روزنگار يك معلم

يك معلم از تجربيات روزانه اش مي گويد

معلم و مدیر نمونه استان تهران
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢۳  

شاید یه کمی دیر شده باشه اما به هر حال باید نوشت. امسال برای اولین بار در مراسم معلم نمونه سال بر خلاف هر سال که فقط معلم های مدارس دولتی مورد ارزیابی قرار می گرفتند، معلم ها و مسئولان مدارس غیر انتفاعی نیز مورد تقدیر قرار گرفتند.

در این مراسم و برای اولین بار از ١۴ نفر از معلم ها و مدیران مدارس تهران تقدیر شد. و نکته ی جالب و زیبا برای من این بود که عموی بزرگوار -مجتبی بابائی- که بارها گفته ام برای من در معلمی یک الگوست، به عنوان معلم برگزیده ی استان تهران مورد تقدیر قرار گرفت. همین طور عزیز دیگر - آقای ابوالفضل منافی - که به واسطه ی عمو ٢٠ سالی می شود ایشان را می شناسم و در جریان زحمت هایش هستم به عنوان مدیر برگزیده ی استان تهران انتخاب شد.

مجتبی بابائی - معلم ریاضی نمونه استان تهران

ابوالفضضل منافی - مدیر نمونه استان تهران - مدیر مدرسه راهنمایی خاتم - منطقه 6

البته ناگفته نماند که خوشحالی ما ٣ ضاعف! هم شد چون خاله ی گرامی هم معلم نمونه شد. خلاصه تو کل فامیل ما موندیم!

امیدوارم هر کجا هستند موفق باشند و سایه شان بالای سر شاگردانشان باشد.


 
روز معلم مبارک
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٤  

گاهی وقت ها همین که می خواهی ننویسی تا یه چیز درست و حسابی بنویسی همین دست و بالت را می بندد. اون وقت می بینی که کار از کار گذشته و تو هیچ کاری نکردی.

مهدی اتفاقی آمد و گفت که بناست جمعه از مدیر سابقشان تقدیر کنند. مدیری که قبلا خیلی ازش تعریف کرده بود. از همون دسته سوم ها! همان هایی که ماندند و در خودشان سوختند. نه رنگ زمانه عوضشان کرد و نه مجاهدتشان را معامله کردند. مدیر دبیرستان فروغ شهادت: حاج ناصر رخ

از همون اول مراسم برخورد صمیمانه ی بچه ها را با حاج ناصر دیدم. این ها دیگر از ترس مدیریت رخ نبود. عشق و علاقه چیزی نیست که بشود آن را نفهمید. حیف که حاجی یک سالی است که سکته مغزی کرده و نتوانست زیاد صحبت کند اما در همان چند کلامش درس بزرگی به من داد. حرف هایی که فقط از امثال حاج ناصر در می آید.

آخرهای مراسم آقای جواهری پور هم اومد. جفتمون از حضور اون یکی تعجب کردیم! البته صحبت های ایشون هم نظرم رو در مورد حاج ناصر تایید کرد. خدا سایه تمام حاج ناصر ها را بر سر شاگردانش حفظ کند. روز معلم مبارک


کلمات کلیدی: یک معلم
 
بچه ها خانه ی استاد این جاست
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٥  

مزار استاد نیرزاده نوری، معلمی که با عشق معلمی می کرد.

٢۵ سال از وفاتش می گذرد...

(باغ طوطی - حضرت عبدالعظیم حسنی)

مزار استاد نیرزاده نوری


کلمات کلیدی: یک معلم
 
هدیه
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢  

هدیه

هدیه گرفتن و هدیه دادن خیلی خوب است! چند روز پیش تر ها در روز جشن پایان سال مدرسه خاتم که در تالار شهید چمران دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار می شد علیرضا طالب لو دوست عزیزم بسته ای را به من داد که هر چه فکر کردم علت وجودیش را نفهمیدم تا این که به ناگاه دو ریالی ام افتاد. هدیه به مناسبت این بود که سال گذشته باعث آشنایی مدرسه با علیرضا برای تدریس بودم. خیلی موقع ها شده که افراد مختلفی را به جاهای مختلف برای یک تجربه جدید معرفی می کنم اما این اولین بار بود که دیدم آن فرد هنوز این مسئله را به خاطر دارد. برایم عجیب بود. هر چند باید نبودن این فرهنگ عجیب باشد! حداقل خوبی این کار این بود که خودم را هم به یاد این مسئله ی انسانی انداخت.ممنون

یادم نیست کدام معصوم بود که فرموده بودند: هدیه بدهید که باعث افزایش محبت می گردد.


