روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

زبان من لال ... نیا!
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳۱  

شاعرش را نمی شناسم اما به دلم نشست:

یک عمر تو زخم‌های ما را بستی
هر روز کشیدی به سر ما دستی
شعبان که به نیمه می‌رسد آقاجان!
ما تازه به یادمان می‌آید هستی!
 

هر چند که خسته‌ایم از این حال نیـا!
شرمنده! اگر ندارد اشکال نیـا!
ما خط تمام نامه‌هامان کوفی است
آقای گلم زبان من لال نیـا!
 

سرتاسر جان ما پر از تب نشده
چون جام جنون ما لبالب نشده
ما منتظریم ماه کامل بشود
دور قمری چهارده شب نشده
 

هر چند که بیمار تو هستیم همه
دیوانه‌ی دیدار تو هستیم همه
بین خودمان بماند آقا عمری است
انگار طلب‌کار تو هستیم همه
 

هر روز به ما اگر که سر هم بزنی
بر ریشه‌ی خواب ما تبـر هم بزنی
آقا تو که خوب می‌شناسی ما را
زنگ در خانه را اگر هم بزنی...
 

از مزرعه‌های کوچک بعضی‌ها
برچیده شود مترسک بعضی‌ها
آقا خودمانیم چه کیفی دارد
وقتی بزنی به برجک بعضی‌ها
 

این مرد که در ره است باید او را...
می‌ترسم اگر سرزده آید او را...
از هر که سراغ او گرفتم دیدم
در شهر کسی نمی‌شناسد او را

جلیل صفر بیگی


کلمات کلیدی: شعر
 
بیراه ها به مقصد خود ساده می رسند
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩  

هفته ی آینده 13 امین هفته ی سال است و شنبه 22 ام ماه خرداد. شعر زیر را با صدای عصار بخوانید!:

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن ازعشق آمده
آخر خلاف آن چه که گفت است می رود

 وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آن چه لایقمان هست می رود

 گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود

این جا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیری است بی نشانه که از شصت می رود

بی را ه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود


کلمات کلیدی: شعر
 
کی می رسد باران؟
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧  

کویر

خشک آمد کشتگاه من 
در جوار کشت همسایه.
گر چه می گویند: « می گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران.»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟
 
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می ترکد
ـــ چون دل یاران که در هجران یاران ـــ
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟

نیما یوشیج


کلمات کلیدی: شعر
 
مگر که کفر مرا ذوالفقار چاره کند
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٩  

امشب شب قدر است. شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان سال 1430 هجری قمری. شب شهادت یگانه مرد تاریخ. شب شهادت مردی که نامش با عدالت مساوی است و شاید عدالت هم از علی ریشه گرفته باشد. دیدم هر چه بخواهم بنویسم به پای این چند بیت استاد زرویی نصرآباد نمی رسد.

بیا که عزم به رفتن کنیم اگر مردیم
بیا دوباره به شب های کوفه برگردیم

نفاق ما به مرور زمانه محکم شد
برنده تر ز دم تیغ ابن ملجم شد

تمام روز فرو برده سر به زاویه ایم
ولی چوشب شود آلوده ی معاویه ایم

خدای من چه شد آن عهدها و پیمان ها
چرا هنوز سر نیزه هاست قرآن ها

علی ز همسفر نیمه راه می گوید
علی شکایت ما را به چاه می گوید:

"بیا دلا که ز مردم به خود پناه بریم
ز دست مردم نااهل سر به چاه بریم"

چه در طبیعت ما مردمان فراهم بود
که ما شفیق نبودیم و چاه محرم بود؟

رها شدیم و گرفتار زرق و برق شدیم
میان برکه مال و منال غرق شدیم

به ما که مرد خداییم کفر چیره تر است
قلوب خلق ز "لیل المبیت" تیره تر است

حکیم واصل حق گفته است:"این که منم
حجاب چهره جان می شود غبار تنم"

