| آقا جواد و زندان سکندر - سفرنامه نوروزی یزد |
| ساعت ۱:۱٢ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۱ |
|
عید سعادتی شد و به اتفاق خانواده رفتیم دیاری که حافظ کلی ازش شاکی بود! البته به گمانم اگر امروز قرار بود بره اون جا یزد رو هم می گذاشت کنار جوی رکن آباد و گلگشت مصلی! وقتی وارد شهر می شی انگار نه انگار که این شهر، شهر کم آبیه. سبزی شهر در کنار دیوارهای کاه گلی خیلی زیباست. اولین سفر ریحانه بود. سفری که توش رسید به نیم سالگی! همون شش ماهگی که گفته بودم. و اما سفر از دید (مثلاً) یک معلم: 1- خیلی حالت گرفته میشه که می بینی در بافت قدیمی شهر که کلی زحمت کشیده شده تا بازدیدکنندگان را به یاد روزهای قدیم بیندازد یک نفر آدم خوش ذوق با زغال نوشته است: یادگاری از احمد! یا یک نفر خوش ذوق تر با اسپری شماره تماس برای قیرگونی و ایزوگام نوشته باشد. یا با یک خط نتراشیده نوشته باشند: چهارشنبه سوری قرارمون فلان پارک! یا در همان بافت قدیمی شهر وسط کوچه های گلی و دیوارهای کاه گلی آیفون تصویری ببینی با در آهنی مدل 2010 یا این که می روی داخل زندان سکندر (همون مدرسه ضیائیه که به علت علاقه ی ما به هیجان، جای این که بگیم این جا مدرسه بوده می گیم زندان بوده!) در کنارش یک سنگنگاره گذاشته باشند که کنارش نوشته باشه این سنگنبشته (سنگ تصویر!) مربوط به کلی سال قبل از میلاد است. آن وقت کنارش یک اسم ببینی: جواد! که با ذوق تمام کنار حکاکی تاریخی نوشته شده است. 2- به این مکالمه ی زیبا دقت کنید: - مرده شورتو ببرن آیدین - خیلی خری آیدین - بمیری آیدین عوضی - خب اگه من عوضیم برو پیش بابات دیالوگ بالا بین یک پدربزرگ و نوه ی محترم 4،5 ساله اتفاق می افتاد. داخل باغ دولت آباد. خیلی دلم می خواست این پدربزرگ نمونه را بیاورم مدرسه تا ازش تقدیر کنیم. تمام کارهایی که ما به عنوان معلم زور می زنیم تا انجام دهیم این عزیزان یک شبه فاتحه اش را می خوانند. راستی چند تا خانواده این طوری می شناسید؟ 3- یزد شهر قشنگی بود. شهری تاریخی که تاریخ از در و دیوارش می چکد. امیدوارم که حافظ هم تجدید نظر کند. راستی ویژگی های یزد که ما دیدیم: - تعداد مغازه های لوازم خوراکی کمی به چشم می خورد. (بر خلاف تهران) - جلوی در مغازه ها لامپ اضافی برای روشنایی نمی بینی. - رستوران های معروفش برای گرفتن پول دستگاه خودپرداز ندارند! (چون 1 درصد به حساب بانک می رود) - مغازه های شیرینی فروشیش تا 10 تا تک تومانی را هم حساب می کنند. - داخل رستوران هایش که می شوی تنها چیزی که از مشتری ها نمی شنوی لهجه ی یزدی است! - برای صرفه جویی در بلوارهای سراسری فقط یک تابلوی معرفی آن هم در اول بلوار چند کیلومتری نصب شده است. - مردم مهربانی دارد که وقتی آدرس می پرسی به زور تا تو رو به مقصد نرسانند رهایت نمی کنند. - دومین شهری که بعد از قم این همه روحانی موتور سوار دارد. برای تمامی اهالی مهمان نواز یزد آرزوی شادکامی دارم. |
|
| پر شکوفه کن مرا ای کرامت بهار |
| ساعت ۸:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۸ |
|
سال 1388... کس نمی داند زمن جز اندکی وز هزاران جرم و بدفعلی، یکی سال 1388... سال 1388... سال 1388... (بالاخره تونستم با کمک پرشین گیگ این عکس را آپلود کنم)
سال 1388... سال 1389... سال 1389... و آخر... (محمد علی بهمنی) |
|
| شناسنامه جدید |
| ساعت ٤:٤٠ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦ |
|
رفته بودم شناسنامه بگیرم. برای ریحانه خانم. متولد 8 مهرماه 88 . فکر کنم حالا فهمیدید که می خواستم در مورد چه موضوعی بنویسم اما دستم به قلم نمی رفت! در ادامه روند زندگی، فامیلی ما از بالقوه به بالفعل تبدیل شد. البته تا امروز خیلی ها خبردار شده اند. تتمه اش هم برای این جا. القصه، میگفتم. رفته بودم اداره ثبت احوال یکی از جهات جغرافیایی شهر تهران (شمال-جنوب-شرق- غرب) اولش که 5 بار بین طبقات بالا و پائینم کردند تا یک شماره بدهند تا در صفی قرار بگیرم تا بتوانم مدارک را تحویل بدهم. بعد از یک ساعت و نیم در صف ایستادن هم صدور شناسنامه رفت برای 2 ساعت بعد. در این بین پاسخگویی متصدیان هم که بیداد می کرد. فقط این را بگویم که هر کس از پله ها بالا و پائین می رفت درحال بد و بیراه گفتن بود. یک نفر را ندیدم که با لبخند خارج شود. واقعا متاسفم که بوروکراسی این قدر زمین گیرمان کرده است. در حالی که با اضافه کردن یک باجه ی اطلاع رسانی و با یک مسئول خوش برخود می شود این مشکل را برطرف کرد. خوشمزه تر این بود که قبل از رفتن به این اداره احساس کردم خیلی پیشرفت کرده ایم و من نباید الکی سفرهای درون شهری انجام بدهم(رجوع شود به تبلیغات تلویزیون!) بنابراین رفتم سراغ سایت اداره ثبت احوال استان تهران. از 6 تلفن داده شده هیچ کدام پاسخگو نبود. تلفن هفتمی هم متعلق به یک پیرزن بدبخت بود که از تماس های مکرر مردم شاکی شده بود. این موضوع را با مسئول اداره مطرح کردم. خوشبختانه آدم محترمی بود و تحویل گرفت اما گفت که کاری از دستش بر نمی آید و از خیلی وقت قبل تر ها قرار بوده سیستم پاسخگوی تلفنی نصب شود که مرکز از انجام آن سر باز زده است و در این مورد و همچنین تلفن آن بنده ی خدا باید با روابط عمومی مرکز تماس بگیرم. از دفتر آقای مدیر که خارج می شدم با خوم فکر کردم این همه مراجعه کننده در روز با این مشکلات روبرو هستند، چند نفر از آن ها حاضر شده اند مشکلشان را پیگیری کنند تا لااقل افرادی که در آینده به این اداره مراجعه می کنند با روی خندان خارج شوند؟
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |



