامعه!


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم ،دل نوشته
 
عکس اردو
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱  

۱- مسافرت اخیری که به همراه دانش آموزان مدرسه خاتم به مشهد رفتیم سرشار از خاطره بود. مثل تمام اردوهای دانش آموزی دیگر. در این هفته چندتایی از عکس های آن اردو را آورده ام اما برای این که حجم وبلاگ سنگین نشود یکی دوتا را این جا می گذارم و لینک بقیه را قرار می دهم. برای بچه های خاتم قطعاً جالب است اما برای مخاطب رهگذر یا بر و بچه های مفیدی شاید خالی از لطف نباشد!

۲- اگر قسمت باشد یکشنبه صبح عازم مشهد هستم. می توانم دعایتان کنم!

۳- یکی از عزیزانمان به تازگی به رحمت ایزدی رفته اند. برای شادی روحش فاتحه ای مرحمت فرمائید.

۴- یکی دیگر از عزیزانمان روی تخت بیمارستان محتاج دعای خیر دوستان است.

۵- ازدواج دو تن از وبلاگ نویسان عزیز مبارک! البته هر دو می دانند که شیرینی ما را باید ویژه بدهند. امیدوارم یادشان نرفته باشد!

و اما عکس ها:

دزدی در روز روشن!

۱- ما و چمنی که نگذاشتند رویش برویم!

۲- چفیه نفر سوم در عکس های بعدی موجود است

۳- پسره این جا نشسته، تنها نشسته...

۴- خطر بالای سر شماست!

۵- مریض های اردو زیر سایه بزرگترها

۶- دوقلوهای افسانه ای، فرزاد و فرهاد

۷- آلفردو و صاحبش مهندس امین احمدزاده

۸- عظمت نعمت!

۹- شهدای گمنام کوه سنگی

۱۰- فاتحان قله

۱۱- اصلاً آستان قدس مرکز ایران است

۱۲- بر و بچه های اتاق ۱

۱۳- اتاق ۲ - اتاق ما

۱۴- مودی (موشی) اولین موش که وارد حرم شد!

۱۵- اوج محبت معلمی!

۱۶- بازگشت


 
اردوی مشهد آبان ماه ۱۳۸۶
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٤  

چهارشنبه شب هفته گذشته قسمت شد تا یک بار دیگر بروم مشهد. یا به عبارت بهتر برویم مشهد. از آخرین باری که بچه های مدرسه را اردوی مشهد برده بودیم ۵ سالی می گذشت. اول های آن سال حالا در حال تحصیل در سال دوم دبیرستان هستند و نمی دانم چقدر از خاطرات آن اردو را به خاطر دارند. امسال اردوی خوبی بود که خوب شد آن را از دست ندادم.

۰- از معلم ها بگویم. یک پدیده ی جدید به نام ذوالفقاری وارد خاتم شده است که برای خودش عالمی دارد. باقی معلم های شرکت کننده: نعمت، علیگو، علیرضا مقیمی، محمد مقیمی، موسوی، سیفی، احمدزاده و پیروزی مرام. به قول آقای منافی به هر معلم شش و هفت دهم! دانش آموز می افتاد.

۱- داشتیم از آقا خداحافظی می کردیم که دیدم اشک تعداد زیادی از بچه ها روان است. اول خیال کردم که علیرضا به خاطر بی نظمی حالشان را گرفته است اما بعداً فهمیدم که گریه شان به خاطر خداحافظی است. حقیقتاً چند لحظه مات ماندم و غبطه خوردم. فکر نمی کردم بعضی از بچه ها که کم هم سوسول نیستند این طوری اشک بریزند. 

۲- یک معادله ساده که در اردو زیاد مطرح شد: دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده! خبر داری؟ نه نه. بی خبری؟ نه نه . پس تو خری!!!

۳- یک داشن آموز عزیز در نیمه های شب از طبقه دوم تخت پرید پائین و آمد سراغم. شانس آوردم که هنگام حرف زدن حالش به هم نخورد والا باید به جای فرش اتاق من را می بردند توی حیاط!

۴- ترکیدیم این قدر که خوردیم. سورپریزمان شد قیمه! بعید می دانم بچه ها هیچ موقع از قیمه این قدر لذت برده بودند. بین کنتاکی و چیزبرگر و برگ و جوجه و کوبیده و...

