روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

مرگ، در همین حوالی
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٧  

مرگ

ساعت 12 نصفه شب بود. داشتیم از سفر شهرکرد با چند تا از دوستان بر می گشتیم تهران. همین چند شب پیش. حسن چیزی را تعریف کرد که اگر واقعیت باشد یا داستان به هر حال نتیجه اش زیاد با هم فرقی نمی کند. مهم شنونده است:

اگه یادتون باشه چند سال پیش یه هواپیما متعلق به سپاه سقوط کرد و حدود 300 نفر از نیروهای رزمی سپاه در اون پرواز کشته شدند. به گمانم حوالی کرمان بود. همسر یکی از بچه های سپاه چند شب پشت سر هم خواب می بینه که قرار هواپیما سقوط کنه و شوهرش هم می میره. هر چی گریه و زاری می کنه که شوهرش نره به خرج شوهره نمی ره که نمی ره. آخر سر چون قرار بوده شوهرش ساعت 3 صبح بره ساعت رو عقب می کشه تا اون خواب بمونه. ساعت 6، 7 صبح خبر سقوط رو می شنوه و میره تا به شوهرش بگه ...

... وقتی که ملافه رو کنار می زنه می بینه که ...

شوهرش تمام کرده


کلمات کلیدی: سفرنامه
 
اعتکاف
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦  

جمعه برای بار دوم رفتیم کوه. انگار مگس های هفته ی قبل خیلی عصبی بودند چون این بار با خودمان تا مقصد آمدند و یک لحظه تنهایمان نگذاشتند. کوهنوردهای حرفه ای را می شد از یک چیز شناخت. دور سرشان پشه بند پیچیده بودند. قیافه شان خنده دار شده بود اما حداقل آسایش داشتند.

اعتکاف دانشگاه تهران

این هفته اعتکاف بود. مراسمی که چند سالی در آن شرکت کردم. البته زمانی که مطمئن بودم چند نفر آدم را بیرون به هوای خودم نکاشته ام.

- می گوید من روزهای اول هفته نیستم می خواهم بروم اعتکاف. می پرسم پس کارها چی؟ جوری داستان را می پیچاند. آخر سر هم می رود. دلم نمی آید بگویم نه اما می دانم کارها هم روی زمین می ماند. می رود.

- مشغول کارهایش است. باید کاری را هر چه زودتر برساند به همین دلیل هماهنگ کرده که کمتر حضور داشته باشد. وقتی می شنود روز 15 رجب جلسه ی مهمی داریم می گوید: "حیف شد بنا داشتم بروم اعمال ام داوود."

- گوشی محترم با کلی خاطره می رود در قعر آن جایی که نباید برود. با تمام تلاشمان موفق به خروج جنازه اش هم نمی شویم چون آن مسئولی که در لحظه باید به دادمان برسد تشریف برده اند اعتکاف.

- شب وسط فوتبال می زنم کانال یک. تلویزیون به صورت زنده! در حال پخش مراسم اعتکاف است. برای کسانی که یک بار شرکت کرده اند می دانند که این کار چقدر مشمئز کننده است. برادرانم مشغول بیان حالات معنوی خودشان هستند به صورت زنده! محض ریا جهت اطلاع!! حالت تهوع می گیرم از این همه ورود در احوال شخصیه

- چند سال قبل که برای اولین بار رفتیم گفتند که بهترین اعمال تفکر است. مشغول خودتان باشید. امسال خفه کرده اند خودشان را با انواع و اقسام سخنران. انگار برای اعتکاف باید رفت بیرون!

- غبطه می خورم به حال آن معتکفین واقعی، هر چند به اجبار معتکف شده باشند... و خدایی که در آن نزدیکی است.

- حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست ...


کلمات کلیدی: دل نوشته ،سفرنامه
 
مگس ها همیشه زودتر می رسند...
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩  

پلنگ صورتی

جمعه ای که گذشت با یکی از دوستا شفیق رفته بودیم کوه. کجایش بماند! یکی از همین ارتفاعات شمالی تهران عزیز خودمان. چند نکته ای که پس از این کوهنوردی به ذهنم رسید این ها بود:

اول- در دو پست قبل تر از این نوشته بودم "بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند!" باید عرض کنم که این شعر از بن و اساس غلط است چون به یمن بلد راهمان! یک مسیری را بیراهه رفتیم و سر از ناکجا آباد درآوردیم. و بعدش هم کلی تلاش کردیم تا به مقصدمان برسیم. بنابراین بیراهه ها عمراً ساده به مقصد خود برسند...

دوم- هر کجا رفتیم و احساس کردیم که زودتر از سایرین رسیده ایم فهمیدیم که زهی خیال باطل! عده ای مگس همیشه زودتر از ما رسیده بودند. نتیجه ی اخلاقی اش این شد که مگس ها همیشه زودتر به مقصد خود می رسند!

سوم- به همان علت بند اول که گفتم مجبور شدیم از یک مسیر افتضاح با شیب زیاد به مسیر اصلی بازگردیم. دوستانی که کوهنوردند می دانند که در شیب زیاد اشتباه محض آن است که مسیر را عین بز بالا بروی! کار درست آن است که در مسیر با شیب زیاد به صورت زیگزاگ حرکت کنی تا انرژی کمتری از تو صرف شود، زمین نخوری و بتوانی به انتهای مسیر هم برسی. تازه فهمیدم که چرا در برخی کشورها! یک خانواده از جد بزرگ بگیر تا نوه همه طرفدار یک حزب می شوند اما در بعضی کشورها! به سبب شیب زیاد افراد مختلف هر چند وقت یک بار زیگزاگ می روند!

