مرگ، در همین حوالی

مرگ

ساعت 12 نصفه شب بود. داشتیم از سفر شهرکرد با چند تا از دوستان بر می گشتیم تهران. همین چند شب پیش. حسن چیزی را تعریف کرد که اگر واقعیت باشد یا داستان به هر حال نتیجه اش زیاد با هم فرقی نمی کند. مهم شنونده است:

اگه یادتون باشه چند سال پیش یه هواپیما متعلق به سپاه سقوط کرد و حدود 300 نفر از نیروهای رزمی سپاه در اون پرواز کشته شدند. به گمانم حوالی کرمان بود. همسر یکی از بچه های سپاه چند شب پشت سر هم خواب می بینه که قرار هواپیما سقوط کنه و شوهرش هم می میره. هر چی گریه و زاری می کنه که شوهرش نره به خرج شوهره نمی ره که نمی ره. آخر سر چون قرار بوده شوهرش ساعت 3 صبح بره ساعت رو عقب می کشه تا اون خواب بمونه. ساعت 6، 7 صبح خبر سقوط رو می شنوه و میره تا به شوهرش بگه ...

... وقتی که ملافه رو کنار می زنه می بینه که ...

شوهرش تمام کرده

/ 20 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
س.م.مهاجر

بسم الله الرحمن الرحیم و برای هر یک از شما اجل معینی قرار دادیم که نه زود می شود و نه تدخیر می افتد صدق الله العلی العظیم

آرام

سلام بازگشت همه به سوی اوست عزرائیل - چندین هزارساله از تهران علی علی

مطلب جدید نمیذارید

هورمزد

سلام... تکان دهنده است... وقتی خواندم خشکم زد... ولن یوخر الله نفسا اذا جاء اجلها

سلام مطلب جدید

سینا13

دوستان .... در اون دنیا از ما استدلال می خوان.... استدلال بیارین

مشهدی

سعی کن قبول کنی که هرچی خدا میخواهد همون میشه!!!!!!!!!

یخ فروش

روزی شیخ حسن بصری بر علی خرده می‌گرفت که خون مسلمین، به ناحق در صفین ریختی. علی گفت: اگر من ناحق بودم باید به یاری معاویه می‌شتافتی. بصری گفت: خواستم چنین کنم، هاتفی از غیب گفت، مرو که هر دو طرف باطل است. علی گفت: آن هاتف برادرت شیطان بوده است. وبلاگت عالیه، همکار خوب!

ارشیا(دختر)

خیلی خیلی وبلا قت مسخره است من در مورد معلم میخواستم نه خلبانی یا پرواز مسخره

محمد جواد ملک محمدی

سلام خیلی خوب است لطفا به وبلاگ من هم سربزنید تا وبلاگتان را در پیوند ها روزانه بگذارم