۵- یک عدد خرس در اردو حضور داشت که همیشه در حال جمع آوری عسل بود. این خرس عزیز در آخرین حمله خود چند دانش موز و یک معلم را خورد!

۶- زنگ زدم دکتر فاتح. انگلستان. می گوید اگر چیزی برایت بماند همین اردوهاست. قدرش را بدان.

۷- سعید شریعتی را ندیدیم. هر چند دو بار از شاهرود گذشتیم.

۸- محمد مقیمی که اول اردو کلی ناز می کرد که بیاید آخر سر نمی شد از اردو جدایش کرد!

۹- محمود علیگو دبیر محترم اجتماعی ما را کشت با توده گرایی. هر جا جمعیت را می دید می گفت توده گرایی! آخرش هم در یک شب که همه مشغول سینه زنی بودند پرید وسط و توده گرا شد و نتیجتاً حضرت علی اصغر را به میدان جنگ فرستاد!

۱۰- بلی بلی بلی ....

۱۱- گویا اردوی دوم ها و سوم ها خیلی فرق داشته. امیدوارم که به دوم ها هم خوش گذشته باشه . ان شاء ا... به زودی چند تا از عکس های اردو را برایتان می گذرام.

۱۲- اگر من بودم اول هر سال تحصیلی یک اردو برگزار می کردم تا بچه ها همچی بی پیرایه هر چی دارن بریزن روی دایره. اردو تنها جائیه که نمی شه توش فیلم بازی کرد! حتی اگر معلم باشی.

۱۳- تشکر ویژه می کنم از آقایان سیفی، احمدزاده و پیروزی مرام که حتی در سخت ترین لحظات به دانش آموزان بد و بیراه نگفتند.  


 
مکتبخانه
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۳  

۱- مشهدیم. بعد از یک هفته ی سخت و طولانی از قطار آویزان شدیم و الان هم به تازگی از حرم آقا برگشته ام. برای همه تان دعا خواهم کرد. هوا خیلی سرد شده این جا.

۲- دیروز کلاسم را به شیوه مکتبخانه برگزار کردم! با بچه ها رفتیم حیاط مدرسه و روی زمین و سکوها نشستیم و درباره ی مبادله کالا به کالا و مبادله با کالای واسطه صحبت کردیم. شایدکار ساده ای باشد اما تجربه ثابت کرده تعویض مکان تدریس بر میزان یادگیری تاثیر مثبتی خواهد داشت.

۳- فعلا


 
اسب و اصل
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٧  

 ۱- این چند روزه می خواستم تصمیم مهمی بگیرم. این که این جا برای سعید معلم باشد یا برای سعید جهادی! خیلی کلنجار نرفتم. چون یک جوری از قبل جوابش را می دانستم. شاید این جدال ذهنی هم فقط برای رو کم کنی یکی از سعید ها بود! این مکان کماکان در تصرف! سعید معلم است. بقیه ی سعیدها می توانند در باقی نقاط این فضای لایتناهی ابراز وجود کنند اما این جا مخصوص آن ها نیست. البت شاید گاهی اوقات اجازه پیدا کنند این جا سرک بکشند ولی از آن ها خواهش می کنم این یک وجب وبلاگ را برای دل باقی بگذارند و بس. 

۲- در این دو سال اخیر آدم های زیادی را دیده ام که از اسب افتاده اند! بالاخره تعویض دولت های کریمه این خواص را هم دارد. اما کمترشان را دیده ام که خودشان باشند. امسال سعادت در کنار یکی از این اصیل ها بودن را دارم. آقای جواهری پور رئیس سابق آموزش و پرورش استان تهران از امسال دبیر راهنمائی خاتم شده است. اگر ببینی می فهمی چه می گویم. همین دغدغه ی اصل و اسب! است که باعث می شود روز به روز نگرانیم بیشتر شود! امیدوارم روزی که از اسب افتادم ککم هم نگزد. باید بر اصالت افزود. کتاب هایم را دوباره از قفسه درآورده ام...

۳- امسال را گفتم که فقط اجتماعی دارم. طبق معمول جنگولک بازی های هر سال. دعا کنید برایم و شاگردانم.

۴- هی می خواهیم برویم آقا امام رضا(ع) . این الیاس نمی گذارد. به چند عدد رز و پژوهان جهت سرکار گذاشتن الیاس نیازمندیم تا ما برویم و برگردیم!