کلمات کلیدی: راهنمایی خاتم ،یک معلم
 
ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم!
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۸  

داشتم تابناک را می خواندم که به این مطلب زیبا رسیدم:

حاج‌مهدی یزدانیان در کتاب «ناگهان معلم شدم» به تشریح بیش از چهل سال حضور خود در مدارس مذهبی و باکیفیت تهران پرداخته و نکات شیرینی از آموزش به کودکان کلاس اولی را تشریح کرده است.

به گزارش خبرنگار «تابناک»، این کتاب، نخستین نسخه از مجموعه کتاب‌هایی است که قصد دارد با پرداختن به خاطرات معلمان مطرح کشور، شخصیت‌های بزرگی را که با عشق و ایمان در گمنامی به پرورش کودکان و نوجوانان کشورمان همت گمارده‌اند، معرفی نماید.

مهدی یزدانیان که مردم ایران، خواهر او پریدخت یزدانیان (بی‌بی «قصه‌های مجید») را بهتر می‌شناسند، از سال 44 با استفاده از مرحوم نیرزاده، مبدع روش جدید آموزش الفبا به نوآموزان کلاس اول، کار خود را آغاز کرده و تا امروز نیز همچنان به امر تعلیم و تربیت مشغول است و از آنجا که وی در بسیاری از دبستان‌های مطرح و مذهبی تهران از مدرسه قدس و محبان‌الحسین و جعفری تا علوی پسرانه و دخترانه و صلحا و پیام هدایت و میزان و ... خدمت کرده، خاطرات وی به نوعی تاریخ چهل سال آموزش‌وپرورش ایران به شمار می‌رود.

قلم شیوا و نکات جالب این مجموعه، خواننده را به دنیایی می‌برد که با بلندنظری و گمنامی و مناعت طبع، از هیچ‌گونه خدمتی به نوآموزان و کودکان دریغ نکرده و از آنجا که این رویه با اخلاص همراه بوده، عوض آن را هم از خدا گرفته است.

جالب آن‌که وی در خلال این خاطرات به نکات تربیتی دقیق و راهگشایی اشاره کرده که به نظر می‌رسد به رغم گذشت چهل سال از آن دوران، همچنان بسیاری از معلمان و مدیران مدارس به آنها محتاجند و بی‌توجهی آنها به چنین مسائلی، باعث ناکامی در تربیت کودکان می‌شود.

وی در بخشی از کتاب آورده است: تازه گواهینامه رانندگی (تصدیق) گرفته بودم. مرشد ما یک روز عصر که یکی از رانندگان سرویس نیامده بود، به بنده فرمود: «فلانی، این بچه‌ها بیش از یک ربع است که منتظرند. لطفا اینها را برسان».

و چون همگی کار مدرسه را از آن خود می‌دانستیم، بنده اطاعت امر کردم. بچه‌ها توی ماشین شادی و سروصدا داشتند. به ایشان گفتم: «سروصدا نکنید تا من یک شعر بخوانم؛ شما هم با من بخوانید».

گوش دادند. از شعر فارغ شدیم. معما طرح کردم. تمام شد، لطیفه گفتم. تمام شد، هنوز چند نفر مانده بودند. قرار شد با هم «نان بیار، کباب ببر» بازی کنند. همچنان بود تا آخرین نفر هم پیاده شد. داستان و قشقرقی از فردا به پا شد که نپرس. قرار شد عصر هر روز بنده با یکی از سرویس‌ها بروم و همین کارها در سرویس انجام شود؛ بنابراین، یک کار به همه کارهای روزانه‌ام اضافه شد و مرتبا تا آخر سال در همه سرویس‌ها دور زدم.

