حاج کاظم این روزها کجاست؟

می دونم بد موقعی برا قصه شنیدنه؛

ولی من،می خوام براتون یه قصه بگم.

وقت زیادی ازتون نمی گیرم.

 یکی بود،یکی نبود...

یه شهری بود،خوش قد و بالا.

آدمایی داشت،محکم و قرص.

ایام،ایام جشن بود؛جشن غیرت.

همه تو اوج شادی بودن که یه هو یه غول حمله کرد به این جشن.

اون غول،غول گشنه ای بود که می خواست کلی از این شهرو ببلعه.

همه نگرون شدن؛

حرف افتاد با این غول چی کار کنیم؟

ما خمار جشنیم؛

بهتره سخت نگیریم...

اما پیر مراد جمع گفت:

باید تازه نفسا برن به جنگ غول.

قرعه به نام جوونا افتاد؛

جوونایی که دوره ی کُرکُریشون بود،رفتن به جنگ غول...

غول،غول عجیبی بود...

یه پاشو می زدی،دو تا پا اضافه می کرد.

دستاشو قطع می کردی،چند تا سر اضافه می شد.

خلاصه چه درد سر...

بالاخره دست و پای آقا غوله رو قطع کردن و خسته و زخمی برگشتن به شهرشون،

که دیدن پیرشون سفر کرده...

یکی از پیر جوونای زخم چشیده جاشو گرفت.

اما یه اتفاق افتاده بود؛

بعضیا این جوونا رو طوری نگاشون می کردن که انگار،غریبه می بینن...

شایدم حق داشتن...

آخه این جوونا مدت ها دور از این شهر،با غوله جنگیده بودن.

جنگیدن با غول آدابی داشت،که اونا بهش خو کرده بودن.

دست و پنجه نرم کردن با غول،زلالشون کرده بود.

شده بودن عینهو اصحاب کهف؛

دیگه پولشون قیمت نداشت...

اونایی که تونستن خزیدن تو غار دلشونو اونایی هم که نتونستن،مجبور به معامله شدن...

من شما رو نمیشناسم؛

اما اگه مثل ما فارسی حرف می زنید،پس معنی غیرتو می فهمید؛

این غیرت داره خشک می شه.

شاهرگ این غیرت...

کمک کنید نذاریم این اتفاق بیفته؛

من برای صبرتون یه "یا علی" می خوام،

/ 19 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فربد ابوالحسنی

سلام بر جناب اقای بابایی،با اینکه متن سنگینی بود یا حداقل برای من اینطور بود.نمیدونم در کل یک چیزایی فهمیدم ولی سعی میکنم منظور اصلیتونو بفهمم البته اون جمله های اخری واضح بود! در کل بلاگ خوبی دارین و منتظر آپ بعدیتون هستم! راستی سر به وبسایتی که لینک دادم هم بزنید با ارزوی موفقیت فربد[گل]

فربد ابوالحسنی

راستی جناب اقای بابایی دیدم یکی از سر فصل های وبلاگتون معرفی کتابه پس به عرضتون میرسونم کتاب دهم نبرد با شیاطین یکی از فانتزی های معروف به چاپ رسید برای خوندن اطلاعات بیشتر کافیسصت به سایتwww.hdmfans.com بروید،راستی یک فانتزی جدید ایرانی هم داره میاد به نام: طلوع تاریکی! بازم فربد[نیشخند]

ظریف خالی

آقای س.ب!! شما مطلب منو که براتون فرستادم هنوز نخوندین؟ اونکه انقدر زیاد نیست.خلاصه که من(یعنی آ.ظ!!) منتظر نظرتون هستم.اونو برای آقای ع.ن هم فرستادم!اما ایشون هم مثل شما عمل کردن.[لبخند]

ظریف خالی

ای کاش میشد!بچه هاهم دعاتون میکردن. حالا هر موقع از تامل درومدین و سرتون احیانا خدایی نکرده زبونم لال گوش شیطون کر!! خلوت شد نتایج حاصله از این تاملات رو به گوش ماهم برسونید.راستی! شما چه روزهایی خاتم هستین؟ساعت کاری مدرسه و شما چجوریه؟شاید تو این بلبشو یه سری هم به اونورا زدیم![چشمک]

نوید نوری

با سلام. نمی دونم چرا وقتی این حاج کاظم رو می بینم با اون جانب داری از آدم های بی توقع و یه نگاه به جامعه ای که شاید از جنگش گذشته باشه ولی جنگ زده تر از قبله. وقتی این فیلم رو می بینم یاد اون سکانس پدر خوانده می افتم که می گه من تو را پدر خوانده می نامم و اون کشتار شگفت انگیز فیلم تو این سکانس شاید چون احساس می کنم به قول محسن نامجو از آن ما کپی پدر خوانده است

ناقوس

قدم نو رسیده مبارک[هورا]

ظریف خالی جامانده!

خوبه تو این فضای مجازی برای جواب گرفتن نیازی به زنبیل گذاشتن نیست وگرنه چه بساطی میشد...!خیلی ممنون که از روی من رد شدین تا به جواب یه بنده خدای دیگه برسین![قهر]

علی آقا مربی

جای حاج کاظم ها هم الان خالی است. جای سازنده آژانس هم الان خالی است. وقتی متنت را می خواندم احساس می کردم که عین خودش می گویم. می توانم طوری متن را بخوانم که خود پرستویی هم فرقش را نفهمد. این یه تیکه اش را اقلا 100 بار شنیده ام.

ظریف خالی غرغرو!

آخه چیکار کنم؟ همه ی جوابارو یه جورایی به اصطلاح عوام الناس "می پیچونین"! البته من غرغرو ننوشتم بلکه این شما بودین که غرغرو خوندین! ترجمه لری:مطمئنم لحن من موقع نوشتن اونی نبوده که شما موقع خوندن به کار بردین![گل][شوخی][گل]

شکیب

منم یه قصه دارم مثل شما. میتونی بیایی بخونی