۵- مسافرت امسال مدرسه هم مشهد است انگار. بچه هایی که سال اول بودند و بردیمشان مشهد امسال دوم دبیرستان هستند. یادش به خیر.

۶- سه شنبه اول آبان ماه اختتامیه مهرباران است. اگر آمدید قدمتان سرچشم.

۷- از کلیه ی دوستان جهت کامنت نگذاشتن عذرخواهی می کنم. کارها زیاد شده. مرقومه ی دوستان را می خوانم ولی مجالی برای ردپا گذاشتن نیست. ببخشایند!


 
الیاس
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٠  

۱- چند ساعتی بیشتر به پایان ماه مبارک رمضان باقی نمانده است. ربنای عصر را که سر بدهند تمام می شود. غم انگیزترین ربنای سال... و طبق معمول اشک است که از گوشه ی چشم ها جاری می شود و یادت می افتد که یک ماه مهمانی تمام شد! خدا کند سال بعد هم باشیم.

۲- چهارشنبه دومین جلسه ی کلاس درسم با بچه های سال دومی بود. امسال فقط یک روز درس اجتماعی دارم. از بچه ها امتحان گرفتم. چند تا سئوال امتحان:

کدام یک از مجموعه های زیر گروهند؟ چرا؟
الف) گاوهای گاوداری کامرانی
ب) بیماران مطب دکتر پژوهان
ج) مسافران پرواز تهران - تاجیکستان
د) جنازه های مقیم سردخانه
ه) کارگران کارخانه حاج یونس فتوحی و شرکا
و) مشتریان مغازه عباس آقا

۳- یکی از کلاس هایم که تموم شد یکی از بچه های سال دومی که تازه امسال به مدرسه اومده با شک و تردید گفت آقا اگه یه چیزی بگیم ناراحت نمی شین؟ گفتم نه بگو. با کلی ترس و لرز گفت: آقا ما شما رو که می بینیم یاد الیاس می افتیم! خندیدم


 
سلامی دوباره
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٥  

۱- خب طبیعیه که باید از نو شروع کنم به نوشتن. متاسفانه امسال به قدری کارم زیاد شده که به احتمال زیاد فقط می توانم معلم اجتماعی بچه های سال دوم باشم. اگر این اتفاق بیفتد قطعاً دلم برای بچه های سال سوم تنگ خواهد شد. دلم برای اول ها تنگ نمی شود چون تازه آمده اند! و همدیگر را نمی شناسیم به چز چندتایی که در آزمون ورودی باهاشون مصاحبه کرده ام. البته در مدرسه در خدمت بر و بچه های پایه های دیگر هستم. اما چه کار می شود کرد. زندگی است دیگر!

۲- امشب در مراسم افطاری در خدمت یک استاد عزیز بودم. دکتر جواهریان رئیس موسسه ژئوفیزیک ایران که یکی از اقوام سببی می شود. بحث شد درباره بازگشت اساتید از دانشگاه های ایران به کشورهای دیگر. گفت که زمانی که از آمریکا به ایران آمده می دانسته که تعداد مقاله هایش کم خواهد شد و حقوقش به طور چشمگیری پائین خواهد آمد اما به خاطر این به ایران برگشته تا نسل جدید ایران امروز را تربیت کند.

دکتر جواهریان - رئیس موسسه ژئوفیزیک ایران

۳- چند وقتی است که در جشن رمضانیم! اگر کسی سری به تالار وزارت کشور زد خواهد فهمید!


 
معلم های امسال خاتم
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۳٠  

سلام

خیلی وقته ننوشتم. علتش بمونه برای بعد. امسال هم طبق دو سال قبل مشغول بدبختی برنماه ریزی سال تحصیلی هستم! فقط اونایی که یک بار برنامه درسی ریخته اند می دونن که این کار چه مصیبتی داره. این پست به درد بچه های خاتم می خوره و یک کم اختصاصیه. اسامی تقریباً قطعی معلم های امسال:

ردیف

 

نام درس

 

اول

 

دوم

 

سوم

 

1

 

ریاضی

 

مقیمی

 

نصیری

 

مجتبی بابائی

 

2

 

تاریخ و جغرافیا

 

مظاهری

 

مظاهری

 

مظاهری

 

3

 

زبان

 

متین

 

متین- افشاری

 