چاره نگرانی نوآموزان
بعضی از بچه‌ها خیلی به خانواده وابسته بودند چنان‌که گاهی یکی‌شان می‌گفت، من دیگر به مدرسه نمی‌روم. قرار بر این شد که بنده صبح‌ها در همان سرویسی باشم که آن بچه هست، تا او به حال و هوای بنده بیاید. این کار هم شد.

در یک روز سرد زمستان در منطقه شمال شهر، مادری با فرزند خود دم در خانه منتظر ما بود. وقتی رسیدیم، فرزندش را سوار مینی‌بوس کرد و بعد سرنشینان را شمرد و از ما خواست چند دقیقه‌ای صبر کنیم. اطاعت کردیم. آنگاه با یک کتری شیرکاکائوی داغ و چند لیوان در یک سینی آمد و با اصرار زیاد آن شیر را به همه ما خورانید و رفت. این البته آخرین بارش نبود. از فردا تا آخر اسفند آن سال، همه روزه آن مادر بسیار باعاطفه چنین کرد، اما این آخر کار نبود. سروصدای این کار به سرویس‌های دیگر هم کشیده شد و در جلسه مادران مطرح گردید. در آن جلسه، این مادر برخاست و گفت: «بچه من از مدرسه فراری بود، فلانی دو تا کار با او کرد و او به مدرسه علاقه‌مند شد. من خود را مدیون او می‌دانم و با این کار می‌خواستم گوشه‌ای از مراتب سپاس خود را نشان دهم و این کار را با میل و علاقه خودم انجام می‌دهم».

اول این‌که وقتی فرزندم چادر مرا در مدرسه گرفته بود و گریه می‌کرد و مرا در حضور بچه‌های دیگر و مربیان مدرسه رها نمی‌کرد، بینی او آمده بود روی لبش و با اشک‌هایش قاطی شده بود و او زبان می‌زد تا آن را کنار بزند. فلانی [بنده] آمد در گوش او گفت: «بیا من بینی تو را پاک کنم. بعد به گریه ادامه بده» و دستمال را از جیب خودش درآورد و صورت او را پاک کرد و گفت: «اگر با گریه‌های بعدی دوباره اینطور شد، بیا تا من پاک کنم» در حالی که دیگران فقط می‌آمدند و می‌گفتند، گریه نکن و او بدتر می‌کرد. این کار او باعث شد که فرزندم دیگر گریه نکرد.

کار دیگر این‌که همان صبحی که فلانی سوار سرویس بود، فرزندم گفته بود که به فلان دلیل امروز به مدرسه نمی‌روم. وقتی به او وعده دادم که فلانی در سرویس است، او گفت می‌روم. وقتی خواستم به او شیرکاکائو بدهم، نخورد و گفت: «می‌خواهم ببرم در سرویس، با فلانی بخورم» من هم مجبور شدم برای دل او هم که شده، به همه بچه‌های سرویس بخورانم.

وی در جای دیگری می‌نویسد: در سال اول فرمودند که باید در باغ اردوی تابستانی شرکت کنیم و مسئولیت‌هایی داشته باشیم. پذیرفتیم. یکی از کارها، نظارت بر خوابیدن بچه‌ها بعد از ناهار بود. بیشتر آقایان از این کار سر باز می‌زدند و وقتی نوبتشان می‌شد، سخت‌ترین کارها را قبول می‌کردند و از این طفره می‌رفتند. بنده پذیرفتم.

اولین روز که بالای سرشان رفتم، گفتم: «بچه‌ها، لطفا فقط دراز بکشید، ولی نخوابید (خوابتان نبرد)، می‌خواهم برایتان قصه بگویم و همه باید بشنوید. لطفا و حتما و جداً نخوابید. درازکش باشید و بیدار. سعی کنید خوابتان نبرد و چشم‌هایتان را به زور باز نگه دارید».