تبصره: مگس ها احتیاجی به زیگزاگ رفتن ندارند. آن ها به هر حال زودتر می رسند!

چهارم- کوه تنها جایی است که می توانی نیمرو بخوری اما پول چلوکباب برگ بدهی. مصداق بارز سرگردنه همه جا مشهود است.

پنجم- مسلما آن داستان پلنگ صورتی را دیده اید که او گل صورتی می کارد و آن کاراکتری که همیشه با او لج است گل به یک رنگ دیگر. و این داستان ادامه دارد... رنگ های سفید و سبز به رنگ های کوهستان اضافه شده اند!

ششم- الزاما کسی که بیشتر از تو کوه آمده راه را بلد نیست. ممکن است تو که سواد داری و می توانی تابلوها را بخوانی راه را بهتر بلد باشی! حتی اگر بار اولت باشد.

عجالتا همین ها به ذهنم رسید. کوه رفتن یادتان نرود


کلمات کلیدی: سفرنامه ،خاطره
 
آقا جواد و زندان سکندر - سفرنامه نوروزی یزد
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱  

عید سعادتی شد و به اتفاق خانواده رفتیم دیاری که حافظ کلی ازش شاکی بود! البته به گمانم اگر امروز قرار بود بره اون جا یزد رو هم می گذاشت کنار جوی رکن آباد و گلگشت مصلی! وقتی وارد شهر می شی انگار نه انگار که این شهر، شهر کم آبیه. سبزی شهر در کنار دیوارهای کاه گلی خیلی زیباست. اولین سفر ریحانه بود. سفری که توش رسید به نیم سالگی! همون شش ماهگی که گفته بودم.

ریحانه - نورورز 89 - یزد

و اما سفر از دید (مثلاً) یک معلم:

1- خیلی حالت گرفته میشه که می بینی در بافت قدیمی شهر که کلی زحمت کشیده شده تا بازدیدکنندگان را به یاد روزهای قدیم بیندازد یک نفر آدم خوش ذوق با زغال نوشته است: یادگاری از احمد! یا یک نفر خوش ذوق تر با اسپری شماره تماس برای قیرگونی و ایزوگام نوشته باشد. یا با یک خط نتراشیده نوشته باشند: چهارشنبه سوری قرارمون فلان پارک! یا در همان بافت قدیمی شهر وسط کوچه های گلی و دیوارهای کاه گلی آیفون تصویری ببینی با در آهنی مدل 2010

یا این که می روی داخل زندان سکندر (همون مدرسه ضیائیه که به علت علاقه ی ما به هیجان، جای این که بگیم این جا مدرسه بوده می گیم زندان بوده!) در کنارش یک سنگنگاره گذاشته باشند که کنارش نوشته باشه این سنگنبشته (سنگ تصویر!) مربوط به کلی سال قبل از میلاد است. آن وقت کنارش یک اسم ببینی: جواد! که با ذوق تمام کنار حکاکی تاریخی نوشته شده است.

سنگنگاره ی تاریخی به همراه آقا جواد!

2- به این مکالمه ی زیبا دقت کنید:

- مرده شورتو ببرن آیدین
- مرده شورتو ببرن آقاجون

- خیلی خری آیدین
- خیلی خری آقاجون

- بمیری آیدین عوضی
- بمیری آقاجون عوضی

- خب اگه من عوضیم برو پیش بابات

دیالوگ بالا بین یک پدربزرگ و نوه ی محترم 4،5 ساله اتفاق می افتاد. داخل باغ دولت آباد. خیلی دلم می خواست این پدربزرگ نمونه را بیاورم مدرسه تا ازش تقدیر کنیم. تمام کارهایی که ما به عنوان معلم زور می زنیم تا انجام دهیم این عزیزان یک شبه فاتحه اش را می خوانند. راستی چند تا خانواده این طوری می شناسید؟

3- یزد شهر قشنگی بود. شهری تاریخی که تاریخ از در و دیوارش می چکد. امیدوارم که حافظ هم تجدید نظر کند. راستی ویژگی های یزد که ما دیدیم:

مسجد امام یزد

- تعداد مغازه های لوازم خوراکی کمی به چشم می خورد. (بر خلاف تهران)

- جلوی در مغازه ها لامپ اضافی برای روشنایی نمی بینی.

- رستوران های معروفش برای گرفتن پول دستگاه خودپرداز ندارند! (چون 1 درصد به حساب بانک می رود)

- مغازه های شیرینی فروشیش تا 10 تا تک تومانی را هم حساب می کنند.

- داخل رستوران هایش که می شوی تنها چیزی که از مشتری ها نمی شنوی لهجه ی یزدی است!

- برای صرفه جویی در بلوارهای سراسری فقط یک تابلوی معرفی آن هم در اول بلوار چند کیلومتری نصب شده است.

- مردم مهربانی دارد که وقتی آدرس می پرسی به زور تا تو رو به مقصد نرسانند رهایت نمی کنند.

- دومین شهری که بعد از قم این همه روحانی موتور سوار دارد.

برای تمامی اهالی مهمان نواز یزد آرزوی شادکامی دارم.


کلمات کلیدی: عکس ،ریحانه ،سفرنامه ،عید