افشاری

 

4

 

عربی

 

جواهری پور

 

استادحسن

 

استادحسن

 

5

 

قرآن

 

ذوالفقاری

 

ذوالفقاری

 

ذوالفقاری

 

6

 

علوم

 

آذرنیا

 

فرهمند

 

سیفی-فرهمند

 

7

 

آز علوم

 

سیفی

 

سیفی

 

سیفی

 

8

 

دینی

 

قنبری

 

قنبری

 

قنبری

 

9

 

کارگاه

 

پیروزی مرام

 

پیروزی مرام

 

پیروزی مرام

 

10

 

دفاعی

 

-

 

-

 

رضایی

 

11

 

ادبیات

 

کامبیز بابایی

 

رئیسی

 

رئیسی

 

12

 

ورزش

 

شمس الهی ابوالقاسمی

 

شمس الهی ابوالقاسمی

 

شمس الهی ابوالقاسمی

 

13 

انشا

 

طالب لو  ک.بابایی

 

طالب لو

 

طالب لو

 

14 

هنر

 

حاج آقایی

 

حاج آقایی

 

حاج آقایی

 

15

 

اجتماعی

 

علیگو

 

سعید بابائی

 

علیگو

 

 به شخصه منتظر سال خوبی هستم. معلم های خوب جدیدی امسال در کنارمان هستند. منتظرشان باشید.


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم
 
اتوبوس
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢  

۱- دیشب داشتیم از یه جایی بر می گشتیم. بهترین مسیرش هم با اتوبوس بود. در حال سبز کردن علف زیر پایمان بودیم که دیدم یه پسر بچه با قیافه ی آشنا داره جلوم قدم می زنه. از اون جایی که حافظه ی تصویریم قویه فهمیدم که یکی از بچه های پارسالمه! کلاس اول که با هم رایانه داشتیم. در مسیری که حدود نیم ساعتی طول کشید با هم در مورد سال گذشته صحبت کردیم. البته آویزان از میله های اتوبوس! برخی از حرف هایش برایم جالب بود هر چند تازگی نداشت. نظراتی که در مورد معلمان سال قبلش داشت کاملا با داشته های قبلیم تطابق داشت. در مورد یکی از معلم ها که گویا مدرسه در سال جدید از او خداحافظی کرده است گفت که به راحتی امتیاز می داده و به عبارت امروزی تر بچه ها به راحتی او را ... می کرده اند و امتیاز می گرفته اند. نکته جالب برایم این بود که حتی این دانش آموز ۱۲ ساله که بعد از گرفتن امتیاز حال هم کرده است اعتقاد دارد که کار آن معلم شل و وارفته ! اشتباه بوده است. قابل توجه برخی از معلم ها که احساس می کنند محبوبیت یعنی دربست مخلص شاگرد بودن!

۲- در قسمت انتهایی اتوبوس هم که بانوی مکرمه حضور داشتند( البته نشسته بودند نه مثل ما!) خانمی سر صحبت را باز کرده بود که پسرش در مدرسه میزان درس می خوانده است. گویا پسرش شاگرد ممتاز آن جاست اما به شدت شر و شلوغ! مادر از زندگیش می گوید و این که از خانواده ای رشد پیدا کرده که پنهانی نماز می خوانده و الان هم بساط فسق و فجور در مهمانی هایشان به راه است. مادر به شدت نگران پسرش بوده و این که نکند بچه ی حلال زاده به دایی اش برود! و بیان مصائب و مشکلاتی که در خصوص رفت و آمد با خانواده ی خواهر ها و برادرهایش دارد. اما از این هم راضی است که راه درست را انتخاب کرده است.

۳- ۶ شهریور امسال شب نیمه شعبان است. بلد نیستم حرف خاصی بزنم. اما برای من یادآور یک چیز دیگر هم هست. اولین سالگرد ...

۴- پریشب عروسی یک معلم بود. حامد تاملی عزیز. فارغ التحصیل دوره ۲۲ دبیرستان مفید تهران. برایش آرزوی زندگی سعادت مندانه دارم.

۵- بچه های خاتم از امروز رفتند شمال. خیلی دوست داشتم باهاشون برم. گویا اسم من رو هم جزء همراهان سفر چاپ کرده اند. جای من خالی!