ده تا پانزده دقیقه بیشتر از قصه گفتنم نگذشته بود که حتی یک نفر هم بیدار نبود و صدای خرخر همه بلند بود. تمام زنگ خواب که یک ساعت بود، به بهترین وجه برگزار شد. بنده وسطش رها کردم و رفتم برای خودم چای ریختم و برگشتم بالای سر بچه‌ها. یکی از مربیان دید و گفت: «ای وای ... الان بچه‌ها همدیگر را می‌خورند». وقتی گفتم که «الان یک نفر هم بیدار نیست» بسیار تعجب کرد. آنگاه همه بسیج شدند تا این منظره را ببینند. بعد هم با دوربین از آن عکس گرفتند. از فردا هم قرار شد هر روز بنده بچه‌ها را بخوابانم. جانم فدای مولایم علی(ع) که فرمود: «الانسان حریص علی ما منع» یعنی انسان به آنچه او را از آن منع کنی، حریص‌تر می‌شود و دلش می‌خواهد آن را انجام دهد.

یزدانیان تشکیل گروه سرود و نمایش، مسابقات درسی، برنامه‌ریزی برای جلسات پدران و مادران، قصه‌گویی میان نماز جماعت ظهر و عصر، طراحی کارت شخصیت برای هر دانش‌آموز، تشکیل شورای داوران و قضائی از میان خود دانش‌آموزان برای برخورد با کودکان خاطی و تقسیم مسئولیت‌های مختلف میان دانش‌آموزان از جمله روش‌هاست.

وی در یک خاطره دیگر می‌نویسد: برپا کردن نماز جماعت ظهر و عصر و قصه بین دو نماز عجیب جاذب و جالب بود، به حدی که دانش‌آموزان برای آماده شدن و وضو گرفتن و پر کردن صف‌های جلوی جماعت برای شنیدن قصه بعد از نماز، از یکدیگر سبقت می‌گرفتند. در این کار، هیچ زور و اجباری که در کار نبود، هیچ، دانش‌آموزان، یکدیگر را به زودتر آمدن ترغیب می‌کردند و در وقت اذان حتی یک نفر هم در حیاط یا جاهای دیگر مدرسه نبود. خاطره‌ای از آن روزها در این‌باره یادم مانده که خواندنش خالی از لطف نیست:

روزی صف‌ها تشکیل شده، مؤذن اذان گفته و مکبر ایستاده بود. همه منتظر حضور حاج‌آقا برای اقامه نماز بودیم. ایشان آمد و آرام مثل کوه روبه‌روی بچه‌ها ایستاد و فرمود: «امام جماعت شما امروز از عدالت ساقط شده و نمی‌تواند پیش‌نماز باشد. شما هم نمازتان را فرادی بخوانید، چراکه من امروز یکی از همکلاس‌های شما را تنبیه کردم و احتمالا به او باید دیه بدهم و از او رضایت بگیرم و از اولیای او هم رضایت و حلالیت طلب کنم و به درگاه خدای خود نیز از این بابت توبه و استغفار کنم تا باز بتوانم به روزگار قبل برگردم و اقامه نماز جماعت کنم.

این سخنان آرام و باوقار و صریح و روان و قاطع و مستدل و بی‌چون‌وچرای این زعیم روحانی چه کرد؛ هم درس داد و هم مرز گناه را شناساند. او، هم گناه و اشتباه خود را نمایاند، هم راه بازگشت را نشان داد و هم اشک بچه‌ها را درآورد. عده زیادی از آنان تکان خوردند و سالن را زاری و شور و شیون پر کرد و ایشان راه خود را کشید و رفت.

در حال خروج از سالن ناگهان یکی از بچه‌ها دوید و به عبای ایشان آویزان شد و به دست و پای ایشان افتاد و با گریه و زاری و التماس نالید که «تقصیر من بود، من بی‌ادبی کردم، حاج‌آقا، شما مرا برای رضای خدا و درست شدن خودم تنبیه کردید، من از شما گذشتم و شما را حلال کردم و راضی هستم و به خانواده‌ام هم هیچ ارتباطی ندارد و به آنان چیزی نمی‌گویم و از شما دیه هم نمی‌خواهم، شما را به خدا برگردید و به نماز جماعت بایستید...»


