نکند این بنده ی خدا از من ترسیده باشد

١- برای درس اجتماعی که با بچه های راهنمایی دارم کار جدیدی کرده ام. در کنار وبلاگ در قسمت صفحات وبلاگ می توانید مشاهده کنید.

2- دیشب تلویزیون برنامه ای از دکتر رحیم پور ازغدی پخش می کرد. موضوع برنامه بر می گشت به سیره حضرت امام صادق (ع). تعریف می کرد فردی به خدمت امام رسیده بود و ایشان را ناراحت می بیند. از ایشان می پرسد که دلیل ناراحتی ایشان چیست. ایشان می گویند به کنیز خانه دستور داده بودند تا کودک ایشان را به پشت بام نبرد. روزی اتفاقا زودتر به منزل بر می گردند. کنیز از دیدن ایشان هل می شود و کودک از دستش می افتد. کودک بعد از یکی دو روز بیماری فوت می کند. فرد خیال می کند امام به خاطر فوت فرزندش ناراحت است. امام ادامه می دهند: به خدا به خاطر فوت فرزندم ناراحت نیستم که امنتی بود که باز پس گرفته شد. با این که بعد از این جریان کنیز را بخشیدم و او را بلافاصله در راه خدا آزاد کردم از این ناراحتم که نکند در آن لحظه آن کنیز از من ترسیده باشد و من بنده ای از بندگان خدا را ترسانده باشم.

سالگرد شهادت امام جعفر صادق (ع) تسلیت باد

3- 8/7/88 ساعت 8 و 7 دقیقه صبح در زندگیم اتفاق بزرگی افتاد. نمی دانم چرا فعلاً دستم به نوشتن در مورد آن نمی رود. فقط خدا را شکر...

4- دیشب تلویزیون داشت یک گزارش خبری از انگلستان پخش می کرد که در مورد ریخت و پاش مسئولان دولت و مجلس و احزاب انگلستان بود. خبرنگار محترم هی گیر می داد به ملت بریتانیا که آیا تیتر این روزنامه را خوانده اید که مسئولانتان خیلی مزخرفند؟ نکته جالب این جا بود که در پایان گزارش خبرنگار داشت دنبال مردی می دوید که حاضر نبود مصاحبه کند و در نهایت هم مثل مردم عادی وارد خیابان شد. خبرنگار می گفت این فرد نماینده پارلمان انگلستان است. برایم سئوال ایجاد شد که چند تا نماینده ی ما را می شود خارج پارلمان این طور گیر انداخت؟!

/ 4 نظر / 17 بازدید
سروش صبایی

اگر دستتون به نوشتن رفت ان ماجرا را نیز بنویسید.مرسی

امیرحسین بهجو

یادش بخیر چه کلاس اجتماعی خوبی داشتیم.

ظریف خالی

عوامل زیادی باعث شد که من به رشته ی انسانی کشیده بشم.یک دلیل اساسیش برخوردم با معلمی مثل آقای بابایی توی درس اجتماعی بود.اونم تو سال دوم،یعنی پادشاه مقطع راهنمایی.یکی دیگشم گذروندن درس جامعه شناسی اول دبیرستان با علیرضا جدایی بود.به بچه های خاتم پیشنهاد می کنم قدر معلماشونو بدونن و از زمانشون خوب استفاده کنن.زمانی که هیچ وقت یادشون نمیره...[گل][چشمک][گل]

ظریف خالی

درین بازار اگر سودیست با درویش(این یعنی شما!)خرسندست... حالا که درویش ما از ما دوره حقا که می نخورم اکنون و سرخوش باشم![نیشخند][چشمک]