قیصر امین پور

قیصر به آسمان رفت

۱- صبح همین سه شنبه یکی از آشنایان پیامک فرستاد که قیصر رفت. باورم نمی شود. همان اول صبح تمام سایت های اینترنتی را شخم زدم خبری نبود. تلویزیون هم خبری نبود. زنگ زدم و بهش گفتم مطمئنی؟ گفت که صبح از رادیو شنیده است. بعد از آمدن پیامک دهم می فهمم که انگار قضیه جدی است و این بار شتر در خانه ی قیصر خوابیده است.

۲- سال دوم دانشگاهم بود که با امیر و فرید آشنا شدم. و ناگهان با یک شعر او متولد شدیم:

موجیم و وصل ما از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است

۳- سال ۷۸ بود. جامعه در تب می سوخت. هر بار خبری از گوشه ای می رسید که جامعه را به هم می ریخت. خبری رسید که به شدت به همم ریخت. خبر تصادف شدید قیصر. خدا خواست که او بماند. به قول عبدالجبار کاکایی زندگی به پای قیصر افتاد و مرگ هم دلش به حال دوستداران قیصر سوخت تا او به همه بگوید تمام گل ها آفتابگردانند و دستور زبان عشق را هم برایمان به یادگار بگذارد.

۴- بعدها زیاد قیصر را در دانشگاه تهران دیدیم. با قیافه ای شکسته. به قول صفار هرندی آرش جانش را گذاشت تا دورترین نقاط مرز را برای ایران به تصویر بکشد و قیصر هم تمام توانش را گذاشت تا منتهای مرز شعر معاصر را ترسیم کند. با تمام ابهتی که داشت وقتی جلو می رفتی می فهمیدی چه لطافتی در جریان است.

۵- با خانمم رفتیم دنبال کارت عروسی. هر چه گشتیم کارت ها پر بودند از متن های کسل کننده و تکراری. چند روز مهلت خواستیم. کتاب های قیصر را شخم زدم و حاصل شد شعری از او که نقش بست بر یادگارترین مکتوب زندگیمان:

ما هر چه بوده ایم، همانیم
ما باز می توانیم
هر روز ناگهان متولد شویم
ما همزاد عاشقان جهانیم...

۶- من و خیلی از زفقایم دوران نوجوانی و جوانی مان را با قیصر بودیم. در صحبت ها، تکیه کلام ها، نامه ها، شب شعرها، دور هم بودن ها، اردوهای جهادی، کلاس ها، مهرباران ها، سخنرانی ها و ... امروز صبح حس کردم یکی از عزیزترین اعضای خانواه ام را از دست داده ام. سه شنبه صبح امیر اومد این جا. بغضم ترکید. انگار دنبال یک محرم می گشت. و امیر خواند: ... در ستون تسلیت ها نامی از ما یادگاری!

۷- رفتن قیصر برای من رفتن یک شاعر نبود. رفتن کسی بود که حرف های دلم را به نظم می کشید. کسی که جهان بینی و مانیفست زندگی ام را می سرود. کسی که تنهائی هایم را پر می کرد.

۸- بعد از مراسم تشییع قیصر در خانه شاعران جوان و بعدش هم دانشگاه تهران رفتم مدرسه. فکر نمی کردم روزی زیر تابوت قیصر را بگیرم. سر کلاس که رفتم به بچه ها گفتم درباره ی شعری را که از بالای وبلاگم رژه می رود فکر کنند. موجیم و وصل ما...

فکر نمی کردم روزی زیر تابوت قیصر را بگیرم ...

۹- از همایش مهرباران اول می خواستیم از قیصر تقدیر کنیم اما هر بار می گفتند که بیمار است. و ما چشم انتظار شفایش بودیم. اما:

ناگهان چقدر زود دیر شد!

/ 11 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
برکت

با سلام خدا رحمتش کند اميدوارم در اردو ما (سوم ها) باشيد به من سر بزنيد منتظرم نظر را فراموش نکنيد

ميثم

آنجا كه عشق تمام مي‌شود نام كوچك من آغاز مي‌شود

آرام

سلام همين احساساتته که منو کشته ... چون خودمم دست کمی از تو ندارم ... ولی به هر حال زود دير می شه ! علی علی

شايان

کاريش نميشه کرد هميشه ديره حتی وقتيکه فکر ميکنی خيلی فرصت داری

بهنام

برگ از درخت خسته مي شه .! پائيز همه اش بهونه بود. ------------------------------------------------------------- سلام آقای بابايی عزيز خوبيد؟؟؟ شهادت امام صادق (ع) رو بهتون تسليت مي گم... همچنين فوت قيصر امين پور عزيز رو..... وبلاگ قبيلی من مشکلی براش پيش اومد و وبلاگ جديدی زدم با نام باغ پیامبر و سرگردان.... منتظرتونم موفق باشيد ياحق

عيسی

سلام من هم خيلی ناراحت شدم. با شعراش مثل بچه های سرخوش زمزمه کنان می دويدم! آه می کشيدم و ... راستی خيلی معلم شدی به من سر نمی زنی! بازم راستی! رستم زاد سلام رسوند. ايلامه با خانم دکتر رفته بوديم ۱۳ آبان اونجا

K.2.H.S

با نقد متن قبلی به روزیم! خوش حال می شیم نظر شما رو هم بدونیم!

سيد عليرضا شمس نيا

سلام آیا می دانید آپشن های خودرو اسلامی چیست ؟ با مطلب آپشن های خودرو اسلامی در وبلاگ شـمـسـه منتظر پیامتان هستم .