کلمات کلیدی: یک معلم
 
نیرزد
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸  

نمی دانم چرا این قدر بی نظم شده ام. کار و مشکل و فکر و این جور حرفها همیشه در زندگیم بوده و اتفاق عجیب و غریبی نیفتاده است اما متاسفانه نظم نوشتاریم را از دست داده ام. ان شاء الله از این هفته مرتب تر خواهم نوشت.

دیروز رفته بودیم منزل پروفسور حسابی. حسابی لذت بردیم. هر ایرانی باید یک سر به این خانه بزند. سر در خانه دکتر نوشته بود:

به جان زنده دلان سعدیا، که ملک وجود

نیرزد آن که دلی را ز خود بیازاری


کلمات کلیدی: یک معلم
 
قیصر امین پور
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/۱٠  

قیصر به آسمان رفت

۱- صبح همین سه شنبه یکی از آشنایان پیامک فرستاد که قیصر رفت. باورم نمی شود. همان اول صبح تمام سایت های اینترنتی را شخم زدم خبری نبود. تلویزیون هم خبری نبود. زنگ زدم و بهش گفتم مطمئنی؟ گفت که صبح از رادیو شنیده است. بعد از آمدن پیامک دهم می فهمم که انگار قضیه جدی است و این بار شتر در خانه ی قیصر خوابیده است.

۲- سال دوم دانشگاهم بود که با امیر و فرید آشنا شدم. و ناگهان با یک شعر او متولد شدیم:

موجیم و وصل ما از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است

۳- سال ۷۸ بود. جامعه در تب می سوخت. هر بار خبری از گوشه ای می رسید که جامعه را به هم می ریخت. خبری رسید که به شدت به همم ریخت. خبر تصادف شدید قیصر. خدا خواست که او بماند. به قول عبدالجبار کاکایی زندگی به پای قیصر افتاد و مرگ هم دلش به حال دوستداران قیصر سوخت تا او به همه بگوید تمام گل ها آفتابگردانند و دستور زبان عشق را هم برایمان به یادگار بگذارد.

۴- بعدها زیاد قیصر را در دانشگاه تهران دیدیم. با قیافه ای شکسته. به قول صفار هرندی آرش جانش را گذاشت تا دورترین نقاط مرز را برای ایران به تصویر بکشد و قیصر هم تمام توانش را گذاشت تا منتهای مرز شعر معاصر را ترسیم کند. با تمام ابهتی که داشت وقتی جلو می رفتی می فهمیدی چه لطافتی در جریان است.

۵- با خانمم رفتیم دنبال کارت عروسی. هر چه گشتیم کارت ها پر بودند از متن های کسل کننده و تکراری. چند روز مهلت خواستیم. کتاب های قیصر را شخم زدم و حاصل شد شعری از او که نقش بست بر یادگارترین مکتوب زندگیمان:

ما هر چه بوده ایم، همانیم
ما باز می توانیم
هر روز ناگهان متولد شویم
ما همزاد عاشقان جهانیم...

۶- من و خیلی از زفقایم دوران نوجوانی و جوانی مان را با قیصر بودیم. در صحبت ها، تکیه کلام ها، نامه ها، شب شعرها، دور هم بودن ها، اردوهای جهادی، کلاس ها، مهرباران ها، سخنرانی ها و ... امروز صبح حس کردم یکی از عزیزترین اعضای خانواه ام را از دست داده ام. سه شنبه صبح امیر اومد این جا. بغضم ترکید. انگار دنبال یک محرم می گشت. و امیر خواند: ... در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری!

۷- رفتن قیصر برای من رفتن یک شاعر نبود. رفتن کسی بود که حرف های دلم را به نظم می کشید. کسی که جهان بینی و مانیفست زندگی ام را می سرود. کسی که تنهائی هایم را پر می کرد.

۸- بعد از مراسم تشییع قیصر در خانه شاعران جوان و بعدش هم دانشگاه تهران رفتم مدرسه. فکر نمی کردم روزی زیر تابوت قیصر را بگیرم. سر کلاس که رفتم به بچه ها گفتم درباره ی شعری را که از بالای وبلاگم رژه می رود فکر کنند. موجیم و وصل ما...

فکر نمی کردم روزی زیر تابوت قیصر را بگیرم ...

۹- از همایش مهرباران اول می خواستیم از قیصر تقدیر کنیم اما هر بار می گفتند که بیمار است. و ما چشم انتظار شفایش بودیم. اما:

ناگهان چقدر زود دیر شد!


 
اسب و اصل
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٧  

 ۱- این چند روزه می خواستم تصمیم مهمی بگیرم. این که این جا برای سعید معلم باشد یا برای سعید جهادی! خیلی کلنجار نرفتم. چون یک جوری از قبل جوابش را می دانستم. شاید این جدال ذهنی هم فقط برای رو کم کنی یکی از سعید ها بود! این مکان کماکان در تصرف! سعید معلم است. بقیه ی سعیدها می توانند در باقی نقاط این فضای لایتناهی ابراز وجود کنند اما این جا مخصوص آن ها نیست. البت شاید گاهی اوقات اجازه پیدا کنند این جا سرک بکشند ولی از آن ها خواهش می کنم این یک وجب وبلاگ را برای دل باقی بگذارند و بس. 

۲- در این دو سال اخیر آدم های زیادی را دیده ام که از اسب افتاده اند! بالاخره تعویض دولت های کریمه این خواص را هم دارد. اما کمترشان را دیده ام که خودشان باشند. امسال سعادت در کنار یکی از این اصیل ها بودن را دارم. آقای جواهری پور رئیس سابق آموزش و پرورش استان تهران از امسال دبیر راهنمائی خاتم شده است. اگر ببینی می فهمی چه می گویم. همین دغدغه ی اصل و اسب! است که باعث می شود روز به روز نگرانیم بیشتر شود! امیدوارم روزی که از اسب افتادم ککم هم نگزد. باید بر اصالت افزود. کتاب هایم را دوباره از قفسه درآورده ام...

۳- امسال را گفتم که فقط اجتماعی دارم. طبق معمول جنگولک بازی های هر سال. دعا کنید برایم و شاگردانم.

۴- هی می خواهیم برویم آقا امام رضا(ع) . این الیاس نمی گذارد. به چند عدد رز و پژوهان جهت سرکار گذاشتن الیاس نیازمندیم تا ما برویم و برگردیم!

۵- مسافرت امسال مدرسه هم مشهد است انگار. بچه هایی که سال اول بودند و بردیمشان مشهد امسال دوم دبیرستان هستند. یادش به خیر.

۶- سه شنبه اول آبان ماه اختتامیه مهرباران است. اگر آمدید قدمتان سرچشم.

۷- از کلیه ی دوستان جهت کامنت نگذاشتن عذرخواهی می کنم. کارها زیاد شده. مرقومه ی دوستان را می خوانم ولی مجالی برای ردپا گذاشتن نیست. ببخشایند!


 
اتوبوس
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢  

۱- دیشب داشتیم از یه جایی بر می گشتیم. بهترین مسیرش هم با اتوبوس بود. در حال سبز کردن علف زیر پایمان بودیم که دیدم یه پسر بچه با قیافه ی آشنا داره جلوم قدم می زنه. از اون جایی که حافظه ی تصویریم قویه فهمیدم که یکی از بچه های پارسالمه! کلاس اول که با هم رایانه داشتیم. در مسیری که حدود نیم ساعتی طول کشید با هم در مورد سال گذشته صحبت کردیم. البته آویزان از میله های اتوبوس! برخی از حرف هایش برایم جالب بود هر چند تازگی نداشت. نظراتی که در مورد معلمان سال قبلش داشت کاملا با داشته های قبلیم تطابق داشت. در مورد یکی از معلم ها که گویا مدرسه در سال جدید از او خداحافظی کرده است گفت که به راحتی امتیاز می داده و به عبارت امروزی تر بچه ها به راحتی او را ... می کرده اند و امتیاز می گرفته اند. نکته جالب برایم این بود که حتی این دانش آموز ۱۲ ساله که بعد از گرفتن امتیاز حال هم کرده است اعتقاد دارد که کار آن معلم شل و وارفته ! اشتباه بوده است. قابل توجه برخی از معلم ها که احساس می کنند محبوبیت یعنی دربست مخلص شاگرد بودن!