۶- شاید این هفته بیاید... حتماً


 
خداحافظ دوره ۱۴
ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٦  

شنبه ای که گذشت مراسم اختتامیه ی امسال خاتم بود! و طبق دو سه سال گذشته مراسم در تالار شهید چمران دانشکده ی فنی دانشگاه تهران برگزار شد. البته اگر کسی به زوایای امر واقف باشد باید این را بفهمد که برگزاری مراسم دانش آموزی در تالار چمران چقدر مصیبت دارد البته برای کسی که مجوزش را صادر می کند. به شخصه در طول دوران تحصیلم و بعد از آن هیچ مراسم متفرقه ای را ندیده ام که در تالار باسابقه و تاریخی شهید چمران برگزار شود.

تقریباً دو ساعت بعد از شروع مراسم به تالار رسیدم. نمای دانشکده ی فنی جالب بود. در و دیوار سیاه بود. پلاکاردهای تسلیت به مناسبت فوت دکتر قالیبافان همه جا بود از جمله سردر تالار شهید چمران. نکته ی جالب سر و صدایی بود که از تالار خارج می شد و هیچ تناسبی به رنگ در ودیوار نداشت و همین تعجب همه ی رهگذران را بر می انگیخت. وقتی رسیدم علی نعمت دم در مشغول صحبت کردن با دو سه نفر از بچه ها بود. بحث هم بیشتر حول رفتن بچه ها به دبیرستان های دیگر بود. عده ای می خواهند بروند مفید بعضی علامه برخی خاتم و ...

مراسم امسال پر از جایزه بود. فکر کنم از ۴ ساعت مراسم سه ساعتش به اهدای جوایز گذشت. و هنرمندان امسال: منوچهر والی زاده، جاوید نیا و دایی جان ماهی صفت! و صد البته از همه ی این ها هنرمند تر سید مسعود حسینی!

شکر خدا امسال موقع امتحانات پایان ترم دانشجویان بود و زیاد حضور نداشتند. چند نفری از آن ها وارد سالن شدند که با ضایع بازی هر چه تمام من را از این که دانشجوی دانشگاه تهران بوده ام شرمنده کردند! والدین دور و برشان هم شاکی شده بودند. فکر کنم آینده ی بچه هایشان جلوی چشم هایشان بود!

مراسم برای من خیلی عادی و معمولی گذشت. ته سالن نشسته بودم کنار عمو و باستانی و حرف می زدیم. از زمین و زمان. از بچه ها و والدینشان و مدرسه و دانشگاه و ... خلاصه خیلی خوش می گذشت. آخر مراسم یهویی آقای منافی همه ی معلم ها را به روی سن فراخواند. هر قدر قایم شده بودیم فایده اش از بین رفت. البته آقای صدیق می گفت که من لوتان دادم! رفتیم روی سن. بعد از تشکر آقای منافی یه دفعه یکی منو هل داد پائین! و دیدم بلندگو دستمه! و در پایان از زحمات آقای منافی هم تشکر کدرم البته به نمایندگی از سایر کارد مدرسه.

قشنگی مراسم امسال آخرش بود. هر سال مسعود آخر مراسم دعای فرج می خواند اما امسال حال دیگه ای داشت. معلم ها روی سن و بقیه داخل سالن همه روی پا دعا را خواندند. احساس می کردم روی هوا هستم. خیلی چسبید.

علیرضا مقیمی هم که طبق معمول سالن را گز می کرد و فرت فرت آدامس! هر وقت خیلی کار دارد اینجورکی است! البته تحویل هم نمی گیرد!! ای ای ای زمونه

آخر مراسم با سال های قبل فرق داشت. مراسم سال های قبل در پایان ترم اول برگزار می شد ولی امسال در پایان ترم دوم برگزار شد. اشک را می شد در چشم های بچه های سال سوم دید. خداحافظی از بر و بچه های خوب دوره ۱۴ راهنمائی خاتم. وقتی می رفتند روی سن تا جایزه بگیرند تمام خاطراتشان جلوی چشمم می آمد. از مصاحبه و آزمون ورودی تا اردوها و کلاس ها و ...