میان حق و علی خاک هم حجاب نشد
یکی ز مردم خاکی "ابو تراب" نشد

ببین ز جانب بازار کیست می آید؟
نگاه کن به گمانم علی ست می آید

به چند درهم ناچیز چشم دوخته است
علی برای عروسی زره فروخته است

در این میانه یکی پاک و رستگار نماند
به چیز پلیدی مشتی گناهکار نماند

مکن شفاعت آنان که رستگارانند
که مستحق کرامت گناهکارانند

بیا به خانه ی ما هم نزول کن آقا
بیا و خواهش ما را قبول کن آقا

به سر براهی ما احتیاجی آیا هست؟
سیاهی دل ما را علاجی آیا هست؟

نشانی ختم الله مان مجازی نیست
به نقش مهر جبین هایمان نیازی نیست

خدا گواست که من بوی یار می شنوم
صدای صیقل بر ذوالفقار می شنوم

میان باطل و حق چند استخاره کند؟
مگر که فکر مرا ذوالفقار چاره کند...

میان سینه ما خلق بی وفا، افسوس
برای حضرت مولا نمانده جا، افسوس

"علی علی" است به لبهایمان ولی پیداست
هنوز در شب دل هایمان علی تنهاست....

ابوالفضل زرویی نصرآباد


کلمات کلیدی: شعر
 
گه گه
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤  

در این درگه، که گه گه، که که و که که شود ناگه

مشو غره به امروزت که از فردا نئی آگه!


کلمات کلیدی: دل نوشته ،شعر
 
کمی مرد!
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٤  

 

.

.

چون چشم ندارند هماورد ببینند

همواره بر آنند که نامرد ببینند

 

در کوچه ی یلدایی تاریخ، دلت را

چون شب پره خواهند که ولگرد ببینند

 

از درد و رگ درد مزن دم که حریفان

خواهند تو را بی رگ و بی درد ببینند

 

کابوس شگفتی است که بیراهه نشینان

از راه نپیموده ره آورد ببینند

 

سیلی ز سواران سیه جامه روان است

روشنتر اگر باطن این گرد ببینند

 

تا خاطر گلدان لب طاقچه سبز است

غم نیست اگر باغچه را زرد ببینند

 

ای غنچه افروخته ای سوخته ای دل

مگذار تو را زردرخان سرد ببینند

 

امید من آنست که در آیینه یک روز

چون دیده گشودند کمی مرد ببیند!

 

.

.

.

.

این روزها به دنبال کمی مَردم!


کلمات کلیدی: شعر
 
نمی ارزد
ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩  

دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد
به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی گیرند
زهی سجاده تقوی که یک ساغر نمی ارزد

رقیبم سرزنشها کرد کز این باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان درو درجست
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی ارزد

چه آسان می نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی ارزد

ترا آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهانگیری غم لشکر نمی ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و ز دنیی دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی ارزد


کلمات کلیدی: شعر
 
اگر سبز رفتی، اگر زرد ماندم
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩  

آخرین ساعات سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش هم دارد سپری می شود. شاید خیلی ها این آخر سالی بنشینند و خوش باشند اما هر کاری می کنم نمی توانم. عکس های رفتگان امسال را که می بینم اشک از گوشه ی چشمانم جاری می شود. شاید خیلی هایی که از نزدیک من را می شناسند با این احساسات آشنایی نداشته باشند! اما چه می شود کرد. امسال اولین سال بدون بابابزرگ است. فردا عیدش است. عیدی های بابابزرگ، خنده های بابابزرگ، حرف های بابابزرگ و ... خدایش رحمت کند.   

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شب های روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دل های خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

و مرحوم حاج سید محسن ناصری عموی خانمم که او هم در این سال رفت. خدا او را هم قرین رحمتش گرداند.

و قیصر عزیز...
شاعر مانیفست جوانانی امثال من!

صد سال سیاه بر نگردی ای سال!

شاید اتفاقات زیادی در این سال برایم افتاده باشد.. اتفاقات تلخ و شیرین. اما به جا دیدم در گام نخست یادی از عزیزانی بکنم که دیگر در بین ما نیستند.

امیدوارم هر چه در این سال گذشت خوشی هایش برای دوستانم در سال آینده باقی و بدی ها در پشت دروازه سال ۱۳۸۷ جا بماند. خدا را دعا کنید سال آینده سال خوبی باشد. بهتر بگویم: بتوانیم سال خوب خدا را خوب به پایان ببریم. سال خوب خدا را خراب نکنیم. به قسمت خدا راضی باشیم و در راه رضایتش قدم برداریم.