۲- در قسمت انتهایی اتوبوس هم که بانوی مکرمه حضور داشتند( البته نشسته بودند نه مثل ما!) خانمی سر صحبت را باز کرده بود که پسرش در مدرسه میزان درس می خوانده است. گویا پسرش شاگرد ممتاز آن جاست اما به شدت شر و شلوغ! مادر از زندگیش می گوید و این که از خانواده ای رشد پیدا کرده که پنهانی نماز می خوانده و الان هم بساط فسق و فجور در مهمانی هایشان به راه است. مادر به شدت نگران پسرش بوده و این که نکند بچه ی حلال زاده به دایی اش برود! و بیان مصائب و مشکلاتی که در خصوص رفت و آمد با خانواده ی خواهر ها و برادرهایش دارد. اما از این هم راضی است که راه درست را انتخاب کرده است.

۳- ۶ شهریور امسال شب نیمه شعبان است. بلد نیستم حرف خاصی بزنم. اما برای من یادآور یک چیز دیگر هم هست. اولین سالگرد ...

۴- پریشب عروسی یک معلم بود. حامد تاملی عزیز. فارغ التحصیل دوره ۲۲ دبیرستان مفید تهران. برایش آرزوی زندگی سعادت مندانه دارم.

۵- بچه های خاتم از امروز رفتند شمال. خیلی دوست داشتم باهاشون برم. گویا اسم من رو هم جزء همراهان سفر چاپ کرده اند. جای من خالی!

۶- شاید این هفته بیاید... حتماً


 
بابا حدادی
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٥  

 

بابا حدادی معلم زبان سال چهارم دبیرستان ما. متن زیر دستنوشته ی است از حامد:
 