خدا نگهدار همه شان


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم
 
آزمون ورودی
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٩  

فردا آزمون ورودی مدرسه ماست. یادم نیست این چندمین آزمونی است که برای ورود به یک مدرسه برگزار می کنم. (البته فردا نیستم!) پشت بند آزمون هم یک مصاحبه شفاهی

بعد از چند سال تدریس احساس می کنم به جایی رسیده ام که تا ۸۰ درصد با چند دقیقه صحبت تشخیص دهم دانش آموز آی کیوش چنده! و قراره در طول سال پدرمون رو دربیاره یا نه! در حال حاضر اکثر مدارس خوب تهران دو مرحله آزمون کتبی و شفاهی دارند که در گذشته ای نه چندان دور فقط منحصر مدارس توپ و انگشت شمار بود. امروز هر مدرسه تازه تاسیسی برای کلاس کار هم که شده آزمون های سخت و کمرشکن برگزار می کند. 

نظر شما در مورد آزمون ها و مصاحبه ها چیه؟ تا حالا خودتون تو این مصاحبه ها شرکت کردین؟ درباره مصاحبه بیشتر خواهم نوشت...

 


 
کارنامه
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۳  

نمره کلاس ۱/۲

نمره کلاس 2/2

نمره کلاس ۳/۲

شماره

نمره برگه

شماره

نمره برگه

شماره 

نمره برگه

1

20

27

20

53

20

2

19.5

28

20

54

18.5

3

20

29

18.75

55

20

4

19

30

19.75

56

19.75

5

20

31

20

57

19.75

6

18.5

32

20

58

19.75

7

18.5

33

20

59

19

8

20

34

20

60

19.75

9

16

35

20

61

19.75

10

19.75

36

20

62

17.25

11

19

37

19

63

19.5

12

18.75

38

18.75

64

18.5

13

20

39

18.25

65

20

14

18.25

40

19.25

66

19

15

20

41

20

67

19.5

16

20

42

20

68

20

17

19.25

43

19.25

69

19.5

18

19

44

20

70

20

19

20

45

20

71

20

20

20

46

20

72

20

21

19.75

47

19.5

73

20

22

19

48

19.75

74

19.5

23

20

49

20

75

19.5

24

19.75

50

19

76

20

25

20

51

20

77

18

26

20

52

19.5

 

 

میانگین 

19.38462

میانگین  

19.64423

میانگین

19.46

رتبه 

3

رتبه 

1

رتبه 

2

سلام

۱- نمرات بالا حاصل تلاش بچه ها در امتحان پایانی درس اجتماعی سال دوم راهنمائی است. کاش بعضی ها بی دقتی نمی کردند و نمره کامل را می گرفتند.

۲- بالاترین نمره معلومه که ۲۰ و پائین ترین نمره ۱۶ است.

۳- اسامی را ننوشتم. می تونید با شماره ی امتحانی تون نمره تون رو بفهمید. 

۴- البته هنوز جمع و تفریق با نمرات درخشان! میان ترم و کلاسی و ... باقی مونده!!

۵- بعضی ها رو که فکرش رو هم نمی کردم ۲۰ شدند. این یعنی عاقبت به خیری.

۶- بعضی ها رو هم که اصلاً‌فکرش رو نمی کردم به خاطر یه بی دقتی به هدفشون نرسیدن.

۷- آیت ا... بهجت (مرجع عالیقدر) می گفت: حاضرم کل ثواب هایم را بدهم اما مطمئن شوم که دم آخر اشتباه نمی کنم و مسلمان از دنیا می روم.... تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم ،دل نوشته
 
انس با علوم اجتماعی
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳٠  

اولین همایش

دو شنبه هفته گذشته اختتامیه اولین همایش انس با علوم اجتماعی بود. و اما پشت پرده همایش: 

 

اول سال که می خواهم درسم را انتخاب کنم آقای مدیر گفت بیشتر وقت بده و در عوض فلان درس را بردار. گفتم حتی اگر بیشتر وقت بگذارم ترجیح می دهم اجتماعی بردارم و رایانه. نمی خواهم فقط یک مشت ایکس و ایگرگ! توی مخ بچه ها کنم. می خواهم با بچه ها زندگی کنم. چند روزی که گذشت فهمیدم آقای ابراهیم رضایی که چند سال قبل معلم خاتم بود و حالا به کسب و کار دیگری مشغول است فیلش مجدداً یاد خاتم افتاده و بناست اجتماعی تدریس کند. بنا به دلایلی حضور آقای دهقان هم منتفی شد. بنا شد خود آقای منافی دبیر اجتماعی سال سوم باشد. اول سال طبق برنامه هر سه پایه در روزهای 5شنبه اجتماعی داشتند.