خدای خوب
خدای خوب من
خدای خوب ما
خدای خوب دوست هایم
خدای خوب شاگردانم
و... خدای خوب همه

به حق تمام خوبی هایت خوبمان کن

برایمان دعا کنید


کلمات کلیدی: دل نوشته ،شعر ،تو که رفتی
 
ای سرود آوران سپیده
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢۳  

ای سرود آوران سپیده
ای شهیدان در خون تپیده
مژده مژده شد ستم گم
خشم مردم
باز علم کرد پرچم کاوه از دادخواهی
تا رباید از سر بد کنش تاج شاهی
ای فتاده به زنجیر
یک هش مانده تا برکنی دام
یک قدم مانده یک خیز یک گام
بشکنی این قفس
تا بر آری نفس
چون درای جرس
بانگ برداری از دل به هر بام
  
روز سرکوبی استبداد - روز جمهوری و آزادی 
ای سرود آوران سپیده
ای شهیدان در خون تپیده
درود، درود، درود درود درود


کلمات کلیدی: شعر
 
روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٧  

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

شید و شفق را چون صدف در آب دیدم
خورشید را بر نیزه گوئی خواب دیدم

خورشید را بر نیزه؟ آری این‌چنین است
خورشید را بر نیزه دیدن سهمگین است

بر صخره از سیب ز نخ بر می‌توان دید
خورشید را بر نیزه کم‌تر می‌توان دید

**************

در جام  من می بیش‌تر کن ساقی امشب
با من مدارا بیش‌تر کن ساقی امشب

بر آبخورد آخر مقدم تشنگانند
می ده حریفانم صبوری می‌توانند

این تازه رویان کهنه رندان زمینند
با ناشکیبایان صبوری را قرینند

من صحبت شب تا سحوری کی توانم
من زخم دارم من صبوری کی توانم

تسکین ظلمت شهر کوران را مبارک
ساقی سلامت این صبوران را مبارک

من زخم‌های کهنه دارم بی‌شکیبم
من گر چه این‌جا آشیان دارم غریبم

من با صبوری کینه‌ی دیرینه دارم
من زخم داغ آدم اندر سینه دارم

من زخم‌دار تیغ قابیلم برادر
میراث‌خوار رنج ِ هابیلم برادر

یوسف مرا فرزند مادر بود در چاه
یحیی! مرا یحیی برادر بود در چاه

از نیل با موسی بیابانگرد بودم
بر دار با عیسی شریک درد بودم

من با محمد از یتیمی عهد کردم
با عاشقی میثاق خون در مهد کردم

بر ثور شب با عنکبوتان می‌تنیدم
در چاه کوفه وای حیدر می‌شنیدم

بر ریگ صحرا با اباذر پویه کردم
عمار وش چون ابر و دریا مویه کردم

تاوان مستی هم‌چو اشتر باز راندم
با میثم از معراج دار آواز خواندم

من تلخی صبر خدا در جام دارم
صفرای رنج مجتبی در کام دارم

من زخم خوردم صبر کردم دیر کردم
من با حسین از کربلا شبگیر کردم

آن روز در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

فریادهای خسته سر بر اوج می‌زد
وادی به وادی خون پاکان موج می‌زد

**************

بی درد مردم، ما خدا ، بی درد مردم

نامرد مردم ، ما خدا ، نامرد

از پا حسین افتاد و ما بر پای بودیم

زینب اسیری رفت و ما برجای بودیم

از دست ما بر ریگ صحرا نطع کردند
دست علم‌دار خدا را قطع کردند

نوباوه‌گان مصطفی را سر بریدند
مرغان بستان خدا را سر بریدند

در بر گ ریز باغ زهرا برگ کردیم
زنجیر خائیدیم و صبر مرگ کردیم

چون بیوه‌گان ننگ سلامت ماند بر ما
تاوان این خون تا قیامت ماند بر ما

***********

روزی که در جام شفق مل کرد خورشید
بر خشک چوب نیزه‌ها گل کرد خورشید

علی معلم دامغانی


کلمات کلیدی: شعر
 
قیصر امین پور
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠  

قیصر به آسمان رفت

۱- صبح همین سه شنبه یکی از آشنایان پیامک فرستاد که قیصر رفت. باورم نمی شود. همان اول صبح تمام سایت های اینترنتی را شخم زدم خبری نبود. تلویزیون هم خبری نبود. زنگ زدم و بهش گفتم مطمئنی؟ گفت که صبح از رادیو شنیده است. بعد از آمدن پیامک دهم می فهمم که انگار قضیه جدی است و این بار شتر در خانه ی قیصر خوابیده است.