پیرمرد روی تخت افتاده بود. به سختی کمی خودش را جا به جا می‌کرد. نهایتا کمی می توانست رویش را به دو سو بگرداند. درد سرطان تمام وجودش را فرا گرفته بود. اما خم به ابرویش نمی‌آورد. همچون همیشه. با دیدن "پسران" خودش همچنان که روی تخت بود آغوشش را به زحمت باز کرد و یکی یکی همه را بوسید. با خنده و شوخی‌های همیشگی. "پسرای من! یادتونه سر کلاس بهتون می‌گفتم چندین سال دیگه اگه یه روز توی خیابون ببینمتون می‌شناسمتون اما اسمتون رو یادم نمیاد.." اگر فقط صدایش را می‌شنیدی نمی‌توانستی بفهمی حال جسمانیش چطور است. کوهی از روحیه و نشاط.
قبل از اینکه به دیدنش برویم همسرش در اتاق پذیرایی نشست و کمی توضیح داد برایمان:
"بعد از عمل روده حالش کم کم بهتر شد و راه افتاد {دو سال پیش که برای دیدشان رفتیم یادمان است که می‌توانستند راه بروند} اما بعد از اون بیماری یه تومور توی پاش پیدا شد. همون باعث شد بافت نرم و سخت پا و زانوش رو فرا بگیره و کم کم دیگه پاش بی حس و بی‌حرکت شد. حتی حموم نمی‌تونست بره. یه بار که یک کمی بهتر شد خواست بره حموم و وقتی رفت نتونست خودش رو کنترل کنه و خورد زمین و پاش هم شکست. پاش کم کم بی حس می‌شد. دیگه از اون موقع نتونست پا شه. بعد از اون تومور انقدر دردش زیاده که بهش چندین نوبت مرفین تزریق می‌شه و اون همیشه خوابه." {بعد از اینکه مرفین هم بی‌اثر شده روی ایشان از آمپولهای دیگری نام بردند که ما حتی نامشان را هم نشنیده‌ایم. فقط روادگر می‌دانست که چیست و فقط یک کلمه در گوش من گفت: مواد مخدر قوی! و بعد گفت کسانی که دردشان غیرقابل تحمل است برایشان تجویز می‌کنند. "بچه ها ما باید راضی باشیم به رضای خدا. اینها همه آزمایش الهیه. درد و سختی همیشه هست. ما باید از ته دل راضی باشیم به رضای خدا. بچه‌ها دعا کنید حداقل دردش کمتر شه. همین که بتونه یه ذره هم راه بره روحیش خیلی عوض می‌شه. اینها رو گفتم این رو هم بگم که بخندید {و البته من فکر می‌کنم نگفتند که بخندیم. گفتند که درس زندگی بیاموزیم..} گاهی من موهاشو شونه می‌کنم ناز و نوازشش می کنم. حتی با این سن و سال براش آهنگ می‌خونم. واسه اینکه روحیش بهتر شه. واسه اینکه تاثیر دوا ها خیلی بده. گاهی ما رو نمی‌شناسه و سطح هوشیاریش خیلی میاد پایین. بچه‌ها براش دعا کنین.{و ما چه کاری غیر از دعا از دستمان بر می‌آید..} چایی و شیرینی تون رو بخورین که بریم دیدنش تو اتاق.."
پیرمرد روی تخت افتاده بود...
" سلام پسرای من. خیلی لطف کردین که اومدین. {با همان لحنی که همه از بابا حدادی سراغ داریم این جملات را گفت}. عزیزان من درد ملازم زندگیه. باید راضی بود به رضای خدا. {این را از ته دل می‌گفت. می‌شد در چهره‌اش دید. به خاطر تاثیر داروها مدام دهانش خشک می‌شد و باید آب می‌خورد. اما اصرار داشت که حتما حرف بزند و خاطره تعریف کند} خوب پسرای من بگین هر کدوم کجا هستین و چه می‌کنین. {ما هم گفتیم که از مفید آمدیم. خودمان را هم معرفی کردیم. یک کمی پالیزبان را شناخت. چون ظاهرا خودشان هم اصالتاً طالقانی هستند. پالیزبان گفت: به اسم ما که می‌رسیدین می‌گفتین چه فامیل قشنگی داری! بعد همه خندیدند وقتی فهمیدند بابا حدادی به خاطر اصلیتش امیرمحمود را تحویل می‌گرفته} "حدادی دهنت خشک می‌شه اون آب رو بردار بخور عزیزم" این را همسرش هر چند لحظه یک بار می‌گفت. "عزیزم" از دهان این دو نفر نمیفتاد. حتی وقتی بحث می‌کردند جلوی ما. همسرشان بالای سر ایشان نشسته بود و موهایشان را نوازش می‌کرد.
- "عزیزم همین چند تا رشته مو هم می‌ریزه آنقدر به موهای من دست نزن".
- "عزیزم من دارم نوازشت می‌کنم. اصلا من رو باش که دارم بهت محبت می‌کنم. باشه دیگه نوازشت نمی‌کنم".
به شوخی و جدی می‌گفتند و می‌خندیدند.
همسرشان گفت "من همیشه با خودم فکر می‌کنم در این 40 سال حدادی مدارس خیلی زیادی درس داده. شاگردهای خیلی خیلی زیادی هم داشته. اما فقط از مفید و دو-سه تا مدرسه دیگه اومدن توی این مدت واسه عیادت و یا حتی دید و بازدید. این نشون می‌ده توی این مدرسه فقط آموزش نیست و اون جنبه پرورش هم هست که باعث می‌شه بچه‌ها اینجوری تربیت بشن." شاید هیچ چیز لذت بخش تر از شنیدن این حرفها نبود. نه به خاطر اینکه دارند از تو تعریف می‌کنند، به خاطر اینکه احساس می‌کنی کار درستی کرده‌ای و وظیفه‌ات را به خوبی انجام داده‌ای. به خاطر برق خوشحالی که در نگاهشان می‌دیدی..
خداحافظی کردیم و آمدیم.. در راه به این فکر می‌کردم که معنی خوشبختی چیست؟!.. شاید...
بابا حدادی هنوز در بستر بیماری است و حالشان هم بهتر از قبل نیست.. حتی بعضی اوقات بدتر هم می‌شود.این را همسرشان گفتند، روز پنجشنبه که تماس گرفتم..
برایشان دعا کنیم.

کلمات کلیدی: تو که رفتی ،یک معلم