 

یکی از روزهای پائیزی، زیر رگبار و تازیانه ی باد! به آقای رضایی گفتم حیف است امسال همین طوری مثل هر سال اجتماعی درس بدهیم. حالا که ما سه نفر هستیم بیا یه کار توپ کنیم. گفت چی کار؟ گفتم اونش رو نمی دونم تا هفته بعد بیا فکر کنیم. خلاصه فکر کردیم و هفته بعد یهو یه چیزی گوشه ذهن آقای رضایی جرقه زد! گفت بیا همایش برگزار کنیم. مثل آدم بزرگا! البته برای بچه ها!

 

اول بنا بود همایش فقط در مدرسه برگزار شود اما یه دفعه حال کردیم منطقه ای برگزار کنیم! فکر نمی کردیم منطقه قبول کنه اما کرد! ما هم احساس کردیم یکی ما رو از اون بالا هل داده پائین و دیگه کاری از دستمون بر نمی آد! هر چه به مراسم نزدیک می شدیم می فهمیدیم که عجب خبطی! کرده ایم. 12 مدرسه اثر فرستادند. دخترانه و پسرانه. قوی و ضعیف. دولتی و غیر انتفاعی. مسلمان و مسیحی و یهودی و زرتشتی . همایشی داشت می شد آن سرش نا پیدا. با هزار مصیبت داوری ها انجام شد. رتبه های برتر مشخص شدند. سالن ورشو رزرو شد. مهمان ها دعوت شدند. دکتر خلیجی استاد دانشگاه تهران به عنوان سخنران ویژه دعوت شد. جوایز خریداری شد و...

 

دوشنبه 24 اردی بهشت ماه 1386

 

از اول صبح مرخصی گرفتم و اومدم مدرسه. لوح ها را آماده کردیم. بچه ها مدام از نتایج می پرسیدند ولی چون ممکن بود ناراحت شوند چیزی نگفتیم. خلاصه رفتیم سالن و اختتامیه در تالار بدون تهویه! ورشو برگزار شد. مادر سهند جانی پور از دانش آموزانم در پایه دوم مقاله خوبی را ارئه داد و دو کلیپ البته بدون صدا! از برونو بوزتو را پخش کردیم. مجری هم که محبوب دل بچه ها: سید مسعود حسینی! هر چند که دیر رسید و چند دعا را زیر لب نثارش کردم! دوربین فیلمبرداری هم که به همت مدیریت رسید اما بعد فهمیدیم شارژ نداره! رتق و فتق بچه ها هم که بر عهده علیرضا عبد مقیمی و قربانی بود. راستش رو بخواین خیلی حال کردم با بچه ها مون. نشون دادند که تربیت توی خاتم چه تفاوتی با دکتر حسابی و ... داره. راستی آقای نیکبختیان معاون اداره هم کمک خیلی زیادی در برگزاری همایش کرد و همچنین سرکار خانم گلکارزاده مسئول گروه های آموزشی منطقه ۶ تهران.

 

خلاصه همایش برگزار شد و آخرش هم آسمون حسابی باد و بورانی! شد. بچه ها حالشون گرفته بود که چرا رتبه های بهتری نگرفتند. برای جبرانش به همه ی شرکت کننده ها 200 امتیاز دادیم. جاداره در کنار تمام کسانی که نام بردم از زحمات محمد مقیمی عزیز هم که مثل همیشه با غرغر کلی کمکمون کرد! تشکر کنم. در پایان یک سری عکس می ذارم. امیدوارم اولین همایش به دومین همایش برسد!

گارد محافظ همایش ! 
بچه های اولی که رتبه اول روزنامه دیواری را آوردند 
انبوه جمعیت شرکت کننده! 
تقدیر از معلمان اجتماعی مدارس شرکت کننده
مقامات کشوری و لشکری شرکت کننده!
خوش تیپ ها
مقاله های رسیده با بک گراند ابراهیم رضایی عزیز
مدارس دخترانه شرکت کننده در همایش
گروه سرود مدرسه خاتم به رهبری لوریس حسینیان!
حضور انفرادی در همایش اجتماعی( بچه های مدرسه ما نیستن ها)
گوشه ای از آثار بچه ها
حضور ارواح در اختتامیه!
مجری فقط ...
تموم شد! ( آقای نیکبختیان - خانم گلکار زاده - سید مسعود خودمون )
بر و بچ خوب دومی ( در گوشه تصویر یک گارفیلد قرمز مشاهده می شود!)