۲- سال دوم دانشگاهم بود که با امیر و فرید آشنا شدم. و ناگهان با یک شعر او متولد شدیم:

موجیم و وصل ما از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است

۳- سال ۷۸ بود. جامعه در تب می سوخت. هر بار خبری از گوشه ای می رسید که جامعه را به هم می ریخت. خبری رسید که به شدت به همم ریخت. خبر تصادف شدید قیصر. خدا خواست که او بماند. به قول عبدالجبار کاکایی زندگی به پای قیصر افتاد و مرگ هم دلش به حال دوستداران قیصر سوخت تا او به همه بگوید تمام گل ها آفتابگردانند و دستور زبان عشق را هم برایمان به یادگار بگذارد.

۴- بعدها زیاد قیصر را در دانشگاه تهران دیدیم. با قیافه ای شکسته. به قول صفار هرندی آرش جانش را گذاشت تا دورترین نقاط مرز را برای ایران به تصویر بکشد و قیصر هم تمام توانش را گذاشت تا منتهای مرز شعر معاصر را ترسیم کند. با تمام ابهتی که داشت وقتی جلو می رفتی می فهمیدی چه لطافتی در جریان است.

۵- با خانمم رفتیم دنبال کارت عروسی. هر چه گشتیم کارت ها پر بودند از متن های کسل کننده و تکراری. چند روز مهلت خواستیم. کتاب های قیصر را شخم زدم و حاصل شد شعری از او که نقش بست بر یادگارترین مکتوب زندگیمان:

ما هر چه بوده ایم، همانیم
ما باز می توانیم
هر روز ناگهان متولد شویم
ما همزاد عاشقان جهانیم...

۶- من و خیلی از زفقایم دوران نوجوانی و جوانی مان را با قیصر بودیم. در صحبت ها، تکیه کلام ها، نامه ها، شب شعرها، دور هم بودن ها، اردوهای جهادی، کلاس ها، مهرباران ها، سخنرانی ها و ... امروز صبح حس کردم یکی از عزیزترین اعضای خانواه ام را از دست داده ام. سه شنبه صبح امیر اومد این جا. بغضم ترکید. انگار دنبال یک محرم می گشت. و امیر خواند: ... در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری!

۷- رفتن قیصر برای من رفتن یک شاعر نبود. رفتن کسی بود که حرف های دلم را به نظم می کشید. کسی که جهان بینی و مانیفست زندگی ام را می سرود. کسی که تنهائی هایم را پر می کرد.

۸- بعد از مراسم تشییع قیصر در خانه شاعران جوان و بعدش هم دانشگاه تهران رفتم مدرسه. فکر نمی کردم روزی زیر تابوت قیصر را بگیرم. سر کلاس که رفتم به بچه ها گفتم درباره ی شعری را که از بالای وبلاگم رژه می رود فکر کنند. موجیم و وصل ما...

فکر نمی کردم روزی زیر تابوت قیصر را بگیرم ...

۹- از همایش مهرباران اول می خواستیم از قیصر تقدیر کنیم اما هر بار می گفتند که بیمار است. و ما چشم انتظار شفایش بودیم. اما:

ناگهان چقدر زود دیر شد!


 
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱۸  

مدار صفر درجه

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

امشب دوشنبه اس. بعد از مدار صفر درجه. سریالی که فکر می کردم عمراً نگاهش کنم. اما...

فردا صبح داریم می ریم یاسوج. کهگیلویه و بویراحمد. تا جمعه. یا علی مدد


کلمات کلیدی: شعر
 
بکوش
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۸  

حیف بود مردن بی عاشقی

تا نفسی داری و نفسی بکوش


کلمات کلیدی: شعر