بر و بچ خوب اولی


 
برونو بوزتو
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٦  

با کلاس های اول رایانه داشتم. بنا بود تکالیفشان را ببینم. دیدم چند جلسه ای بیشتر به پایان سال نمانده و ممکن است سختگیری نهایی نتیجه عکس بدهد. سپردم به خود بچه ها. ازشون می پرسیدم که چقدر تکلیفشان ناقص است. و اگر ناقص دارند فرصت دارند تا جلسه آینده جبران کنند. بهشون گفتم این اعتمادم تا وقتی هست که خدای ناکرده دروغی نشنوم. به نظرم الان دیگه وقتش بود. کوچولوهای کلاس اول راهنمایی حالا دیگه بزرگ شده اند و می شه بهشون نقش های بیش تری سپرد.

آخر کلاس هم دو تا کلیپ از برونو بوزتو انیماتور ایتالیایی بهشون نشون دادم. خیلی حال کردند. کلیپ مقایسه ی اتحادیه اروپا و ایتالیا و همین طور کلیپ خلقت. آدرس سایت برونو بوزتو را هم آورده ام.

برونو بوزتو

گاهی اوقات تاثیر یک کلیپ از صد ساعت حرف زدن بیشتر است. راستی چند روزی است که با ویدئو پروجکشن درس می دهم. خیلی ساده تر از درس دادن در سایت است. یک بار حرف را می زنی و همه می بینند.


کلمات کلیدی: روش تدریس ،راهنمایی خاتم
 
دوست خوب آمریکائی
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٢  

۱- امروز دیگر دعای بچه ها مستجاب نشد و من رفتم مدرسه. البته داشت کمی مستجاب می شد چون کلاس اول را دیر رسیدم! با بچه های سومی کامیوتر داشتم. درسمان اینترنت بود. آخرهای کلاس سومم بود که یکی از بچه هایی که بیرون کلاس بود در زد و در رفت! البته بنده خدا می خواست آخر کلاسی یک شوخی کوچیک بکنه. مجبور شدم یک حال کوچیک ازش بگیرم. توضیحش رو نمی شه داد چون بیشتر تصویری بود قابل نوشتن نیست. فکر کنم بچه ها بیشتر بتونن در موردش بگن. البته تهش قضیه را ختم به خیر کردم و تموم شد.

۲- همایش اجتماعی توی مدرسه حسابی غوغا کرده است. بچه ها به جنب و جوش افتاده اند. تمام بچه های سال دوم را در کمیته های مختلف تقسیم بندی کردم و هر کدام وظیفه دارند که بقیه را به شرکت در همایش تشویق کنند.

۳- امروز آقای ناظم خیلی عصبی بود. بچه ها می گفتند شما را به خدا امروز اخراجمان نکنید!

۴- دوست خوب آمریکائی ام! مسعود طالبیان هم وبلاگ نویس شده. قدمش مبارک. مطالب قشنگی از جامعه آمریکا می نویسد. در آمریکا دانشجوی دوره دکتراست.

۵- بازرس منطقه آمده بود استنطاق! در مورد نحوه تدریس اجتماعی. حال نمودند!!

۶- در ادامه روش نوین تدریس درس کامپیوتر امروز هم با گچ و تختخ تدریس کردم.

۷- می خواهم از شنبه در وبلاگ یک کار جدید بکنم. منتظر باشید.


 
بدترین تنبیه
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۳  

اگر معلم بودی فکر می کردی بدترین تنبیهی که می توانی برای یک نفر در نظر بگیری چیه؟

جریمه ی شب عید؟
لنگه کفش و کابل و شیلنگ!
گرفتن تعهدنامه؟
بردن آبرویش سر صف؟
دعوت والدینش و گرفتن تعهد از آن ها؟
دادن نمره ۰؟
و ....؟

امروز بدترین تنبیه دوران تدریسم را انجام دادم. به یکی از بچه ها گفتم تا زمانی که کارش راضیم نکند در کلاس نمی بینمش. یعنی حضور فیزیکی دارد اما دیگر کاری به کارش ندارم.


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم ،روش تدریس